• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

سرآمد مجموعه دلنوشته‌های ناله‌ی کُمِدین | فاطمه آماده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه آماده
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 31
  • بازدیدها بازدیدها 2,813
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
***
شاید فردای همین امروز بیایی و منِ شب‌خیز با فروغ طلوع نیست شوم.
روزهای نقره‌ای و آواز مرغ‌عشق را در رویایم دیده‌ام.
منِ واقعی شب‌‌ها از پیله‌ی پولک دوزیم بیرون آمده و سپیده‌دم خود را در زیر برگ‌های ریخته در باغچه‌ی گل‌های یاس دفن می‌کنم.
همین امروز بیا شاید ته مانده‌ی خنده‌‌ام در سکانس آخر امروز از بین برود.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
***
روزی که خودم هم نمی‌دانم دستان سرد مرگ آغوشش را برایم باز می‌کند. دم گوشم نغمه‌ی پایان می‌سراید و در آن لحظه تنها حسرت من این است که چرا لحظه‌ای طولانی‌تر نبوسیدمت...
کشش گوشه‌ی لبم فریبت ندهد؛
دل‌ِ تنگی‌ که در سینه دارم قرعه‌ی شعله را به نامم برداشته.
لبخند پر چینم تنها منحنی اغواگری است که ذهن‌ آلوده‌ام را به دستان دلقکی گریان هدیه می‌هد.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
‌***
مرا غمیست بی‌انتها که درونش خنده‌ پیچیده، بویت را از میان بند‌بندِ خط‌های روی دستم جست و جو می‌کنم.
شب‌های بی‌مهتابِ ذهنم را سکوت گرفته، گه‌گاهی صدای جیرجیرک‌ها را می‌شنوم‌.
در کوچه‌های دلتنگی‌ام پرسه بزن،
ژنده‌پوشی کور نیاز به نفس کشیدن در حوالی بودنت را دارد.
صدای قدم‌هایت را لمس می‌کنم و لبخندی که می‌زنم واقعی‌ترین صحنه‌‌ی اشکباری‌ست که بازی کرده‌ام.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
***
به وقت بارانِ آخرین روز، می‌کارمت توی گلدان؛
گلبرگ‌هایت را دانه دانه می‌بوسم و سال‌ها به تماشایت می‌نشینم.
بی‌مهری‌هایت روحم را خراش می‌اندازد، می‌سوزد و من می‌میرم برای این درد در کنار تو... .
دوری، خیلی دور...
کیلومترها دور بودنت به کنار، بوی خوش تو را کدام نسیم به مشامم رساند؟!
چشمانم دیگر همه چیز را لو نمی‌دهد؛
دردی، ریشه زده‌ای در قلب من... .​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
***
زیر سنگی سیاه منفقود شده‌ام. زیر آخرین لایه‌ی خاکی زمین، همان قسمتی که بوی استخوان‌های پوسیده‌ی مرگ را می‌دهد.
در روزهای نیست دستی، پی نوازش پیچش گیسویت می‌پویم.
مرا با خیال خود به ماه ببر، همانجایی که قلبم می‌خندد. به همان فصلی از تقویم که ساعتش را یادم نمی‌آید، اما ثانیه‌هایش را می‌شموردم.
مرا به خودم برسان، در غروبی که دیگر نخندیدم
اما نگارش روی لبم تا ابد خشک ماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
در سکوتم غم‌ها جیغ می‌کشند.
نگفته‌هایم در اتاقی تاریک با هیچ، قصه می‌بافند.
فریاد خنده‌ام از دردیست که هر شب بر بالینم می‌خوابد و در سینه‌ام قلب مرغ عشقی می‌میرد.
همه‌ی شهرم حسود و تیره بین؛ من به این قلب‌های سیاه تعلق ندارم... .
در خیابان‌هایش قدم می‌زنم، پوزخند دیوارهایش مرا نشانه می‌گیرد.
تبعید به زندگی بین مشتی خار،
من این نقاب مضحک را دوست ندارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
***
شاید به هنگام بامدادی پر‌ستاره
که غمم رفتنت را با ماه تماشا می‌کرد،
در لابه‌لای مژگان نم‌ دارم
عشقت فرو ریخت در شیشه‌‌ی سیاه آسمان؛
وگرنه این همه سوزش در قلبم نمی‌تواند تنها به خاطر جای خالی تو باشد!
شاید بوسه‌‌ی پر خنده‌‌ام بر سر مزار عاشقی‌هایم برای همیشه پر گشود و کفنِ پوشیدهِ بر چهره‌ی پنهانم هیچ وقت خشک نشد.
این اشک‌ها‌ی پر خنده، ارثیه‌ی من برای قلبم بود.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
***
اگر پنجره‌ی خانه‌ات روبه‌روی شیشه‌ی مربعی چهار دیواری افسوسم نشسته بود،
از پشت مه‌آلود پنجره، سایه‌‌ات نفس می‌داد به قلب خسته‌ام.
می‌شد با باران رقصید، غروب پاییز غمگین نبود،
زمستان دی‌ماه این‌قدر سرد نبود و لبخندم تازه‌تر از شبنم گل سرخ بود
اگر مویت هنگام رفتن گره می‌خورد بر نوازش انگشتم.
شاید نمی‌رفتی و شب بی‌تاب، برق چشمانت نمی‌شد و لبخند مضحکی بین لب‌های رنگ شده‌ام نقش نمی‌بست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
***
هنگامی که گلدان خشک شده‌ی نیلوفر را دیدی
بدان من مرده‌ام و خاک تشنه‌اش تا همیشه چشم به راه دستانم می‌ماند.
هنگامی که می‌خندم ترک‌های لبان کویریم می‌شکافند. این آخرین التماس قلب درد دارم است.
مزه‌ی خون را می‌چشم، خنده‌ام سرخ شده، رنگ باختنش را از گونه‌های تو یاد گرفته است.
بر سر مزارم، خاک را گاهی کنار بزنید، شاید جسم بی‌جانم داشت می‌گریست و روحم دیگر قدرت آرام کردنش را نداشت.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده

فاطمه آماده

پرسنل مدیریت
سرپرست هنر
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
3,364
پسندها
9,165
امتیازها
36,273
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
***
هیچ‌وقت خودم را تهی احساس نکردم، همیشه لبریز بودم، از درد، از بغض، از غم، از تمام آنچه که روزی مرا می‌کشد.
به پای کبوتر‌های بی‌شماری نامه بسته بودم برایت،
همه در راه مردند، جز آن که اشک مرا حمل می‌کرد.
به سوی خودم بازگشت. می‌دانست سهم من از زندگانی نامه‌های بدون پاسخ است؛ برایم پیشکش آورده بود.
به دیدار من اگر می‌آیید، کاسه‌ی صبری برایم بیاورید، کاسه‌ی صبر خودم لبریز است؛
می‌خواهم با صدف‌هایی که از ساحل غمگینم برداشته‌‌ام تمامش را پر کنم.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه آماده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا