• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آی‌دی: مرده‌نشین | رأیا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Raiya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 126
  • بازدیدها بازدیدها 2,482
  • کاربران تگ شده هیچ

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
وقتی چشم‌هایم را باز کردم، محمدمهدی با لبخند دندان‌نمایی منتظرم بود‌.
- بیدار شدی زیبای خفته؟! یهو غش کردی‌...
گیج بودم. نگاهی دور اتاق برای ارزیابی وضعیت چرخاندم‌. روی مبل سبزآبی گوشه‌ی اتاق خوابانده بودم. بیشتر اسباب‌بازی‌ها را دست‌تنها کادو کرده بود.
ساعت را که چک کردم‌، ابروهایم بالا پریدند و چشم‌هایم درشت شدند. باورم نمی‌شد دو ساعت خوابیده بودم! عادت به خواب عصرانه نداشتم.
سعی کردم سر جایم بنشینم. هنوز کمی مبهوت بودم. فکر نمی‌کردم انقدر خسته باشم‌.
سرم درد گرفته و سنگین بود. پیشانی‌ام را کوتاه مالش دادم. حس و حال خودم را درست درک نمی‌کردم، برایم جدید و سردرگم‌کننده بود... محمدمهدی هم با یک ریز حرف زدنش حین کادو کردن، به مغزم امان فکر کردن نمی‌داد.
- نحوه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
وسایل مامان؟ سرم را پایین انداختم. به دست‌هایم نگاه کردم‌؛ به خراش‌های پنهان پشت دست‌کششان...
- روان‌شناس می‌گه بهتره هر چه بیشتر از اون محیط فاصله بگیره و حدالامکان بهش برنگرده؛ به ویژه به اون ویلا‌...
خاله این را به دوستش گفته بود؛ اتفاقی شنیده بودم، مدت کوتاهی پس از خاک‌سپاری مامان... خاله گیج بود؛ نمی‌دانست چگونه باید با من رفتار کند و معمولا با روان‌شناس یا مشاوره درموردش مشورت می‌کرد.
من هیچ وقت به آن محیط برنگشته بودم؛ حتی وقتی خاله فوت شد. آن محیط، جز آن ویلا، از من متنفر بود!
هیولای ناپاک «مرده‌نشین» برایشان نحس بود؛ خشم خدا و نفرین را به همراه می‌آورد.
- حرف بدی... زدم؟!
سرم بالا آمد. محمدمهدی به سمتم خم شده بود‌. با نگرانی نگاهم می‌کرد. چشم‌های آبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
با مکث کوتاهی، مستقیم نگاهم کرد. چشم‌هایش شفاف شده بودند.
- اگه باعث می‌شه راضی بشی، همین حد بدون که اگه تو بمیری، زندگی من جهنمی می‌شه بدتر از چیزی که تو داری تجربه‌ش می‌کنی!
لحن و چشم‌هایش، صادقانه التماس می‌کردند.
من هم التماس کرده بودم؛ وقتی پنج سالم بود، مامان با چشم‌های باز مرده بود و گمان می‌کردم با من قهر است که حرف نمی‌زند، به رویم نمی‌خندد و با من بازی نمی‌کند؛ التماسش کرده بودم که آشتی کند... می‌فهمیدم درد درماندگی التماس تا مغز استخوان را آتش می‌زند.
با شرمندگی سرم را پایین انداختم. دست‌هایم را به نشانه ی تسلیم بالا بردم‌.
- باشه، تلاشم رو برای زنده موندن می‌کنم... و واقعا عذر می‌خوام که باعث شدم تا این‌جا پیش بیای، قصد آزار دادنت رو نداشتم.
من احساسات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
- از وقتم به درستی استفاده می‌کنم؛ اول بگو اون خلاف‌کار کیه؟ و خلافش چیه؟
به صندلی تکیه داد. در حالی که چشم‌هایش روی آینه جلوی ماشین بودند تا حواسش به پشت سر باشد، گفت:
- منم از این بابت اطلاعات زیادی ندارم؛ فقط می‌دونم سردسته‌شون یه دیوونه‌ست به اسم رسام شارایل که احتمالا سبک‌ترین خلافش قاچاق کالاهای مجازه!
زیر چشمی نگاهی به من انداخت و طعنه زد:
- و اگه به وقت ارزشمند شما لطمه‌ای وارد نمی‌شه...
با دست به عقب اشاره کرد و ادامه داد:
- فعلا بی‌خیال شو تا تکلیف این شورلت مشخص شه؛ نداشتن کنجکاوی که از مهارت‌هات بود‌!
در آینه جلوی ماشین، نگاهی به شورلت مشکی پشت‌ سرمان انداختم؛ با ما وارد خیابان اصلی شده بود. عجیب و بی‌قاعده از لای ماشین‌ها لایی می‌کشید و وقتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
لحظه‌ی آخر، قبل از ورود به مرکز خرید، شورلت هم ایستاد؛ دیدم که چهار نفر از آن پیاده شدند و یک ضرب دنبالمان دویدند... سرم را برگرداندم.
- چهارنفرن... دنبالمونن... واقعا بهتره ولم کنی! احتمال این...
محمدمهدی دست سست شده‌ام را محکم‌تر گرفت و با حرص غرید:
- ساکت باش و اگه جون اضافه داری، سریع‌تر بدو!
دویدن در خود مرکز خرید سخت‌تر بود. جمعیت بیشتر، خواه ناخواه جلوی سرعت را می‌گرفت.
در حالی که محمدمهدی نهایتا تنه می‌زد و به هر حال دنبال جای خالی بود، آن چهارنفر تا هل دادن مردم و باز کردن راه پیش می‌رفتند.
گویا قرار نبود خیلی مسالمت‌آمیز دنبالمان کنند‌؛ میان همه‌یشان، صدای جیغ دختربچه‌ای که هل دادند، شبیه خراش بزرگی روی روانم بود‌، انگار کسی در سرم جیغ می‌کشید. دوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
یک ثانیه را هم از دست نمی‌داد!
به محض این که کارش تمام شد، آسانسور به طبقه‌ی آخر رسید. در آسانسور به آرامی باز می‌شد که محمدمهدی چنگ زد، کوله‌ و ساک مشکی را برداشت و با گرفتن دستم، بیرونم کشید‌.
- بدو!
به محض خروج از آسانسور، ساک مشکی را روی زمین به سمت نامعلومی سراند. کوله‌ی من را هم برای کسی روی هوا پرتاب کرد؛ صدای دخترانه‌اش را شنیدم که گفت:
- گرفتمش...
منتها من نگاهم روی دو چهره‌ی آشنای برافروخته و خشنی مانده بود که آشفته، نگاه به اطراف می‌دواندند و از سمت پله‌های برقی نزدیک می‌شدند!
پیش از این که فرصت کنم به محمدمهدی اطلاع بدهم، خودش رد نگاهم را زد و تا انتهای ماجرا را رفت. ابروهایش درهم رفتند. پوفی کرد.
- ای بابا!
عصبی شده بود اما جا نخورده بود؛ گویا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
برای یک لحظه حس کردم نفس در سینه‌ام ماند. باز دمم را فراموش کردم. مهدیه با چشم‌های ریز شده و تک ابروی بالا پریده‌ای به سمتم برگشت. لب‌هایش غنچه شده بودند.
محمدمهدی به خنده و کوتاه گفت:
- با اجازه!
که کاملا فرمالیته بود؛ حتی منتظر نماند جواب بدهم! به همان سرعتی که آماده‌ام کرده بود، کلاه‌گیس و لنزهایم را به زور برداشت‌.
با صورت درهم عقب کشیدم. خواستم اعتراض کنم که چهره‌ی شیفته‌ی مهدیه جلوی صورتم آمد؛ چشم‌های درشتش گویی برق می‌زدند، جدیت چند لحظه پیشش محو شده بود و لبخندش را به زور کنترل می‌کرد.
خیره به چشم‌های حیرت‌زده‌ی من، با ذوق گفت:
- تو، بهترین هدیه‌ای! دقیقا تایپ منی! من از پسرهای بور خوشم می‌آد...
و بعد، بی‌توجه به من مبهوت که سعی می‌کردم دیالوگ‌هایشان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
با پوکرفیس‌ترین حالت ممکن به پورشه ماکانی که مهدیه به سمتش راهنمایی‌مان کرده بود، نگاه می‌کردم.
از ابتدا هم حدس می‌زدم محمدمهدی از خانواده‌ی مرفهی باشد اما این که با وجود ایراد گرفتنش به ماشین‌های من، از چنین ماشینی استفاده کند... جالب نبود!
خودش هم فهمید که با خنده، ضربه‌ی آرامی با تک انگشت به گوشه‌ی سرم زد و گفت:
- کاملا می‌شه از چهره‌ت خوند که داری با خودت می‌گی این که این همه به ماشین‌های من ایراد گرفت، چرا همچین ماشینی آماده کرده...
ساده شانه بالا انداخت و ادامه داد:
- در جوابت باید بگم خیلی ببخشید که من و مهدیه، مثل تو یه کله‌گنده دنبال کشتنمون نیست!
به جد می‌توانستم قسم بخورم که دیدم شاخک‌های نداشته‌ی مهدیه تکان خوردند! در حال نشستن روی صندلی کمک‌راننده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
متعجب نگاهش کردم. اصلا درک نمی‌کردم. چرا باید محمدمهدی بگوید اسمم را به دروغ، «نیک‌آیین آشوب‌گشت» بگویم؟! آن هم چنین نام غیرمعمولی...
- متوجه نمی‌شم. چرا باید این کار رو بکنه؟ و چرا من باید همچین درخواستی رو قبول کنم؟!
مهدیه وقتی دید شوخی ندارم، با چشم‌های گرد شده و مرددی خنده‌اش را خورد. گوی‌های آبی پررنگش ترسیده به نظر می‌رسیدند.
ناباورانه چند بار پلک زد و نگاهش را بین من و محمدمهدی چرخاند. محمدمهدی سکوت کرده بود و من، اصلا نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد!
در نهایت، رو به محمدمهدی، لبخند تصنعی‌ای زد و پرسید:
- دوربین مخفیه دیگه، نه؟
از آینه، لبخند دلگرم‌کننده‌ی محمدمهدی را دیدم اما فشرده شدن دستش دور فرمان هم از چشم‌هایم دور نماند.
- نه، واقعا نیک‌آیین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
با صدای تق تق در، روی تخت، سر جایم نشستم. سر راه آمدن به خانه‌ی محمدمهدی و مهدیه، شام از بیرون گرفتیم و پس از آن، به اندازه‌ای خسته و مغزم فرسوده شده بود که مودبانه جایی برای استراحت بخواهم و مهدیه این اتاق را نشانم داد.
با وجود خستگی‌ام، نتوانسته بودم بخوابم... ذهنم درگیرتر از آن بود که به خاموشی رضایت بدهد.
در حال کشیدن خودم لبه‌ی تخت‌خواب و پوشیدن دمپایی‌های پشمی هیولایی! جواب دادم:
- بفرمایید.
- مهدیه‌‌م...
به فاصله‌ی کوتاهی، در با ضربه‌ی پا باز شد و مهدیه با قلم نوری‌ای در جیب سارافن بلند لی‌اش، تبلتی زیر بغلش، پلاستیکی دور مچش و سینی‌ای در دستش، ظاهر!
نگاه متعجبم را که دید، بی‌گناه شانه بالا انداخت.
- نه به وانت انسانی ندیده بودی؟!
سری به نشانه‌ی منفی تکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا