• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

طومار ضحاکی ادبیات: BDY مجموعه دلنوشته‌های ناله‌ی کُمِدین | فاطمه آماده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع فاطمه آماده
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها 1,686
  • کاربران تگ شده هیچ

فاطمه آماده

نویسنده ادبیات+ نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,058
پسندها
8,074
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
سطح
19
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
آشیانه‌ای امن تمنا می‌کند پاهای سنگ دیده‌ام. در میان ابرهای بارانی، نخل‌های خرمایی و شب های مهتابی.
روان پریشانم بر روی صحنه‌‌ای از بازی که قرار بود بال و پر گشوده و از امید سخن بگوید تمسخری بیش نبود.
مشتاق یادی عمیق بود، بیان واژه‌هایی که می‌خواست با نور هم آغوش باشد و من غرق مرداب تاریکی نفرین شده‌ی خود بودم.​
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

نویسنده ادبیات+ نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,058
پسندها
8,074
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
سطح
19
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
شاید فردای همین امروز بیایی و منِ شب‌خیز با فروغ طلوع نیست شوم. روزهای نقره‌ای و آواز مرغ‌عشق را در رویایم دیده‌ام. منِ واقعی شب‌‌ها از پیله‌ی پولک دوزیم بیرون آمده و سپیده‌دم خود را در زیر برگ‌های ریخته در باغچه‌ی گل‌های یاس دفن می‌کنم. همین امروز بیا شاید ته مانده‌ی خنده‌‌ام در سکانس آخر امروز از بین برود.
 
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

نویسنده ادبیات+ نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,058
پسندها
8,074
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
سطح
19
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
روزی که خودم هم نمی‌دانم دستان سرد مرگ آغوشش را برایم باز می‌کند. دم گوشم نغمه‌ی پایان می سراید و در آن لحظه تنها حسرت من این است که چرا لحظه‌ای طولانی‌تر نبوسیدمت.
کشش گوشه‌ی لبم فریبت ندهد، دل‌ِ تنگی‌ که در جان دارم قرعه‌ی شعله را به نامم برداشته. لبخند پر چینم تنها منحنی اغواگری است که ذهن‌ آلوده ام را به دستان دلقکی گریان هدیه می‌هد.​
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

نویسنده ادبیات+ نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,058
پسندها
8,074
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
سطح
19
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
مرا غمیست بی‌انتها که درونش خنده‌ پیچیده، بویت را از میان بند‌بندِ خط‌های روی دستم جست و جو می‌کنم. شب‌های بی‌مهتابِ ذهنم را سکوت گرفته، گهگاهی صدای جیرجیرک‌ها را می شنوم‌.
در کوچه‌های دلتنگی‌ام پرسه بزن، ژنده‌پوشی کور نیاز به نفس کشیدن در حوالی بودنت را دارد. صدای قدم‌هایت را لمس می‌کنم و لبخندی که می‌زنم واقعی‌ترین صحنه‌‌ی اشکباری است که بازی کرده‌ام.
 
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

نویسنده ادبیات+ نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,058
پسندها
8,074
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
سطح
19
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
به وقت بارانِ آخرین روز، می‌کارمت توی گلدان، گلبرگ‌هایت را دانه دانه می‌بوسم و سال‌ها به تماشایت می‌نشینم. خارهایت دستانم را خراش می‌اندازد، می‌سوزد و من می‌میرم برای این درد در میان آغوش تو.
دوری، خیلی دور؛ کیلومترها دور بودنت به کنار، بوی خوش تو را کدام نسیم به مشامم رساند؟!
چشمانم دیگر همه چیز را لو نمی‌دهد؛ دردی، ریشه زده‌ای در قلب من... .​
 
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

نویسنده ادبیات+ نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,058
پسندها
8,074
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
سطح
19
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
زیر سنگی سیاه منفقود شده‌ام. زیر آخرین لایه‌ی خاکی زمین، همان قسمتی که بوی استخوان‌های پوسیده‌ی مرگ را می‌دهد.
در روزهای نیست دستی، پی نوازش پیچش گیسویت می‌پویم. مرا با خیال خود به ماه ببر، همانجایی که قلبم می‌خندد. به همان فصلی از تقویم که ساعتش را یادم نمی‌آید، اما ثانیه‌هایش را می‌شموردم. مرا به خودم برسان، در غروبی که دیگر نخندیدم اما نگارش روی لبم تا ابد خشک ماند.
 
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

نویسنده ادبیات+ نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,058
پسندها
8,074
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
سطح
19
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
در سکوتم غم‌ها جیغ می‌کشند. نگفته‌هایم در اتاقی تاریک با هیچ، قصه می‌بافند. فریاد خنده‌ام از دردیست که هر شب بر بالینم می‌خوابند و در سینه‌ام قلب مرغ عشقی می‌میرد.
همه‌ی شهرم حسود و تیره بین، من به این قلب‌های سیاه تعلق ندارم. در خیابان‌هایش قدم می‌زنم، پوزخند دیوارهایش مرا نشانه می‌گیرد.
تبعید به زندگی بین مشتی خار، من این نقاب مضحک را دوست ندارم.
 
امضا : فاطمه آماده

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا