• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان باداَفرَه | معصومه کاربر انجمن یک رمان

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
باداَفرَه
نام نویسنده:
معصومه
ژانر رمان:
جنایی، عاشقانه، تراژدی
کد رمان: 5817
ناظر رمان:
پرینز پرینز
خلاصه:
سیاهیِ اشتباهی خلاصه شد در سپیدیِ داری که گردن‌ها به بند کشید و نفس‌ها خفه کرد؛ اما امان از جانان... محکوم شده‌ای به هزاران بار مرگ و دوباره از نو زیستن به حکمِ خفگی با همین دار و آنقدر به این دورِ باطل ادامه می‌داد تا نهایتاً برقِ تیزیِ خنجری که انتقام تیز کرده بود، شاهرگی را خونین کند! جانان خواهانِ نجات بود، خواهانِ زندگی و ناجیِ بسیاری؛ ولی اگر روزی ورق برمی‌گشت و آیینه‌ی اتفاقاتِ شوم مقابلش قرار می‌گرفت و خودِ رو مرگش را می‌دید، باز هم ناجی باقی می‌ماند؟ یا که تشنگیِ خنجرِ انتقامش عاقبت به سرخیِ خون سیراب می‌شد؟

*باداَفرَه: به معنای جزا، کیفرِ بدی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ghasedak.

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,065
پسندها
3,200
امتیازها
19,173
مدال‌ها
15
سطح
13
 
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c (1).jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
کابوسِ بیداری بود دیدنِ خفتگانی خونین که نقشِ سپیدیِ ظاهرشان را لکه‌هایی سرخ آلوده کرده بود... .
خوش‌آمد نداشت اینجا ایستادن؛ همین نقطه‌ای که کلمات اینگونه وصفش می‌کردند:
«اینجا محکمه‌ی بی‌گناهان بود و حکمشان اعدام به جرمِ بی‌گناهی؛ سپیددارش سپیدی‌ها دار می‌زد!»​
 

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
و زمستان آغوشِ بازِ برف‌ها بود که با همه‌ی سردی، عاشقانه زمین را به اسارتِ خود درآورد؛ غافل از اینکه سرمای این آغوش با همه‌ی احساسش شاید قاتلِ زمین بود!
دانه‌های بلورینِ برف آهسته و دلبرانه قلبِ تیره و تارِ آسمانی که ابرهایش زندانبانِ خورشید شده بودند را ترک گفته و جامه‌ی سفید و سرمازده‌ای را بر تنِ زمین می‌نشاندند. هوا سرد بود و از این سردی استخوان‌های به سوز افتاده ترک برمی‌داشتند. جاده‌ای خالی و فرو رفته در سکوت دو طرفش مزین بود به زیباییِ برف‌ها، در خاموشی و سکوت به سر می‌برد تا آن دمی که صوتی ریز از بال زدن‌های پرنده‌ای سیاه رنگ در آسمان پخش شده و قارقار کردنش شده بود آوازِ شومی برای این عصرگاه، آنچنان شوم که مشخص بود بالاتر از سیاهیِ بال‌هایش رنگی نبود!.
همزمان با صدای بال زدنِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
تیرگیِ ابرها حریفِ قدری بود برای روشناییِ محبت آمیزِ خورشید! راضی به پایان دادنِ برف و حکومتِ گرما با نوری دلخوش کننده نبودند و آفتابی مانده بود در پسِ ابرها که باید تا زمانِ نامعلومی اسارت می‌کشید بلکه قلبی از ابرها شکسته و راهی برای نور دوانی‌اش باز شود. اندک زمانی گذشت تا رسیده به راهی خاکی و جنگلی با جامه‌ی زمستان به تن، درحالی که درختانش از غمِ مرگِ بهار بی‌خبر از متولد شدنِ دوباره‌اش خشکیده و برگی به رویشان نبود. خمیدگیِ شاخه‌های نازکشان را از بهرِ سنگینیِ برفی که بر تنشان می‌نشست هم تحمل می‌کردند.
سفیدیِ فضا و برفی که آرام می‌بارید در تضاد بود با سیاهیِ نمای ویلایی که در قلبِ آن جای گرفته و انتهای مسیرِ خاکی به آن ختم می‌شد. جنگل در چاهِ عمیقی از سکوت فرو رفته بود و صدای حرکتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
همین چال‌ها چه دلی بردند از بادی که تا ملایم وزید، چند تار از موهای قهوه‌ای روشنش را سوی گونه و نوازشش فرستاد. لبخندش رنگ گرفته و یک دم که آن‌ها را با قدم‌هایی رو به جلو دید، انگار تازه چیزی به یادش آمده باشد که لبخندش هول کرده از دیارِ لبانش کوچ کرد. قدمی عقب رفت، دستانش را از لبه‌ی پنجره جدا کرده و روی پاشنه‌ی صندل‌های سفیدِ همرنگ با شلوارِ دمپایش به عقب چرخید. قلبش تند کوبیده به سینه و لبانش بی‌تعادل در آن لحظه به دنبالِ کششِ لبخند بودند. با قدم‌هایی سرعت گرفته بر کفِ مشکی و براقِ اتاق به سمتِ میز آرایشِ سفید رفت و مقابلش ایستاد. دستی به موهای صافش کشید، تزئینِ لبخند شکل گرفته بر لبانش و هیجان‌زده که ادکلنِ محبوبش را با رایحه‌ی شیرین برداشت به دو طرفِ گردن زد. نگاهی به خودش در قابِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
نگاهشان کشیده شده به سوی سالن، شاداب از میانِ درگاهِ آشپزخانه و خاتون از بالای کانتر. دو نفری به داخل راه یافتند و یکی شاهین بود که لبخندش با کمرنگی پایدار مانده بر لبانش، دستانش را در جیب‌های پالتوی تنش فرو برده و دیگری پشتِ سرش هامین بود که حینِ چشم چرخاندن در سالن در را هم پشتِ سرش بست. نمای ویلا سیاه، روسیاهی‌اش به کاشی‌های برق افتاده هم مانده بود و از این همه سیاهی دروغ نبود اگر می‌گفت هربار که واردِ ویلا می‌شد احساسی منفی در رگ‌هایش جریان می‌گرفت. دیوارها بلعکسِ کفِ سالن سفید بودند؛ اما پرده‌های قرار گرفته مقابلِ پنجره‌های دو طرفِ سالن هم حریر و مشکی بودند. او سالن را طبقِ معمولِ همیشه وارسی می‌کرد و خبر نداشت از خیرگیِ درخشانِ دیدگانِ شاداب به خودش که قلبش هم در سی*ن*ه به تب و تاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
ساعت را که از دورِ مچش باز کرد، حس کرده سرمایی را که از قبل بر تنش ماندگار بود حال گویی از زیرِ چهارچوبِ پنجره سوزِ این سردیِ زمستانی به داخلِ اتاق راه پیدا می‌کرد. سی*ن*ه سنگین کردنش هماهنگ با رویی که بالا گرفت، همان دم صوتِ سه تقه‌ی کوتاه به در را شنید و نگاهش به سوی آن چرخ خورد. تای ابرویی بالا پراند، اجازه‌ی ورود را با «بفرمایید» گفتنی کوتاه به فردِ پشتِ در داد تا دستگیره‌ی نقره‌ایِ در آرام رو به پایین کشیده و در هم به سمتِ داخل هُل داده شد. هامین اندکی سر کج کرده به سمتِ شانه‌ی راست و چشمانش که ریز شدند، در قابشان دید شادابِ لبخند بر لبی که تارِ موهای قهوه‌ای رنگش دو طرفِ رُخش را قاب گرفته و شیرینیِ خاصی در لبخندش حل شده بود و آرام واردِ اتاق شد. دیدنِ او یک تای ابرویش را سوی پیشانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
لبه‌ی ماگ را به لبانش چسباند، جرعه‌ای از گرمای قهوه را از گلو گذرانده و رو که بالا گرفت بی‌توجه به سرمای راه یافته به اتاقش، ایستاده به تماشای برفِ درحالِ بارش نشست. و از روز که گذشت، رنگ از رخسارِ غروب هم فراری شد و روسیاهی‌اش ماند به آسمانی که ماه هم از ترسِ ابرهای تیره‌اش مظلومانه پشتِ پرده‌ی این تیرگی خزید. شب با حضورش دانه‌های برف را آهسته در خود بلعید و دانه‌دانه با طنازی پایین فرستاد این میان اما بادِ سردی که می‌وزید هر دانه را یک دور در هوا می‌رقصاند و بعد بر تنِ زمین می‌نشاند. نقطه‌ی درخششِ شب کجا بود؟
بیمارستانی که درونِ یکی از راهروهای روشنایی یافته با نورِ سفیدی که از مهتابی‌های چسبیده به سقف ساطع می‌شد، کفش‌هایی مشکی با هر قدم بر کفِ سفید و براقش مُهر می‌زدند. صدای این قدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Masoome.e

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,018
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
جانا کمی آهسته‌تر نوکِ مداد شمعی را بر کاغذ کشید، این میان بهزاد هم کوتاه سر چرخانده و نگاهی انداخته به او که مشغولِ آرام تکان دادنِ پاهای دراز شده‌اش بود، سکوتش به خوردِ گوش‌هایش رفت. مکث و سکوتِ جانا از آن جهت که پیشنهادِ مادرش ذهنش را مشغول کرده و باعث شد تا رو بالا گرفته، لبانش را جمع کند و از یک سو برای متفکر نشان دادنِ خودش بکشد. پلکی زده و کوتاه و کمرنگ که چانه جمع کرد، بالاخره انگار با نتیجه‌ای که از چرتکه انداختن‌های مغزش به دست آمد به توافق رسید که سری تکان داده به نشانه‌ی تایید و سپس گفت:
- قول میدی؟
جانان کوتاه خندیده، او هم طوری سر تکان داد که گویی جانا مقابلش بود و آهسته که پلک بر هم نهاد تایید کرد:
- قول میدم!.
جانا لحظه‌ای مداد شمعی را روی کاغذ رها کرد، دستش را بالا آورد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا