- تاریخ ثبتنام
- 25/1/22
- ارسالیها
- 438
- پسندها
- 4,176
- امتیازها
- 16,913
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #121
نمیدانم چندمین خیابان و چندمین چراغ سبز را پشت سر میگذاریم. وقتی به خودم باز میگردم که خورشید بند و بساطش را جمع کرده، نور تیر براقهای خیابان یکییکی جان میگیرند. همان چند کوچهی مانده تا خانه وادارم میکند گردن خشکشدهام را با زحمت تکان دهم.
تعجبم بیراه نیست. بعد از این همه سال... هنوز مسیر خانهام را از حفظ است. با این حال چیزی نمیپرسم. آن شب هم، بعد از تئاتر تا دم حیاط آمده بود. تا کنار گلدانهای مامان ناهید. دراکولا انگار خانه خالهاش است!
از یاد آوریش اخمهایم درهم میرود.
مامان ناهید برایم شوخی نبود.
حتی گلدانهای حیاطش هم حرمت داشتند.
نفسم را با حرص بیرون میدهم.
- ماشینو نگه دار.
صدایم آنقدر تیز از گلو بیرون میپرد که کیقباد هم بیحرف، چند متر جلوتر کنار نانوایی شلوغ...
تعجبم بیراه نیست. بعد از این همه سال... هنوز مسیر خانهام را از حفظ است. با این حال چیزی نمیپرسم. آن شب هم، بعد از تئاتر تا دم حیاط آمده بود. تا کنار گلدانهای مامان ناهید. دراکولا انگار خانه خالهاش است!
از یاد آوریش اخمهایم درهم میرود.
مامان ناهید برایم شوخی نبود.
حتی گلدانهای حیاطش هم حرمت داشتند.
نفسم را با حرص بیرون میدهم.
- ماشینو نگه دار.
صدایم آنقدر تیز از گلو بیرون میپرد که کیقباد هم بیحرف، چند متر جلوتر کنار نانوایی شلوغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش