• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 1,175
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #31
دومینیکا، دستش را بر روی گونه‌ی ملتهبش کشید‌.
- پدرم قطعاً فکر همه جاش رو کرده. تو، توی فکر این چیزها نباش‌.
پرینستون، اخم ظریفی میان دو ابروانش جا خوش می‌کند. سپس؛ سرش را کج می‌کند و لب می‌زند:
- پس اون چهار نفر دیگه رو از کجا پیدا کنیم؟
دومینیکا، صورتش از درد ملتهب شده بود. چینی به بینی قلمی‌اش داد و گفت:
- شاید کسی از تونل فرار کرد. اگر تا فردا کسی پیدا نشد، تنها راهمون اینه که ما شش نفر با مار افعی نینازو بجنگیم. البته مار افعی نینازو، توی ملبورن خیلی باارزشه. پس از مرگش ممکنه مابقی مارها بهمون حمله کنه پس این ریسک بزرگیه!
پرینستون، دانه‌های عرق گرم از روی پیشانی‌اش لیز می‌خورد. با بلندی سر آستین لباسش، رد عرق را از پیشانی‌اش پاک کرد. سپس رو به گرالت لب می‌ورچاند:
- مشکل اون‌ها با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #32
لئو، سرمای جان‌سوز هوا، مشامش را می‌آزرد. سیاه‌چاله‌ی نگاهش را بالا آورد و رو به دومینیکا لب ورچید:
- پس چرا مردم کوهستان فرار نکردن؟
گرالت، بر روی تکه سنگی نشست و نگاهش به طرف لئو چرخ خورد. سپس؛ گفت:
- چون اون‌ها توی زندون که حالت قفس و دور تا دورش میله بود اسیر بودن. ولی ما یه جا مثل حالت قصر زندگی می‌کردیم. فرق بین ما و برده‌ها و اهالی محله ملبورن و هوبارت یه دنیا بود.
لئو، سیاه‌چاله‌ی نگاهش را بالا آورد و چانه‌ی منقبضش را ماساژ داد و لب زد:
- چرا اون‌ها رو اسیر زندون کردن؟
گرالت، دستش رو روی چشمش قرار داد و اندکی آن را فشار داد و لب ورچید:
- برای این‌که برده هستن. توی زندون اسیرشون‌ می‌کنن‌ که فرار نکنن، بعضی از اون‌ها آدم‌خور هستن که توی یه زندون جدای دیگه اسیرن گاهی اگر کسی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #33
گرالت، آرام به سمت دومینیکا و آندرومدا خزید و لب زد:
- اگر تحویل ندم هم ما رو اسیر خودش می‌کنه و از طرفی دیگه نمی‌تونیم جون کسایی که توی تونل زندونی هستن رو نجات بدیم.
دومینیکا، صورتش از درد ملتهب شده بود. در حینی که با هر دو دستانش، صورتش را قاب می‌گرفت، گفت:
- پرینستون رو به مار افعی نینازو تحویل می‌دیم. بعد از اون پرینستون اون‌ها رو نجات میده.
نیشخندی مزین لبان لئو شد.‌ ژست مغرورانه‌ای گرفت و سپس گفت:
- پرینستون چون خیلی مغرور و خودخواه هست فکر می‌کنه جنجگوترین جنگجویانه و دیگه می‌تونه جون همه رو نجات بده!
پرینستون، اخم ظریفی میان دو ابروان پرپشت و شلاقی‌اش جای گرفت. سی*ن*ه ستبر کرد و گفت:
- کسی که جنگجو هست باید هم مغرور باشه!
دومینیکا، گوشه‌ی چشمش را مالید و گفت:
- الان زمانی نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #34
گرالت به خوبی توانسته بود تا پرینستون را با حرف‌هایش قانع و مسلط و مغلوبش کند. پرینستون، طبق عادتش قولنج انگشتانش را شکاند و در انتهای کارش دستانش را در هم گره زد و گفت:
- اگر این‌طوری باشه، پس ظاهراً برگ برنده دست ماست و هیچ نگرانی‌ای نمی‌تونه ما رو تهدید کنه یا سد راه ما قرار بگیره.
دومینیکا، صورتش در هم فرو رفت. زیرا دوست نداشت پدرش به عنوان طعمه به دام موجودهایی که از هر چیز دیگری در این دنیا خطرناک‌ترند بیفتد. اما چاره چه است؟ جز این راهی ندارند. گرچه نمی‌تواند حقیقت را این بداند که پدرش جان خود را ببازد تا بلکه جان مردمان کشورش را نجات دهد، اما لااقل می‌تواند به این موضوع پی ببرد که اگر پدرش که پنجه‌ی گرگ دو سر است وارد تونل شود یا لااقل جلوی تونل بایستد و مارهای کوچک و بزرگی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #35
گرالت، آب دهانش را با اضطراب بیشتری قورت داد، از روی تکه سنگ برخاست و با گام برداشتنش، تپش قلبش تندتر شد. مقابل لئو ایستاد. به دلیل قد بلندش صورت رنگ‌پریده‌اش تقریباً مماس صورت خشمگین و چشمان آتش‌بار لئو قرار گرفت. با این حال پنج شش سانتی، از او بلندتر بود، نگاهش در اعضای صورت لئو چرخ خورد. هر چه زمان می‌گذشت نگاهش به طرف اعضای صورت او دقیق‌تر میشد، ولی به نگاه‌هایش پایان داد و گفت:
- تا حدودی میشه گفت که آره میشه، اما شما که راه رو بلد نیستین و نمی‌دونین باید چطور شاه‌ماران رو خام کنین. با وجود این‌که دخترهام اون‌جا زندانی بودن، باز هم خیلی از رفتارهای شاه‌ماران رو نمی‌دونن، در نتیجه تنها شخصی که خیلی به شاه‌ماران نزدیک بوده و راز و نقطه ضعفش رو می‌دونه؛ اون من هستم.
پرینستون، چشمانش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #36
دومینیکا، انگار سلول به سلول تنش برایش می‌گریستند، ولی چشمانش خشک بود. نتوانست احساساتش را کنترل کند. بغضش شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانش باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. با بلندی سر آستین پیراهنش دانه‌های مرواریدی چشمانش را پاک کرد و به سرعت به طرف پدرش دوید. او را از پشت سر در آغوش کشید و با صدایی که پر از بغض بود لب زد:
- پدر، میشه من رو هم با خودت ببری؟ من نمی‌تونم از تو دور باشم. حتی نمی‌تونم اجازه بدم که تو تنها وارد تونل بشی و با شاه‌ماران روبه‌رو شی. لطفاً نرو!
گرالت، پرده‌ای از اشک چشمانش را پوشاند. به وسیله‌ی انگشتش رد اشک را پاک کرد و روی پاشنه‌ی پایش چرخید. دستان مردانه‌اش را بر روی صورت دومینیکا قرار داد و گفت:
- اگر من نرم، پس مردم چی میشن؟ می‌دونستی اگر ما به اون‌ها کمک نکنیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #37
دومینیکا، گوشه‌ی سرش را خاراند و لب زد:
- آره، زمانی که ما به طرف تونل بریم توی مسیر میمون‌های هلندی هستن که پشت سر ما میان. اگر توی دریا بیفتیم یا زمین بخوریم اون‌ها ما رو اسیر خودشون می‌کنن و شاه‌ماران ما رو توی تونل زندانی می‌کنه. پس باید خیلی مواظب خودتون باشین.
پرینستون، دستانش را مشت کرد و پارچه‌‌ی لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش، فشرد. گوشه‌ی چشمش را مالید و گفت:
- پس ظاهراً راه خیلی‌خیلی سختی رو در پیش داریم. امیدوارم که همگی صحیح و سالم به تونل برسیم.
آرنولد که تمام وقت ساکت مانده بود و تنها با تیله‌های آبی رنگش آن‌ها را از نظر می‌گذراند. بالاخره سکوتش را شکست و لب از لب گشود:
- ما برای چی داریم به تونل می‌ریم؟
دومینیکا، چند سنگ ریزه از کنار سنگ‌های بزرگ برداشت و گفت:
- برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #38
دومینیکا سرش را بالا آورد و با دو چشم دودوزنش سراپای پرینستون را از زیر نظر گذراند تا به اعضای صورتش رسید. زمانی که نگاهش به طرف نقاب گرگی او افتاد، چشمانش درخشش گرفت و از فرط هیجان تک خنده‌ای کرد و گفت:
- فکر نمی‌کردم این نقاب گرگ رو روی سر و صورتت بذاری.
- چرا؟
به وسیله‌ی زبانش، لبانش را تر کرد و گفت:
- چون این نقاب به آدم قدرت میده که توی شرایط سخت و دشوار تبدیل به گرگ بشی.
هردو چشم پرینستون از شدت تعجب گرد شد. یک تای ابروانش را بالا انداخت و لب ورچید:
- یعنی من تبدیل به گرگ میشم؟
- آره؛ ولی برای تبدیل شدن به گرگ باید یه چیزی بخوری.
- چی؟
دومینیکا شیشه‌ی کوچکی از داخل کول پشتی‌اش خارج کرد و انگشت سبابه‌اش را به طرف او گرفت و ضربه‌ی آرامی به شیشه زد و گفت:
- این.
- این چه نوع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #39
دومینیکا نگاهی به سکه‌ها که هر کدام قسمتی از پارکت‌ها افتاده بود و در برابر اشعه‌های ریز و درشت خورشید همچو الماس می‌درخشیدند، انداخت و به طرف پرینستون گام نهاد و بر روی زانویش نشست و گفت:
- پرینستون، حالت خوبه؟
هر دو چشمانش را گشود و سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. دومینیکا زبان بر لبان سرخ‌رنگش کشید و لب ورچید:
- پس دستت رو به من بده و بلند شو.
دستش را بر روی مچ دست پرینستون گذاشت و او را با یک حرکت بلند کرد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- این تازه اول راهه و نباید به این راحتی شکست رو بپذیری.
لئو پرشی زد و طناب را گرفت و همچو زنان جیغی کشید. پرینستون بر روی پاشنه‌ی پایش چرخید و گفت:
- تا این هم که ترسوئه زودتر از من از دره گذر کرد و به وسیله‌ی طناب خودش رو به پارکت‌ها رسوند.
لئو بر روی تکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #40
آرنولد به‌قدری ترسیده خاطره شده ‌که گریه امانش را بریده بود. از شدت ترس گوشه‌ی لبانش را گاز گرفت و با دیدن ارتفاع بیش از حد دره، هردو چشمانش را بست. دومینیکا که دیگر طاقتش طاق شده بود، با صدای بشاشی از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- شما باید قهرمان باشین. پدرم در عرض نصف روز خودش رو به تونل رسونده و حالا شما برای یه متر پریدن اشک می‌ریزین. تا دو دقیقه دیگه اگر نپریدین، همین‌جا ترکتون می‌کنیم و می‌ریم.
لئو به طرف پل زیر گذر گام نهاد و یک متر و نیم پرش زد و دستش را به طرف پرینستون گرفت و درخواست کمک کرد. در حینی که پایش لیز خورد و دیگر رمقی برای درخواست کمک نداشت، دومینیکا دست مردانه‌ی او را گرفت و در حینی که تلاش می‌کرد، خطاب به آندرومدا گفت:
- دست یکی دیگه‌اش رو بگیر و کمکم کن تا اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا