- تاریخ ثبتنام
- 3/9/17
- ارسالیها
- 1,667
- پسندها
- 22,302
- امتیازها
- 43,073
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #51
نادیا آنجا بود، با آن موهای قرمز براق صاف و بلندش که باعث میشد او را به راحتی در هر مکانی و در هر جمعیتی از دور هم پیدا کرد. داشت به تنهایی، یک زن را با عصبانیت خیلی زیاد، دستبند زده به سمت ساختمان اداره میبرد. ظاهراً هم داشت به همان زن با جار و جنجال مخصوص به خودش چیزهایی میگفت و مکس از تصور ابروهای نازک در هم رفتهاش موقع داد و بیداد کردنش، خندهاش گرفت. از ماشین پیاده شد و از آنجا تا رسیدن به میز کارش، با بعضی از همکارانش خوش و بش کرد. به طعنهی تعدادی از کادر اداری که از تحویل دادن اسلحهاش برای او جوک ساخته بودند خندید و به هیچکدام اهمیت نداد. رخ دادن این اتفاقات، حتی اگر عادی هم نمیشد، برای مکس جزو بیاهمیتترین مسائل کارش بود. داخل سالن اصلی، از یکی از شوالیهها سراغ نادیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.