• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم فانتزی رمان سُلدا | میم.رویا کاربر انجمن یک رمان

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #31
در سال‌های دور، در میان شکاف یکی از دره‌های زاگرس، درختی روییده بود که هیچ یک از آدم‌ها، سنش را دقیق نمی‌دانستند.
در دل درخت، جایی به دور از دسترس انسان‌ها حفره بزرگی بود که پناهگاه من و سنجابم بود.
کسی به غیر از سنجاب‌های زاگرس و ارژن از اینجا خبری نداشتند. آن لعنتی همه چیز مرا از بر بود.
بالا رفتن از شاخه‌های تیز و باریک درخت مهارتی بود که در رگ‌های من جریان داشت.
آرام و بی سر و صدا خودم را به ورودی حفره رساندم، دلم نمی‌خواست با کوچک‌ترین صدایی توجه پرنده‌های شکارچی را به این طرف جلب کنم.
بدون بو کشیدن، بوی سنجاب بیگانه‌ای را حس کردم؛ گویا خانه‌ام بدون حضور صاحبخانه مهمان داشت.
وقتی حفره‌ای در دل خاک یا روی درختان بوی سنجاب می‌گرفت، سنجاب‌های دیگر به خودشان اجازه ورود نمی‌دادند.
من و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #32
بین دل و غرور شکسته‌ام، مانده بودم.
خوشحال بودم از اینکه بالاخره ارژن بهم توجه نشان داده از طرفی هم دلم نمی‌خواست غروری که سال‌ها پیش شکسته بود را فراموش کنم.
بچه‌گانه وسوسه می‌شدم که پای راستین را بیشتر به زندگیم باز کنم، شاید با او ازدواج می‌کردم، سال‌ها بعدش صاحب فرزندی می‌شدم، اما مشخص نبود که او نیز مثل من از قدرت ماورایی برخوردار خواهد شد یا نه.
اصلاً مشخص نبود که حتی اگر قدرت خاصی هم داشته باشد، از وجودش خوشحال باشد و بخواهد خودش را فدای ایران کند.
همین سنجابی که نمی‌دانستم به چه دلیلی به لانه‌ام پناه آورده، نمی‌گذاشت خودم و تنها سنجاب خاصی که برای زاگرس مانده را از اهالی زاگرس دریغ کنم. من دلش را نداشتم که زاگرس نگهبانی هرچند نامهربان، به اسم پریشان نداشته باشد.
شاید ارژن، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #33
- جسارت من رو ببخشید ولی اجازه ندارم جوابتون رو بدم... بوی انسان کل عمارت رو برداشته، حتماً فهمیدن!
از جواب‌های بی سر و ته و منظوردارش متنفر بودم. می‌دانستم از او آبی برایم گرم نمی‌شود و او درست طبق وظیفه‌اش جواب سوال‌هایم را نمی‌داد.
من هم در تبارم، کم کسی نبودم؛ دیگر سنجابی مثل من وجود نداشت.
و اینکه حالا کسی مثل اسد به من احترام نمی‌گذاشت به خاطر در حاشیه بودن خودم بود.
در تمام این سال‌ها خودم نخواسته بودم که دیگران به من احترام بگذارند و در میان جمع بزرگان هر نژاد باشم.
دستم را به طرفش دراز کردم.
- چه مسئولیت پذیر! سوئیچ ماشینم رو بده.
از شهر با ماشین راستین آمده بودیم؛ از قبل یکی از ماشین‌هایم در حیاط مانده بود.
چند پله را پایین آمد و تا کمر جلویم خم شد و سوئیچ ماشین را مقابلم گرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #34
در بزرگ حیاط، خودکار باز شد.
هم‌زمان با حرکت ماشین، از آینه به سمت عقب نگاه کردم.
اسد جرات کرده بود به حیاط برگردد و در را برایم باز کند. راضی از میخی که امروز برای اسد کوبیده شده بود، پوزخندی زدم و نگاهم به کوله پشتی خودم و راستین روی صندلی‌های عقب افتاد.
می‌دانستم گوشی همراهم، بلا استفاده درون کوله‌ام افتاده و همین دلیل خوبیست برای بی‌خبر رفتن راستین.
اما چرا کوله خودش را نبرده بود؟ برایش مهم نبود، من بدون ماشین و تنها اینجا مانده‌ام؟
درست است که تعداد قابل توجهی ماشین در حیاط بود اما او که نمی‌دانست که یکی از آنها مال من است.
دیروز برایش آنقدر طاقت فرسا گذشته بود که دختری را در دشت و دمن تنها بگذارد و فرار کند؟ سری به تاسف تکان دادم. من کلا شانسی از مردهای دور و برم نداشتم .
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #35
اهرم در قدیمی را آرام بالا کشیدم و متحیر نگاهم به چشمان ترسیده و رنگ و روی پریده‌شان افتاد.
حمام و توالت سر هم بود و آنها هم بدون هیچ وسواسی روی سرامیک‌های خون آلود نشسته بودند.
تصویر مقابلم را نمی‌توانستم، هضم کنم و با ترس بیشتری به چهارچوب در تکیه دادم.
به غیر از یک دختر و پسر، دختر سفید رویی، کف حمام با چشمان بسته، دراز به دراز افتاده بود.
عبای بلند مشکی به تن داشت که هیچ زخمی در آن مشخص نبود اما کاشی‌های سفید را خونش قرمز کرده‌بود.
آرام رو به دختر و پسر که فاصله‌ای به سکته نداشتند، لب زدم.
- کشتینش؟
پسر که تا الان دختر ترسان را در آغوش داشت خودش را از او جدا کرد.
- نه به قبر پدرم! اصلاً ما رو چه به آدم کشی خانم؟ منو نامزدم و این خانم از ترس جونمون اینجا قایم شدیم. خدا خیری بده به اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #36
دقایقی بعد، هر پنج نفرمان درون ماشین نشسته بودیم. دختر زخمی آنقدر لاغر و سبک بود که خودم به تنهایی جابجایش کردم.
هرچند شادی و آن دو نفر دیگر آنقدر خودشان را باخته بودند که انتظار کمک از آنها نداشتم.
شادی را به اجبار پشت فرمان نشانده بودم و آن دو کفتر عاشق هم حاضر نشده بودند از هم جدا شوند و حالا چهار نفری عقب نشسته بودیم.
- من که رفتم، این دوتا رو یه جایی پیاده کن و خودتم برو خونه. فردا که هیچ... این طرفا آفتابی نشو تا آخر هفته... با خیال راحت بیا و ماشینو تحویلم بده.
- نه تو رو خدا خانم. من به درک، یه بلایی سر ماشینتون بیاد، کل زندگیم رو هم بفروشم نمی‌تونم خسارت بدم.
محلی به حرفش ندادم و از ماشین پیاده شدم. دخترک را دوباره به همان روش قبل بغل گرفتم و با پا در ماشین را بستم.
از پنجره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #37
فقط امیدوارم، اصلان وقتی دید چه کسی را نجات داده‌ام، به من حق بدهد که کسی خارج از تبارمان را به خانه آوردم.
همان نبض دست راستش مرا به شک می‌انداخت و این شک مرا می‌ترساند‌.
اگر مزاحم همیشگی سر و کله‌اش پیدا نمی‌شد. الآن تکلیفم با خود و دخترک مشخص بود.
کلافه نوچی پراندم که هم‌زمان تقی به در خورد. من دیگر در برابرش پریشان سابق نبودم؛ اما این ارژن هم، ارژن مغرور سابق نبود‌. از دیشب تا الآن آنقدر همه‌چیز روی دور تند افتاده بود که هنوز فرصت نکرده بودم بار دیگر همه چیز را برای خودم مرور کنم.
این ارژن جدید، سعی می‌کرد بیشتر در چشمم باشد و به مذاقم خوش آمده بود.
این ارژن جدید تا کی در برابر رفتارهای طلبکارانه‌ام کوتاه بیاید و نازم را بکشد، خدا می‌داند.
در را باز کرده و با دیدن چهره نالانش تک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #38
دستم به جسم نرمی برخورد کرد. نگاهم هنوز به ارژن بود که با چشم‌های گشاد دوباره خودش را عقب کشید و بیشتر بینی‌اش را چسبید.
واکنش ارژن وادارم کرد به دستم نگاه کنم.
تا چشمم بهش افتاد، ناخودآگاه جیغ بلندی کشیدم و ناخودآگاه به جلویم پرتش کردم. عروسک عجیب و غریب محکم به پشتی مبل روبرویم خورد و پارچه مبل را در جا قرمز کرد.
مبهوت به کف دستانم نگاه کردم. مثل خاک نرمه‌، خون خشک شده روی دستانم مانده بود و حالا من هم، بوی عجیبش را حس می‌کردم.
دوباره همان صدای بوق مانند در گوش‌هایم پیچید و من فقط با تعجب به دستانم نگاه می‌کردم.
ارژن اصلاً حواسش به من نبود و بالای سر عروسک عجیب و غریب رفت.
سعی کردم دستانم را روی گوشم بگذارم؛ اما تکان نمی‌خورد. تا ارژن به سمتم برگشت صدا قطع شد. انگار که درون یک گردباد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #39
*‎*‎*‎
ارژن و پریشان بعد از دیدن عروسک و جادویی که همراهش بود، فوری خانواده لاوین را از ماجرا با خبر کرده بودند و حالا بعد از یک روز، بزرگان تبار لاوین با وجود چند غائب، در پذیرایی بزرگ خانه هما نشسته بودند.
در سکوت کامل به دخترک زال نگاه می‌کردند.
قبل از رسیدن‌شان، ارژن و پریشان مبل‌های خانه را به شکل نیم دایره دور صندلی دخترک چیده بوده و مجلسشان درست مثل یک دادگاه شده بود.
دخترک زال بعد از تقریباً دو روز، هنوز بی‌حال بود و جوری روی صندلی لم داده، که انگار هر لحظه از حال می‌رود.
مثل روال همیشه، از هر نژادی تنها نماینده و بزرگ‌شان آمده بود. اصلان، بزرگ نژاد شیر ایرانی، در صدر مجلس نشسته و بقیه هم کنارش بودند. همه منتظر بودند تا اصلان سوال و جواب را از دخترک شروع کند و زودتر به جواب‌شان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #40
هق‌هق‌های المیرا، بین حرف‌هایش وقفه می‌‌انداخت.
گریه‌هایش همه را تحت تاثیر قرار داده بود.
همگی به خوبی می‌دانستند، سخت‌گیری‌های اصلان فقط برای امنیت تبار لاوین ست.
بعید نبود تمام این ماجرا نقشه‌ای باشد برای از بین بردن تبار لاوین.
این بار سعی کرد با ملایمت بیشتری حرف‌های قبلش را تکرار کند.
- بازم باور نمی‌کنم! صاحبت کی بوده؟ می‌دونست از نژادهای خاصی؟ چه‌جوری تونستی فرار کنی؟ اصلاً کی ما رو بهت معرفی کرد؟ می‌بینی؟ حضورت با هزارتا سوال بی‌جواب نمی‌خونه... حضورت این‌جا، تو منطق من جایی نداره.
- اون هیچ‌وقت با من درباره خودش صحبت نمی‌کرد. مثل... مثل سایه می‌اومد و مثل سایه هم می‌رفت. مدت‌ها اون تنها کسی بود که تو این دنیا می‌شناختمش... فقط می‌دونم شکنجه‌گرم یه انسان عادی نبود... آره می‌دونست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا