- تاریخ ثبتنام
- 28/7/23
- ارسالیها
- 946
- پسندها
- 6,993
- امتیازها
- 22,873
- مدالها
- 25
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #51
سپس کتابی برداشت و دستش را راهنماییوار به سمتی گرفت و اشاره کرد که بنشینیم. امروز پیراهن قهوهایاش را با چشمانش ست کرده بود و من بیخبر از همه جا، لباسم را همرنگ چشمانش انتخاب کرده بودم. نشستیم و چشمم خورد به عنوان کتابی که دستش بود. «همه میمیرند» اثر سیمون دوبووار. صفحات کتاب را ورق میزند و در یکی از صفحات غرق میشود. صندلیام را نزدیکتر میبرم و طوری مینشینم که همزمان با او، بتوانم بخوانم. «تصور کن کسی هست که هرگز نمیمیرد.
قرنها میگذرد، امپراتوریها سر برمیآورند و فرو میریزند، عشقها میآیند و میروند… و او همچنان مانده است؛ اما جاودانگی، چیزی نیست جز سایهای سنگین بر قلبی تنها. ریمون فوسکا همه را دیده، همه را از دست داده، و تنها چیزی که باقی مانده، بیپایان بودن رنج است...
قرنها میگذرد، امپراتوریها سر برمیآورند و فرو میریزند، عشقها میآیند و میروند… و او همچنان مانده است؛ اما جاودانگی، چیزی نیست جز سایهای سنگین بر قلبی تنها. ریمون فوسکا همه را دیده، همه را از دست داده، و تنها چیزی که باقی مانده، بیپایان بودن رنج است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.