• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم فانتزی رمان سُلدا | میم.رویا کاربر انجمن یک رمان

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #51
راهی که می‌رفت آشنا بود‌؛ به سمت عمارت می‌راند.
- لطفاً همین گوشه کنارا نگه دار که پیاده شم. خیلی به زحمت افتادیا. امیدوارم بتونم روزی جبران کنم!
ماشین را با آرامش کنار زد؛ به در تکیه داده و خیره نگاهم کرد‌
طلبکار پرسیدم که چته؟
- می‌خوام ببینم کی از رو میری پریشان؟ کلاً از وقتی به دنیا اومدی، نافت رو با فضولی بریدند! تا کی می‌خوای تو کار دولت‌ها دخالت کنی و هر بار چوبش رو بخوری؟ امروز اسد نبود و به احمدی رو انداختم؛ فردا روزی که هر دوشون ریق رحمت رو سر کشیدند، با تو چه کار کنم پریشان؟ تازه امروز فهمیدم خانم دفعه اول و دومش هم نیست و سابقه داره!
- احمدی؟ اسد رو بگو! خیر سرش از پس همین یه کار کوچیکم بر نیومد؟
می‌خواستم بحث را عوض کنم و ارژن هم با من راه آمد. دیگر بعد این همه سال خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #52
پارت کوتاهه و با تایپ بعدی، ویرایش میشه
:)



همه‌ی بایدها و نبایدهای لاوین را می‌دانستم و بی‌منطق دلم می‌خواست ارژن کمی هم شده به خاطر من قید قوانین را بزند.
- این لجبازی بچگانه رو تمومش کن پریشان !چند سالمونه؟ چند سال دیگه باید بگذره تا بفهمیم دیوانه‌وار همو دوست داریم؟ دنبال بهونه برای لجبازی نباش. خودت خوب می‌دونی که این قوانین فرمالیته باید رعایت بشه. من اگه این قوانین رو زیر پا بذارم، چه انتظاری از بقیه اعضای لاوین هست؟
بیا و تمومش کن دور باطل رو پریشان. بیا و بساز این بار رو... دیگه هر چقدر این همه سال دوتایی‌مون با بچه بازی زندگی رو باختیم بسه. باشه؟
۱۰۵ سال از عمرمان گذشته بود و ۴۶ سالش را به حسرت بچه‌گانه باخته بودیم.
شاید همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #53
دوستان جان، لطفا پارت قبل رو از اول بخونید :heart-suit:
پارت آماده زیاده، حوصله ندارم بذارم :/



[THANKS]
در جمع بیست نفره کارکنان فروشگاه تنها با یک نفرشان آشنا و دوست بودم که آن هم شادی بود! بعد از ماجرای المیرا و بسته شدن بذر، وجدانم اجازه نمی‌داد شادی را رها کنم.
می‌‌دانستم در این اوضاع جامعه، پیدا کردن یک کار با حقوق ثابت چقدر سخت است.
هیچ کاری برای انجام نداشتم، علاف و بیکار میان قفسه‌ها می‌چرخیدم.
یک سال ارژن و خانواده‌مان را به بهانه‌های مختلف سردوانده بودم. مسلما رابطه ما نیاز به فرصت و دوستی دوباره داشت اما نه یک سال!
این روزها بهانه‌ها و دلگیری‌های ارژن شروع شده بود و تا فرصتی گیر می‌آورد به خاطر شرایط موجودمان غر می‌زد.
حق هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #54
شما هم ازین ادما دور و برتون هست که بی‌دلیل باهاتون مشکل دارند؟
معمولا این مشکل بخاطر حسادتا و مقایسه‌هایی که باهات دارند... :/
خدا به راه راست هدایت شون کنه :/ تا از دست‌شون در امان باشیم.



[THANKS]
وقتی دیدم، قصد ندارند به حضورم توجه کنند، صدایم را بالا بردم.

- دقیقاً ۵۵ دقیقه ست که کارتون رو ول کردید به امون خدا؛ لطفاً به وظایف‌تون برسید.
صدایم را می‌شنیدند و صدایم به قدری رسا بود که بشنوند و توجهی نمی‌کردند.
- اگر علاقه به کار در مجموعه ما ندارید، خوشحال میشم افراد مستعدی رو جایگزین‌تون کنم.

انگار که حرف خنده‌داری گفته باشم باز هم بدون اینکه به سمتم نگاه کنند با صدای آرامی زیر خنده زدند.
این رفتارشان وقتی تا حالا هیچ بدی از من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #55
[THANKS]
تا روی صندلی نشستم عطر خاص همیشگی را بو کشیدم. از همان زمان که دسته گلی از گل‌های وحشی و نارنجی رنگ به بذر فرستاده بود، این رنگ و عادت گل خریدن کار همیشگیش بود.
فکر می‌کرد این دسته گل باعث می‌شود مثل همیشه رفتار بچه گانه‌اش را فراموش کنم؟
حتی اگر هم می‌خواستم رفتار کارکنانش نمی‌گذشت!
با خونسردی از ماشین پایین آمده، درست مقابل دوربین‌های مداربسته، دسته گل را از صندلی عقب برداشته و با غیض آن را کنار جدول‌ خیابان انداختم.
با نمایش کف دستانم را به هم کوبیده و رو به دوربین که به خوبی می‌دانستم، نگاهم می‌کند، لب زدم.
- از تو به من زیاد رسیده!
وقتی گذاشتم به خوبی هم من و هم دسته گل رها شده را ببیند، سوار ماشین شده و به سرعت به سمت آدرس کارخانه حرکت کردم .

تمام این یک سال، ارژن را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #56
پریشان...


[THANKS]
وقتی دو غیر هم‌نوع در لاوین ازدواج می‌کردند، نسبت به برتری‌شان در زنجیره طبیعت، به شکل هم در می‌آمدند.
مثلاً شیر برتر از سنجاب است و بعد از پیوند روح و جسم‌مان من می‌توانم علاوه بر سنجاب به شکل شیر ایرانی هم در بیایم.
این تبدیل سرشار از انرژی و مسئولیت بود. همین اشتراک انرژی‌های ماورایی و مسئولیت‌های سنگین جدید، نگذاشته بود بیخیال دست‌های سیاه باشم.
جدا از آن اگر می‌مردم تکلیف سنجاب‌های زاگرس چه می‌شد؟ با مرگ من دیگر هیچ ناجی برای سنجاب‌ها وجود نداشت.
با نبود من، رابطه‌مان هم بلاتکلیف می‌ماند.
فکر و عاقبت رابطه‌مان، بذر، کودکان کاری که حامیشان بودم و جنگل بلوط دیوانه‌ام می‌کرد.
بی حواس گریه می‌کردم که با بوق بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #57

فعلا پارت ندارم تا برگردم خونه :)



[THANKS]
کارشان در مقابل چشم‌های من ضایع بود و این‌قدر خونسرد عمل کردن، برایم جای تعجب داشت!
مشخص بود که در کنار عرقیجات گیاهی، زیر آبی می‌روند؛ آن وقت در کارگاه‌شان آنقدر بی‌چفت و بست بود؟
راستین نمی‌ترسید کسی کاسه کوزه اش را به هم بزند؟ با کنجکاوی به همان میز علوم الحال نگاه می‌کردم.
- فرمایش؟
- با آقای پرهیزکار کار دارم.

و به شکل واضحی، با ابروهایم به همان میز اشاره کردم. کوچک‌ترین محلی به اشاره‌ام نکرد.
- امروز نمیاد آبجی. فردا هم نمی‌خواد شما به زحمت بیفتی! خودم بهش خبرت رو میگم!
- خودش نیست که بساط پهن کردی؟

اخم‌هایش در هم رفت و با همان صدای بلند بهم توپید.

- مفتشی؟ بزار خیالت رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #58
پریشان جان؟
این جهان کوه ست و فعل ما ندا ؛)
دوستان جان؟
این‌قدر منتظر رضا بودید،
هم اکنون رضااا
رضااا
رضااا



[THANKS]
با دقت دور و برم را نگاه کردم.
به نظر می‌رسید، خانه تنها دو اتاق دارد و از این طرف اپن هم کسی در آشپزخانه دیده نمی‌شد.
تمام دکور شیک خانه، بدون استثنا سفید و خاکستری بود و همین بیشتر به دلگیری خانه دامن می‌زد.
میز خاطره‌ای کنار خانه گذاشته بودند که با دیدن عکسی که ربان مشکی پهنی گوشه‌اش بود به سمتش رفتم.
مادرش را تا حالا ندیده بودم و این روبان مشکی خبر خوبی نمی‌داد.
احتمال می‌دادم، راستین خانه نباشد و با مادرش روبرو خواهم شد.
حالا که مادرش را از دست داده، چه کسی در را به رویم باز کرده‌ست؟
شاید هم، همان مدیر بد اخلاقش خبر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #59
می‌دونم پارت کوتاهه و پارت میذارم حتی به غلط :grinning-squinting-face:
ناظرم، تاج سرم، گل یک دانه من، شرمنده

:kissing-face::zany-face:

[THANKS]
من با رضا و راستین چه کرده بودم؟
گردنم را جلو کشید و محکم چند بار، تنم را به دیوار کوبید. مثل اینکه نفس کشیدن برایش سخت باشد، بین کلماتش خر،خر می‌کرد.
- از کجا پیدام کردی بی‌ناموس؟ از سر بی‌پولی، یه غلطی کردم. یه سنجاب مگه چقدر ارزش داشت که یه خواب راحت برام نذاشتی؟

از پشت سر نگاهم به اویی بود که بیچاره وار و با رنگ و رویی پریده، نگاهمان می‌کرد.
نگاه و حالتش گویای همه چیز بود.
برای اینکه او را نبینم و به خودم فرصتی برای فکر بدهم، چشمانم را بستم.
نمی‌دانم چشمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #60
دلم برای راستین می‌سوزه :/


[THANKS]
روی همان تخت چوبی گوشه حیاط، نشسته بودم و گیج به هر آنچه از سر گذرانده بودم، فکر می‌کردم.
من، خودپسندانه هر طور که می‌پسندیدم‌ از قدرتم برای تنبیه آدم‌ها، استفاده می‌کردم؛
غافل از اینکه ممکن است زندگی‌شان دستخوش تغییرات شود.
نمی‌دانم چقدر در آن هوای سرد، روی تخت نشسته بودم که سرانجام راستین روبرویم قرار گرفت.
قدش بلند بود و نگاه مات من به چشم‌هایش نمی‌رسید.
من هم نگاه ماتم را از گلدان‌های خشکیده نگرفتم. حرفی هم نزدم تا ببینم خودش چه می‌گوید.
از چشم‌هایش خجالت می‌کشیدم.

- بی‌معرفت‌ها هم، یاد دوستاشون می‌افتند ؟

تنها لب زدم که ببخشد.

- من رو لایق عشق و عاشقی نمی‌دونستی ولی دوست که بودیم؟
- آره!
- نه! نبودیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S
عقب
بالا