• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 87
  • بازدیدها بازدیدها 3,398
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #71
لای لای آهو گؤز بالام
لای لای شيرين سؤز بالام
گؤزَل ليكده دونيادا
تكدی منيم اؤز بالام
«لالايی فرزند چشم آهوی من
لالايی فرزند شيرين سخنم
در زيبايی در دنيا
فرزند من تك است»

لالاييْنام اؤز بالام
قاشی قارا گؤز بالام
ديلين بالدان شيرين دير دوداغيْند سؤز بالام
«لالايی تو هستم فرزندم*
فرزند چشم و ابرو سياه من
زبانت از عسل شيرين‌تر است
حرف روی لبت فرزندم»
(حرف كه از لب تو جاری می‌شود، زبانی كه به آن تكلم می‌كنی از عسل شيرينتر است، ای فرزند من)

لای لای ديلين دوز بالام
ديل آچ گينان تئز بالام
من اوتوروم سن دانيْش
شيرين شيرين سؤز بالام
«لالایی، زبانت نمک است فرزندم
زود زبان باز كن فرزندم
من بنشينم تو حرف بزن
حرف‌های شيرين فرزندم»

لای لای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #72
لای لای آهو گؤز بالام
لای لای شيرين سؤز بالام
گؤزَل ليكده دونيادا
تكدی منيم اؤز بالام
«لالايی فرزند چشم آهوی من
لالايی فرزند شيرين سخنم
در زيبايی در دنيا
فرزند من تك است»

لالاييْنام اؤز بالام
قاشی قارا گؤز بالام
ديلين بالدان شيرين دير دوداغيْند سؤز بالام
«لالايی تو هستم فرزندم*
فرزند چشم و ابرو سياه من
زبانت از عسل شيرين‌تر است
حرف روی لبت فرزندم»
(حرف كه از لب تو جاری می‌شود، زبانی كه به آن تكلم می‌كنی از عسل شيرينتر است، ای فرزند من)

لای لای ديلين دوز بالام
ديل آچ گينان تئز بالام
من اوتوروم سن دانيْش
شيرين شيرين سؤز بالام
«لالایی، زبانت نمک است فرزندم
زود زبان باز كن فرزندم
من بنشينم تو حرف بزن
حرف‌های شيرين فرزندم»

لای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #73
- خونه چندتا وسیله لازم داره، باید برم بگیرم.
- واقعاً فکر کردی حالا که دیدمت ولت می‌کنم؟ یه نیم ثانیه وایسا این ساک‌ها رو بزارم داخل، جلدی میام. خب؟ آفرین، وایسی ها!
سعی به سرعت از ماشین پیاده می‌شود و با برداشتن ساک‌ها از کنار معین که جلوی در ایستاده است می‌گذرد و در حالی که به پشت عمارت می‌رود صدایش را بالا می‌برد:
- مخلص داداش! خودت اخلاق قشنگ سیوان رو می‌شناسی، دو ثانیه دیر کنم میره ولی برگردم یه احوال‌پرسی چسبی می‌کنیم.
صدای خنده‌ی معین بالا می‌رود.
- می‌شناسم، جلدی برگردی پس!
سعید پنجه‌اش را در هوا تکان می‌دهد و با گذشت دقایقی بالاخره به پشت عمارت می‌رسد.
- سعیدجان؟ مادر؟
با شنیدن صدای خاتون ساکش را زمین می‌گذارد و به عقب باز می‌گردد.
ـ سلام خاتون، تسلیت میگم، غم آخرتون باشه.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] briska

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #74
با بلند شدن سیوان هر دو به باغ می‌روند و دقایقی بعد، زیر سرو می‌نشینند. سعید با دیدن حال سیوان تمام تلاشش را برای عوض کردن روحیه‌اش به کار می‌برد.
- بچگی‌هامون رو یادته؟ برگ‌هاش اینقدر بلند بود که تا زمین می‌رسید. موقعی که خرابکاری می‌کردیم می‌اومدیم اینجا، کسی نمی‌دیدمون.
سیوان با یادآوری خاطرات لبخند خسته‌ای می‌زند، سعید با دیدن آشفتگیش، قلبش فشرده می‌شود و ادامه می‌دهد:
- حرف نمی‌زنی؟ چی کلافت کرده؟
- نگرانم.
- نگرانه چی؟
سیوان سرش را به بازویش تکیه می‌دهد و به آسمان خیره می‌شود.
- همه چی بهم ریخته، تا می‌خوام وضعیت رو درست کنم یهو به خودم میام و می‌بینم هر چی ساختم خراب شده؛ از یه طرف اینجا و از یه طرف هم زنم.
- اینجا رو با هم سامون می‌دیم، خانومت هم.... خب بهش بگو بیاد اینجا. چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #75
سعید با چهره‌ای گرفته به چشم‌های سیوان که هاله‌ای اشک آن را پوشانده‌است، نگاه می‌کند.
- حق داری داداش، حق داری.
سیوان سرش را بالا می‌گیرد و با پلک زدن‌های پی‌در‌پی، سعی دارد مانع از ریزش اشک‌هایش شود. نفسی عمیق می‌کشد و با صدایی خسته زمزمه می‌کند:
- سعید.
با صدای سیوان از زمین نگاه می‌گیرد و به چهره‌ی سرخش چشم می‌دوزد.
- جانم داداش؟
- میری عمارت؟ می‌خوام یه خرده تنها باشم.
سعید لبخند خسته‌ای می‌زند و بدون به زبان آوردن کلمه‌ای سرش را به تایید تکان می‌دهد و از سیوان فاصله می‌گیرد.
- سعید!
به عقب برمی‌گردد.
- جان داداش!
- معذرت می‌خوام!
ابرو‌های سعید به هم نزدیک می‌شود.
- بابت؟
- صدام بالا رفت.
سعید لبخند می‌زند.
- تو ما رو بزن، فقط اینقدر گرفته نباش، باورکن من راضیم.
سیوان با خنده سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] briska

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #76
سیوان سرش را پایین می‌اندازد و عزیز ادامه می‌دهد:
- با روناک حرف زدم، میگه بعد هفتم می‌خواد به عمارت خودشون برگرده.
سیوان سرش را به ضرب بالا می‌گیرد و با صدایی که سعی در کنترلش دارد شروع به حرف زدن می‌کند:
- تنها؟ مگه الکیه. بدون اینکه به من بگ... .
عزیز دستش را به معنای سکوت بلند می‌کند.
- حرف‌هاش رو شنیدم، دلیل‌هاش جای مخالفتی نذاشتن، پس نمی‌خوام باهاش تندی کنی!
سیوان با صدایی عصبانی پاسخ می‌دهد:
- اون امانته دستم.
- امانت؟ خوبه که مراقبشی و می‌خوای امانت‌دار خوبی باشی، اما قصد اجازه گرفتن ازت رو نداشتم، فقط خواستم خبر داشته‌ باشی.
- عزیز! چرا شرایط رو درک نمی‌کنین؟ نمی‌ذارم بره اون امان... .
عزیز تشر می‌زند:
- خبه‌خبه، فعلاً غیرتت رو غلاف کن! به جای اینکه حرص و جوش روناک رو بخوری و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #77
- توقع ندارین که توی این وضعیت ساز و دهل بگیرم دستم و زنم رو بیارم اینجا و بعدش هم سرم رو بکنم تو زندگیم؟ حال همه بده، باید حواسم به خانواده‌ام باشه.
عزیز به آرامی دستش را روی دست سیوان، که به زمین تکیه‌اش داده‌است می‌گذارد.
- من اومدم کمکت باشم، پس نگرانیت بابت خانواده‌ات رو تموم که نه، اما کمترش کن! نه مامانت طفلِ، نه روناک؛ در ضمن، کسی که نتونه مراقب زندگی خودش باشه زندگی بقیه رو هم نمی‌تونه سامون بده. سپس با مکثی کوتاه، نفسش را لرزان بیرون می‌دمد و ادامه می‌دهد:
- نمی‌خوام وقتی به خودت اومدی آرامش زندگیت رو از دست داده باشی و توی برزخ چندسال پیش گیر افتاده باشی.
سیوان پلک‌هایش را بر هم فشار می‌دهد و با مردک‌هایی لرزان به عزیز نگاه می‌کند. شخصیت عزیز نه‌ تنها برای سیوان بلکه برای تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #78
به‌سمت سیوان بر‌می‌گردد و به چهره مبهوت و مردمک‌های لرزانش چشم می‌دوزد.
- به کسی نگفت، مامانت هم اتفاقی شنید، اما به روش نیاورد و نقش بازی کرد و خندید، خندید تا برادرش طوری که می‌خواد زندگی کنه.
با مکثی کوتاه لبخندی بر لب می‌نشاند و ادامه می‌دهد:
- این‌ها رو نگفتم که چشم‌هات خیس بشه، گفتم که بدونی دلم خیلی وقته داره خودش رو آماده می‌کنه و کنار میاد.
به‌طرف سیوان گام بر‌می‌دارد، کنارش می‌نشیند و با انگشتانش نم زیر چشمان سیوان را می‌گیرد.
- خوب نیست حالا که همدیگه رو می‌خواین از هم دور باشین، مخصوصاً وقتی که چشم انتظار همین.
صدای خش دار سیوان بلند می‌شود:
- اما... .
- همین یه کلمه رو بلدی؟
- چ... ها؟
با دیدن ابرو‌های بالا رفته‌اش لبخند می‌زند و کلامش را کامل می‌کند:
- این روستا خانی که بلد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #79
- می‌خواید نذارید برم؟
- می‌خوایم... نذاریم... بری... چند نفرم؟
سیوان با دیدن روناک که باز هم قدمی عقب می‌رود کلافه با گامی بلند فاصله را پر می‌کند.
- مگه قشون‌کشی کردیم سمتت که عقب‌گرد می‌کنی؟ من کی باشم که بخوام چیزی بگم و مانعت بشم؟ تو که حرف‌هات رو از قبل با عزیز زدی.
روناک مضطرب کلمات را کنار هم می‌چیند:
- باور کنین یهویی شد. برم عمارت خودمون راحت‌ترم.
سیوان گوشه‌ی لبش را می‌خاراند و سرش را به تایید تکان می‌دهد.
- به سیمین و ساره سپردم باهات بیان که تنها نباشی. هر وقت کمک خواستی بهم بگو! باشه؟
روناک به چشمان سیوان خیره می‌شود و تمام سعیش را به کار می‌برد تا لرزش صدایش را کنترل کند.
- این مدت خیلی زحمت کشیدین، ایشا... بتونم جبرا... .
سیوان که از رفتارهای عجیب روناک کلافه شده‌، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #80
***
موبایل را کنار گوشش قرار می‌دهد، نفسش را محکم بیرون می‌دمد و به ابرهای سیاه که قصد کنار رفتن ندارند نگاهی می‌اندازد. از واکنش پریچهر واهمه دارد و هوای ابری کلا‌فگیش را چند برابر کرده‌است. بعد از دقایقی صحبت با پریچهر و دل‌دل کردن، بالاخره حرفش را بیان می‌کند و منتظر شنیدن صدای دلخور و شاید هم عصبانی پریچهر روی کنده‌چوب وسط حیاط می‌نشیند.
- مطمئنی که خودشون گفتن؟
سیوان که سؤال پریچهر را پای عصبانی شدنش می‌گذارد، دستپاچه سعی در خاتمه دادن بحث دارد:
- پری‌جانم باور کن منظوری نداشتن، فقط می‌خواستن ک... .
پریچهر که سوءبرداشت‌ سیوان را متوجه شده، سعی در آرام کردن جو دارد:
- وا سیوان مگه من گفتم منظوری داشتن؟ فقط پرسیدم مطمئنی که راضین؟
سیوان لبخند خسته‌ای می‌زند.
- آره پیچهرم، مطمئنم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا