• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #31
- یه جوری میگی نمی‌تونی منو کنترل کنی انگار مثل دخترای دیگه هر روز بیرونم پی خوش گذرونی و هفته‌ای ده پونزده تومن خرجمه. مگه جز این‌که هر روز خدا حبسم تو این خراب شده؟ دیگه چجوری باید کنترلم کنی که نمی‌تونی؟
سپس قبل از آنکه در را ببندد افزود:
- حالا این دفعه که گذشت؛ ولی تا وقتی که زور و اجبارم کنین انقد رگ میزنم تا بالاخره جونم بره.
صدایش آنقدر خش داشت که همگی برای چند ثانیه سکوت کردند. و طولی نکشید تا امیر از جا برخاست و به آن سمت یورش برد که دلربا مقابلش در آمد. او عصبی بود و خواهر بزرگش را عامل این فتنه می‌دانست. اگر او بعد از یازده سال با دو بچه به خانه پدرش برنمی‌گشت، یگانه هم جرات نمی‌کرد با آبروی آن‌ها بازی کند.
- برو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #32
سبد گلِ میان دستانش انگار یک تن وزن داشت که رمق را از تنش گرفته بود. پله‌ی آخر را هم بالا آمد و بالاخره رسید. پشت در ایستاد و نفسش را با سنگینی ها کرد. در این چند روز با هر کَس به هر بهانه‌ای تلخی کرد؛ اما دیگر وقت تظاهر بود. پس سر بالا گرفت و باز نفس عمیقی کشید. باید به خودش مسلط می‌شد. ابرو بالا انداخت تا گره ظریف بینشان باز شود و سینه فراخ کرد. اصلا دوست نداشت مادرش او را ناراحت و پژمرده ببیند. که اگر چنین می‌شد، آنقدر پیگیری می‌کرد و سوال می‌پرسید تا پی به اختلاف بین او و بهداد می‌برد.
لب‌هایش را به قصد لبخند زدن کش داد؛ اما آن خط‌های باریکِ بی‌رنگ، فقط کج شدند. گل‌های صورتی را در بغلش جا به جا کرد و کلید انداخت. وارد خانه که شد، بوی خوش فسنجان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #33
دلش برای تماس‌های گاه و بی‌گاه بهداد تنگ شده بود. برای پیامک‌ها و شعرهای عاشقانه‌ای که گاهاً می‌فرستاد. مردش در این چند روز کم حرف شده بود و بدتر از آن، به خاطر راحتی او روی مبل می‌خوابید. آه کشید و موهایش را با ناراحتی پریشان کرد. تماماً تقصیر خودِ احمقش بود! اگر آن شبی که از مهمانی آمدند دل به دلش می‌داد و نمی‌گفت وجودش موجب آزارش است، اینطور نمی‌شد. یاد حرف رویا افتاد. دختر جوان بعد از چند روز دندان روی جگر گذاشتن و بدخلقی‌های او را تحمل کردن، امروز بالاخره زبان باز کرده و جویای احوالش شده بود. با شنیدن حرف‌هایش برایش متاسف شده و گفته بود:
- دیوونه‌ای شایسته؟! برای چی با تراپیستت حرف نمی‌زنی؟ اگه شوهرت بره دنبال یکی دیگه بعد پا نشی بیای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #34
فوراً سر بالا گرفت و "مامان؟!" پر سرزنشی در دهانش چرخید:
- شاید بهداد اومده باشه خونه، یواش‌تر.
سپس دوباره سرش را روی زانوهایش گذاشت. هر چند این احساس خشم مادرش را درک می‌کرد. خیلی خوب یادش بود که پدرش وقتی او فقط هفت سال داشت، آن‌ها را ترک کرد چون مادرش دو ماه قبلش یک جنین دختر سقط کرده بود! و پدرش پسر دوست داشت و مادرش دخترزا بود. پلک‌هایش را روی هم فشار داد تا از فکر به گذشته سختشان بیرون آید. گذشته‌ای که پر از کمبود و عقده بود. درست یا غلط؛ اما هر وقت یادش می‌آمد که پدرش در ازدواج دومش هم صاحب دو دختر شده است، قلبش شکوفه می‌زد.
- ولی تهمتی که به اون پسر بیچاره زدن خیلی بد بود شایسته. از این دلم آتیش می‌گیره که هنوز یک سری‌ها شک دارن دروغه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #35
حرفی نزد. در حالی که پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود، خیره به کفِ روی آب، چانه‌ی کشیده‌اش را روی مچ دستش گذاشته بود. داشت فکر می‌کرد امشب محبت‌ها، صبوری‌ها و کنار آمدن‌های بهداد را جبران کند یا نه!؟ ذره‌ای اشتیاق در دلش نبود و از همین رو دو دل بود. تظاهر کردن کار آسانی نبود!
***
پیراهن کلوش یاسی رنگی که بهداد برایش خریده بود را پوشید. یقه‌ی پیراهن خشتی و بسیار باز بود. پوست سفیدش در قابِ یاسی رنگ لباس برق می‌زد. هلال کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست. صورتش هم مُزین به آرایش کمی بود که فقط حرف مادرش روی زمین نماند. و در حالی که موهای بلند نم‌دارش را مرتب می‌کرد، به هال رفت. سمیرا کنار گاز ایستاده بود. او را که دید لبخند زد گفت:
- ماسالا رو دم کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #36
- همشون فقط پول مفت میگیرن. همه‌ی این دعا جنبلا چرته مامان چرا نمی‌خوای قبول کنی؟
سمیرا همزمان با کج کردن لب‌هایش، با حرص رو گرفت. سبد آبکش را داخل سینک گذاشت و عصبی گفت:
- پس اصرار داری اول جوونی یه تپه قهوه‌ای خیلی بزرگ بندازی وسط زندگیت. خوبه! خودت رو بزن ناقص کن بذار پدرشوهرتم محض ی...
- من مقصر این تپه‌ای که خیلی وقته افتاده تو زندگیم نیستم و دارم سعی می‌کنم جمعش کنم.
شایسته وسط حرفش پریده بود. سپس نگاه دلخورش را از حرکات عصبی مادرش گرفت و با لحن آرام‌تری ادامه داد:
- وقتی شانس باهام قهره چیکار کنم؟
- شایسته، بدتر از تو هم بودن که الان بدون هیچ زحمتی از همه نظر کاملا خوب شدن. همین دختر احترام یادت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #37
شایسته دهان باز کرد حرفی بزند که دو تقه به در خورد. سپس بهداد "یاالله" گویان داخل آمد. گل لبخند روی لب سمیرا شکفت. همزمان او که جلو رفت بهداد هم با رویی گشاده به سمتش قدم برداشت و عرض ادب کرد. شایسته از جا برخاسته بود و با وسواس موهایش را مرتب می‌کرد. منتظر ایستاده بود تا با دست دادنش پایان این دوری و قهر را اعلام کند. لبخند به لب داشت و با برگشتن او و دیدن برق چشم‌های آبی رنگش، لبخندش عمق بیشتری گرفت.
- خسته نباشی عزیزم.
دست سردش بین پنجه‌های بزرگ همسرش به گرمی فشرده شد و تا به خودش بیاید، قلبش بین بازوهای قطورش پر قدرت می‌زد. حس دلتنگی که همراه با خجالت بود، باعثِ بالا رفتن حرارت بدنش شده بود.
- خوبی عزیزِ بهداد؟
روی حرکاتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #38
نفسش را آهسته بیرون داد و با صدای سمیرا که عزم رفتن کرده بود، به خودش آمد. پا به پای زن از جا برخاست و زودتر از شایسته گفت:
- چه یهویی. خب شب همین‌جا بمون مادر.
- آره مامان، شب همین‌جا بخواب. چی می‌شه؟
سمیرا خسته بود. دستی به پشت گردنش کشید و به سمت جالباسی رفت. حین برداشتن مانتواش گفت:
- خیلی یهویی هم نیست ساعت یازده شبه دیگه، دستتون هم دردنکنه. من تا روی تخت خودم دراز نکشم خوابم نمیبره، اذیتم.
هر دو خیلی زود قانع شدند و بهداد هر چه اصرار کرد تا او را به خانه برساند نپذیرفت. شایسته مادرش را سخت در آغوش کشید و گونه‌ استخوانی‌اش را بوسید.
- کاش می‌ذاشتی بهداد برسونتت مامان. به خاطر تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,476
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #39
شایسته به رویش لبخند زد. لب‌های او هم نرم کشیده شدند. سفیدی پوستش در قاب یاسی رنگ لباس، زیبایی صورتش و نگاه پر جاذبه‌اش برق از سرش پراند. احساس می‌کرد چشم‌هایش آتش گرفته‌اند و اگر زودتر نگاه نگیرد، باعث دلخوری هر دویشان می‌شود. پس لب پایینش را داخل دهانش کشید و خواست بالشتش را بردارد که شایسته سشوار را خاموش کرد و گفت:
- می‌خوام تو موهامو برام خشک کنی.
با مهربانی نگاهش می‌کرد و او بعد از لحظه‌ای تعلل، به سمتش قدم برداشت. دست زیر خرمن موهای بلوندش برد و او دست به سینه، به صورتش زل زد. از اینکه نگاهش را روی خودش نمی‌دید حالش داشت گرفته می‌شد. دقایق کوتاهی در همان حال سپری شد. هیچکدام حرفی نمی‌زدند و بهداد آشکارا نگاهش را از او می‌دزدید. شایسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا