• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هفت هزار و ششصد | آذربان نویسنده انجمن یک رمان

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #51
دیگر چیزی مرا آزار نمی‌دهد؛ من خودِ دردم!



دست و صورتم را که شستم، چشم‌هایم را از آینه‌ نگاه کردم. سرخ از فشاری بودند که تحمل می‌کردم. خیره به تیره‌ی چشم‌هایم، لبخند کم‌رنگی زدم. این وضعیت را بارها و بارها با احساساتی شیرین تصور کرده بودم و حال، تلخی چیزی که نمی‌دانستم، گریبانم را می‌فشرد.
- کجا موندی؟
یا شنیدن صدایش، سرم را به طرفین تکان دادم. دو دستم را به دوطرف روشویی گرفتم و تکیه‌گاهم قرارشان دادم. سرم را نیز پایین انداختم و پلک‌هایم را محکم به هم فشردم.
- از کجا پیدات شد آخه؟
سر بالا آوردم، نفسم را با آهی بیرون دادم و با چهره‌ای خنثی بیرون رفتم. چند قدم به جلو برداشتم و دیدمش که روی مبل لم داده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #52
و کاش زندگی چیزی بیش از دوام آوردن‌،
تحمل کردن و صبر کردن باشد.



- مگه ژانر عاشقانه دوست نداشتی؟
- دوست داشتم. الان ندارم.
تعجب چشم‌هایش حالا بیشتر شده بود. تنش را بیشتر به سمتم چرخاند و پرسید:
- چرا؟
گوشه‌ی بالایی لبم را پرحرص جویدم و گفتم:
- همین‌طوری. یه ژانر دیگه ببینیم.
- همراز!
پلک زدم. کاش رهایم می‌کرد. کاش این‌همه سوال نمی‌پرسید. منی که حتی نمی‌دانستم باید در این شرایط چه کنم، منی که حتی کنترلی بر احساساتم نداشتم، منی که راهم را گم کرده بودم، این روزها کم‌حوصله‌تر از هر زمانی بودم.
- چیزی نیست. علاقه‌م عوض شده دیگه.
و او مصمم‌تر گفت:
- بگو همراز.
این یعنی که حرف بزن تا با اصرارهایم اعصابت را نشانه نرفته‌ام. لبخندی عصبی زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #53
انگار برای لحظاتی از مبین صدایی نیامد. مهرزاد نیم‌نگاهی به من انداخت و از او پرسید:
- زنده‌ای؟
صدا روی بلندگو رفت و سپس نوای کم‌رنگ مبین در خانه‌ی سوت و کور پیچید‌.
- اره. تو چی؟ خانومو راضی کردی یا کتک می‌خوری؟
پلک‌هایم تکان خورد. شاید اگر پیش‌ترها بود، دهان باز می‌کردم و به رگبار می‌بستمش؛ اما حالا توان یکه بدو کردن را نداشتم، حتی قصدی بر غر زدن هم نداشتم. فقط گوش می‌دادم. مهرزاد پوف کوتاهی کشید؛ از همان پوف‌هایی که وقتی مبین حرف اضافه می‌زد، از ته حلقش بیرون می‌داد.
- خفه!
قهقهه‌ی مبین هوا رفت. انگار اسباب تفریحش فراهمشده بود.
- یعنی هنوز نه؟ بابا ناامیدم کردی. تو که شاگرد خودم بودی.
بی‌اختیار گوشه‌ی لبم کمی بالا رفت. به پشتی مبل تکیه دادمدو نگاهم را به سقف دوختم. نور زرد آباژور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #54
سکوت کوتاهی برقرار شد. می‌توانستم لبخندی که روی صورت مهرزاد نشسته بود را ببینم. از کنارم برخاست و به سمت آشپزخانه رفت. حالا دست آزادش را روی کمرش گذاشته و کنار اپن ایستاده بود. خستگی از سر و رویش می‌بارید؛ اما مبین انگار هیچ‌وقت متوجه اخم و خستگی آدم‌ها نمی‌شد. یا شاید خودش را به نفهمی می‌زد.
- ببین من الان خودمو دعوت کردم.
پلکی زدم و بی‌اختیار زمزمه کردم:
- بیخود!
و او ادامه می‌داد:
- میام بالا یه چایی می‌خوریم، یه کم می‌شینیم، بعدم میرم.
چیزی شبیه به لبخند، گوشه‌ی لبم را کش داد. مبین تنها آدمی بود که می‌توانست خودش را مهمان کند و سپس بابتش طلبکار هم میشد. مهرزاد کلافه دستی به صورتش کشید.
- کی دعوتت کرده؟
پرویی را به حد اعلا رساند.
- خودم.
و بعد با همان اعتماد به نفس همیشگی ادامه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #55
سپس خیره به من، با لبخندی کم‌رنگ شده جمله‌ای زمزمه کرد. نفهمیدم و تلاشی برای فهمیدن نکردم.
- همراز صاحب‌خونه‌ی اصلی نیست که.
و صدای مبین پیچید.
- از تو که بیشتر اختیار این خونه رو داره.
و قبل از این‌که مهرزاد فرصت جواب دادن پیدا کند، ادامه داد:
- درو باز کن اومدم بالا.
و سپس قطع کرد. چند دقیقه بعد، صدای زنگ واحد، در خانه پیچید. سرم را که روی پشتی مبل افتاده بود، کمی بلند کردم. مهرزاد که از قبل هم نزدیک در ایستاده بود، زیر لب فحشی داد و به سمت آیفون رفت.
- خودش بود؟
سؤال را بیشتر برای شکستن سکوت پرسیدم.
نگاهی به سمتم انداخت و دستش را روی دکمه‌ی آیفون گذاشت.
- آره... .
بعد بی‌حوصله ادامه داد:
- متأسفانه.
صدای خنده‌ی مبین از آیفون تا پذیرایی رسید.
- شنیدما!
لبخندی زدم و دوباره سرم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,440
پسندها
48,993
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #56
بوی غذا تازه به مشامم رسیده و گرمای مطبوعی میان فضای خانه پیچیده بود. می‌دانستم شکمم کمی بعد به قاروقور می‌افتد. مهرزاد به سمت پلاستیک‌های زرد رنگ رفت.
- چی گرفتی؟
مبین کفش‌هایش را از زمین، روی جاکفشی گذاشت و با غرور گفت:
- کوبیده، سالاد، نوشابا!
بعد رو به من ادامه داد:
- چون مطمئن بودم خانومت چیزی نخورده.
پلک زدم. عصبی می‌شدم وقتی کلمه‌ی«خانومت» را می‌شنیدم. دیگر برایم ذوق نداشت.
حوصله‌ی جواب دادن نداشتم، بنابراین سرم را پایین انداختم و نگاهم را به ناخن‌هایم دوختم.
مهرزاد درحالی‌که ظرف‌ها را بیرون می‌آورد، نگاه کوتاهی به من انداخت. نگاهی که انگار می‌خواست مطمئن شود واقعاً غذا می‌خورم.
- خوبه.
مبین همان‌طور که روی صندلی کنار اپن می‌نشست، گفت:
- البته اگه نمی‌گرفتم، این آقا احتمالاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Eccedentesiast

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا