- تاریخ ثبتنام
- 2/7/22
- ارسالیها
- 869
- پسندها
- 13,241
- امتیازها
- 31,973
- مدالها
- 40
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #31
در سالهای دور، در میان شکاف یکی از درههای زاگرس، درختی روییده بود که هیچ یک از آدمها، سنش را دقیق نمیدانستند.
در دل درخت، جایی به دور از دسترس انسانها حفره بزرگی بود که پناهگاه من و سنجابم بود.
کسی به غیر از سنجابهای زاگرس و ارژن از اینجا خبری نداشتند. آن لعنتی همه چیز مرا از بر بود.
بالا رفتن از شاخههای تیز و باریک درخت مهارتی بود که در رگهای من جریان داشت.
آرام و بی سر و صدا خودم را به ورودی حفره رساندم، دلم نمیخواست با کوچکترین صدایی توجه پرندههای شکارچی را به این طرف جلب کنم.
بدون بو کشیدن، بوی سنجاب بیگانهای را حس کردم؛ گویا خانهام بدون حضور صاحبخانه مهمان داشت.
وقتی حفرهای در دل خاک یا روی درختان بوی سنجاب میگرفت، سنجابهای دیگر به خودشان اجازه ورود نمیدادند.
من و...
در دل درخت، جایی به دور از دسترس انسانها حفره بزرگی بود که پناهگاه من و سنجابم بود.
کسی به غیر از سنجابهای زاگرس و ارژن از اینجا خبری نداشتند. آن لعنتی همه چیز مرا از بر بود.
بالا رفتن از شاخههای تیز و باریک درخت مهارتی بود که در رگهای من جریان داشت.
آرام و بی سر و صدا خودم را به ورودی حفره رساندم، دلم نمیخواست با کوچکترین صدایی توجه پرندههای شکارچی را به این طرف جلب کنم.
بدون بو کشیدن، بوی سنجاب بیگانهای را حس کردم؛ گویا خانهام بدون حضور صاحبخانه مهمان داشت.
وقتی حفرهای در دل خاک یا روی درختان بوی سنجاب میگرفت، سنجابهای دیگر به خودشان اجازه ورود نمیدادند.
من و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.