• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 87
  • بازدیدها بازدیدها 3,398
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #51
پریچهر:
- بشین مامان، باز می‌کنم.
لادن:
- آیفون که کنارمونه.
لادن با نگاهش پریچهر را دنبال می‌کند.
پریچهر:
- خرابه، باید بری جلوی در.
با پوشیدن صندل‌هایش به‌سمت در حیاط حرکت می‌کند و صدای زنگ باز هم بلند می‌شود.
پریچهر:
- کیه؟ اومدم.
با باز کردن در، فرزاد مقابلش قرار می‌گیرد.
- سلام بابا، خسته نباشی!
فرزاد:
- سلام گل دختر! سلامت باشی باباجان!
پریچهر دستش را به‌سمت نایلون‌های خرید دراز می‌کند.
پریچهر:
- بدین من می‌گیرم.
فرزاد:
- سنگینه، خودم میارم.
پریچهر:
- دوتا نایلونِ، بدین من.
فرزاد:
- پس تو این‌ها رو ببر؛ من زغال رو یادم رفته، برم بگیرم، برمی‌گردم.
نایلون‌ها را کنار در می‌گذارد و سوئیچش را درون جیبش قرار می‌دهد.
پریچهر:
- باشه پس.
فرزاد:
- برو، خودم در رو می‌بندم.
نایلون‌های خرید را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #52
لادن:
- پسرا اومدن.
پریچهر دستش را با لباسش خشک می‌کند و به آشپزخانه بر‌می‌گردد.
پریچهر:
- چقدر سریع!
پشت سر لادن، بقیه نیز وارد می‌شوند و
فریاد به‌سمت مادرش می‌رود، پیشانیش را می‌بوسد و در همین حین جواب پریچهر را نیز می‌دهد:
- می‌خوای برگردیم.
پریچهر صدایش را بلند می‌کند:
- حالا که تا اینجا اومدین، اشکالی نداره.
پریچهر آخرین سیب را نیز خشک می‌کند و ظرف‌ها را برای چیدن میوه و شیرینی آماده می‌کند. فریاد با دیدن شیرینی‌ها به سمت جعبه می‌رود و بی‌توجه به غرهای پریچهر دهانش را پر می‌کند.
پریچهر:
- فریاد اون‌ها رو نخور.
فریاد:
- یه دونه شیرینیه دیگه. غر نزن بچه!
پریچهر:
- با دهن پر.... همش ریخت بیرون، یه دونه؟ لپاش رو نگاه.
فریاد هنگامی که از پر شدن دهانش مطمئن می‌شود دو شیرینی دیگر برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #53
جیغ پریچهر بلند می‌شود.
پریچهر:
- مامان!
فرزاد:
- فریاد اذیتش نکن!
فریاد:
- بابا تو دیگه چرا؟ می‌بینین؟ همیشه این بچه آخری همینطوری لوس بود، تا چیزی می‌شد مامان گفتن‌هاش رو شروع می‌کرد.
حمید:
- حرص نخور داداش! این شقیقه‌هات مثل من سفید می... .
حمید با دیدن نگاه نغمه سکوت می‌کند، به آرامی بر‌می‌گردد و باز هم بحث بلال را ادامه می‌دهد.
با بدرقه‌ی مهمان‌ها در حیاط را می‌بندند و به داخل برمی‌گردند.
فریاد:
- حالا جدی کی میری پری؟ می‌خوام وسایل ورزشیم رو بذارم توی اتاقت، زودتر خالی کن لطفاً!
با اتمام حرفش با قدم‌هایی بلند وارد پذیرایی می‌شود. پریچهر با چشم‌های گرد شده به پدر و مادرش که کنار یکدیگر مشغول صحبت هستند، نگاه می‌کند.
پریچهر:
- مامان!
فریاد که نگاه فرزاد را می‌بیند خیاری از سبد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #54
مش‌جواد:
- سرتون سلامت آقا! خدا از بزرگی کمتون نکنه! با اجازه.
با سر پایین افتاده از اتاق کار سیوان خارج می‌شود.
با خارج شدن مش‌جواد، آکو در را می‌بندد و به‌طرف سیوان می‌رود.
آکو:
- تموم شد آقا، مش‌جواد آخرین نفر بود.
سیوان دستی به چشم‌های دردناکش می‌کشد.
سیوان:
- آکو.
آکو:
- جانم آقا؟
سیوان:
- امسال زمین‌های کنار بیداشک رو کمتر کاشتیم، سهم آب اضافیش رو بده مش‌جواد.
آکو:
- چشم آقا.
کتش را از پشت صندلی بر‌می‌دارد و یقه‌ی بافت تنش را مرتب می‌کند.
از وقتی پریچهر رفته‌بود، تمام مدت را کار می‌کرد و حال تنها کار باقی مانده قبل از رفتنش سرکشی به زمین‌ها بود.
سیوان:
- کارهای اینجا تموم شده، میرم به زمین‌ها سر بزنم، اگه اتفاقی افتاد خبرم کن!
آکو:
- چشم آقا، به سلامت.
با باز کردن در هوای سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #55
اربیل با دیدن آشفتگی سیوان، خودش را از میان اهالی بیرون می‌کشد و حرف آلند را کامل می‌کند:
- حالشون بد شد، بردنشون عمارت، طبیب هم پیش پای شما رف... .
بدون توجه به کلام آخر اربیل، به‌سمت عمارت می‌تازاند. نگرانی تمام وجودش را در برگرفته است.
اواخر بهار است و هوا عجیب دلگیر، باران هر لحظه سرعت می‌گیرد و آرو با شتاب در به‌سمت عمارت می‌تازد. پیراهن سفیدی که بر تن دارد در اثر باران به تنش چسبیده‌است و با هر جهش آرو، موهای خیسش بر پیشانیش کوبیده می‌شوند. دقایقی بعد بالاخره به جلوی عمارت می‌رسد و افسار اسب را می‌کشد، معین با شنیدن صدای شیهه‌ی آرو در را باز می‌کند.
معین:
- سلام آقا.
سیوان بی‌توجه به معین، به‌سمت عمارت حرکت می‌کند و کنار پله‌های ورودی از اسب پایین می‌پرد. نازدارخاتون با شنیدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #56
- دایی! این حرف‌ها رو نزنین، خودتون خوب میشین و مراقبشین.
صدای لرزانش را بالا می‌برد:
- پس این طبیب کجاست؟
- سیوان... سیوان بهم قول بده! قول بده که مراقبشی، خواهش... خواهش می‌کنم... قول بده.
- چشم دایی، چشم! قول میدم، الان طبیب می‌رسه، شما آروم با... .
انگشتانی که تا دقایقی پیش دست سیوان را می‌فشردند حال حرکت نمی‌کنند. تکان نخوردن سی*ن*ه‌ی سلمان‌بیگ، سیوان را ساکت می‌کند و لحظاتی بعد، آشوب به پا می‌شود، روناک بر سرش می‌کوبد و نازدارخاتون می‌گرید و اهالی درون حیاط مویه سر می‌دهند.
***
سیوان با لباس‌های خاکی، روی پله نشسته‌ و دقایقی است که به زمین خیره شده‌است، عمارت غرق در تاریکی است و برخلاف صبح و گورستان، سکوت در همه جا حکم فرماست. سرش را به دستانش تکیه می‌دهد و ثانیه‌ای چشمانش را که از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #57
- دی... دیگه هی... هیچی رو نم... نمی‌خوام.
سر روناک را از پیراهنش فاصله می‌هد و انگشتش را بر اشک‌های روی گونه‌اش می‌کشد و سعی می‌کند لبخند بزند.
- مردم روستا چشمشون رو دوختن به تنها یادگارِ سلمان‌بیگ، اما مثل اینکه بابات بد کسی رو انتخاب کرده.
- من.‌‌.. خب... .
به چشم‌های خیس روناک نگاه می‌کند.
- عزیزم! نمیگم که گریه نکن، اتفاقاً ناراحت باش و اشک بریز، اما بعدش بلند شو و همون دختری باش که بابات ازت انتظار داره. باشه؟
روناک خودش را به سی*ن*ه‌اش می‌چسباند و سیوان پشتش را نوازش می‌کند.
- روناک؟
با شنیدن صدای عزیز، از هم جدا می‌شوند و به عقب باز می‌گردند. عزیز ساک کوچکش را کنار پایش رها می‌کند و برای در آغوش کشیدن روناک دستانش را باز می‌کند.
- بیا اینجا رولگم* ، بیا!
دقایقی بعد تن خسته‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #58
- خاموش شده. لعنتی، این شارژر رو کجا گذاشتم؟ آها، اینه.
با برداشتن شارژر از زیر میز و زدن موبایلش به پریز، خودش را روی تخت می‌اندازد، به محض روشن شدن موبایلش با پیام‌ها و تماس‌های پریچهر مواجه می‌شود.
- پری؟ آخ، نگران شده، چقدر بی‌فکری تو پسر، یه پیام می‌دادی نمی‌مردی که!
ساعت چنده؟
با دیدن عقربه‌های ساعت متعجب می‌شود.
- سه شبه! حتماً خوابه.
برای اینکه صدای پیامش پریچهر را بیدار نکند، وارد تلگرامش می‌شود و ویس می‌گیرد.
- سلام مانارم*، گوشیم خاموش شده‌بود، ببخشید که پیام‌هات رو ندیدم. نگرانم نباش! خوبم، فردا خودم بهت زنگ می‌زنم، اگه زنگ بزنی شاید نبیبنم. شبت بخیر!
***
- پریچهر، بیا چایی ریختم مامان. پریچهر؟
پریزاد با نشیدن صدای پریچهر به اتاقش می‌رود و با دیدنش که خودش را در آغوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #59
- باور کن همه چی خوبه!
- خیلی خب، حالا که چیزی نمیگی زنگ می‌زنم از اسرین می‌پرسم که چی‌شده.
- پری... .
- سیوان! من فقط نگرانتم.
دقایقی از صحبتش با سیوان می‌گذرد و او هنوز به پنجره خیره‌است و بی‌صدا اشک می‌ریزد، با ورود مادرش به اتاق، چشمان نم‌دارش را به صورتش می‌دوزد.
پریزاد با دیدن آشفتگی دخترش و اشک‌هایی که صورتش را پوشانده و چانه‌ی لرزانش، هراسان قدمی به او نزدیک می‌شود.
- پریچهر!
پریچهر دستانش را باز می‌کند و منتظر به مادرش چشم می‌دوزد.
- میشه بغلم کنی مامان؟
پریزاد با گا‌م‌هایی بلند خودش را به او می‌رساند و سخت در آغوشش می‌گیرد، پریزاد با حس لرزش بدن پریچهر و شنیدن هق زدن‌هایش چشم‌هایش را می‌بندد و سعی می‌کند با دیدن حالش اشکی نریزد. دقایقی می‌گذرد و حال، پریچهر اندکی آرام شده‌است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #60
با صدای مادرش مژه‌های خیسش را از همه فاصله می‌دهد.
- مادربزرگم ترک بود، ترک آذربایجان.
نفس عمیقی می‌کشد و با لبخند ادامه می‌دهد:
- پدربزرگم معماری خونده‌بود. یه روز برای ساخت و ساز توی یکی از زمین‌های آذربایجان میره. مثل اینکه قرار بوده بعد از پنج ماه ساختن خونه رو تموم کنه ولی چند ماهی به این پنج ماه اضافه شده و برنمی‌گرده.
پریچهر بینی‌اش را بالا می‌کشد و با صدایی گرفته لب می‌زند:
- چرا؟
- غیبتش اینقدر طولانی میشه که اهالی محل میگن بزرگ‌ترین پسر حاج‌جواد که برای ساخت و ساز رفته بوده آذربایجان، پول‌ها رو بالا کشیده و فرار کرده.
پریچهر پوزخند می‌زند.
- پس فرار کرده‌بود.
- نه، برنمی‌گرده چون توی اون روستا گیر میفته.
پریچهر شوک زده چشم‌هایش را تا انتها باز می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا