• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ جادوگر شب جلد اول مجموعه بانو | ریحانه عسکری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ملورین آسل
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 394
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    فانتزی-تخیلی
  • کاربران تگ شده هیچ

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
208
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #11
وقتی چند قدم جلو رفتم، سرم رو آرام بالا آوردم تا اون موجودات سنگی رو بهتر ببینم. با کمی دقت فهمیدم که لباس‌ها و سلاح‌هاشون شباهت زیادی به شوالیه‌ها داره. یکی‌شون سرش رو پایین آورد و مستقیم به ما خیره شد؛ صدای ساییده شدن سنگ‌ها آن‌قدر بلند بود که ناخودآگاه سرم رو پایین بردم و چشم‌هام رو بستم.
خدمتکار نشانی رو از زیر پیش‌بندش بیرون آورد و مقابل موجود سنگی گرفت. چند لحظه فقط نگاهش کرد و بعد دوباره صدای سنگ و گرد‌و‌غبار بلند شد. قبل از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، خودم رو پشت خدمتکار پنهان کردم؛ انگار ته دلم حس می‌کردم چیزی داره بهمون نزدیک‌تر میشه. بعد از چند ثانیه، با تردید چشم‌هام رو باز کردم.
اما به‌جای اون موجود سنگی، یه شوالیه‌ی واقعی جلوی ما ایستاده بود. موها و چشم‌های سیاه، قد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
208
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #12
همین‌طور که از راهرو رد می‌شدیم، نگاهی به بقیه‌ی خدمتکارها انداختم. هرکدوم مشغول کار خودشون بودند و حتی نیم‌نگاهی هم به ما نمی‌انداختند. لباس‌هاشون، برخلاف خدمتکاری که همراه من بود، نوارهای نقره‌ای داشت؛ روی پیش‌بند و لباس خدمتکار قصر بانو نوارهای طلایی بود.
غرق تماشای اطراف بودم که ناگهان قدم‌های خدمتکار ایستاد.
- اتاق‌تون اینجاست، ارباب جوان.
چند قدم جلو رفت، در رو باز کرد و من با هم کمی تردید دنبالش وارد شدم. اتاق، نسبتاً مجلل و شبیه اتاق اشراف‌زاده‌ها بود؛ با این تفاوت که همه‌چیز متناسب با یک کودک طراحی شده بود. هنوز مشغول نگاه کردن بودم که خدمتکار گلوش رو صاف کرد. سریع به خودم اومدم و بهش نگاه کردم.
او هم با لحنی آرام ادامه داد:
- امروز سرخدمتکار قصر فرعی حضور ندارند. وقتی برگردن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
208
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #13
- بچه‌ها آماده شدین؟
به خودم اومدم. تعجب کردم… مستقیم روبه‌رو رو نگاه کردم و دیدم یکی از کتاب‌هایی که مامان برای آموزش جادو داده بود دستمه؛ دقیقاً باز تا همون صفحه‌ای که قبلاً خونده بودم. اطرافم رو نگاه کردم. تخت دونفره‌ای که بالاش طرح ماه و خورشید داشت، کمدهایی که کنار دیوار بودند، گلدونی که کنار پنجره بود… و وقتی سمت راستم رو نگاه کردم، میز مطالعه‌ی مهرسانا کنارم بود.
اینجا… اتاق من و مهرسانا بود.
یک لحظه گیج شدم، انگار هنوز ذهنم بین اینجا و اون «دنیای بانو» گیر کرده بود.
در همین حال مهرسانا وارد اتاق شد، رفت سمت کمدش و کفش‌هاشو بیرون آورد. همون کفش‌های زرد با بندهای قرمز… همیشه بنظرم طرحشون مسخره بود، ولی برای مهرسانا حکم گنج رو داشتند. طبق معمول هم نمی‌تونست بند کفش‌هاشو ببنده و الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
208
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #14
سرم رو پایین انداختم و چند لحظه نفس عمیق کشیدم. وقتی چشم‌هام رو باز کردم، یه گردنبند دور گردنم دیدم. گرفتمش تا درست‌تر نگاهش کنم…
همون گردنبندی بود که مامان وقتی اولین بار تونسته بودم از جادو استفاده کنم بهم داده بود؛ یه مروارید سفید که توی یه ستاره‌ی نقره‌ای جا گرفته بود و با سنگ‌های جادو تزئین شده بود. باارزش‌ترین هدیه‌ای که از مادرم داشتم.
چون یه بار نزدیک بود ازم بدزدنش، خیلی ازش مراقبت می‌کردم و کم می‌پوشیدمش.
اما مهم‌تر از همه این بود که…
تا جایی که یادم می‌اومد، موقع اومدن به این‌جا این گردنبند رو نپوشیده بودم.
پس چطور الان دور گردن من بود؟
نگاهم رو آوردم جلو و یه جعبه‌ی سیاه دیدم. کمی تعجب کردم و اطرافم رو نگاه کردم، ولی کسی توی اتاق نبود. دستگیره‌ی در هم یه کم کج بود، دقیقاً مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا