• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان تابوت زمان: کشتاردرمان | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #31

- بله، ندیدی می‌گفت چه شرطی برای کادوی تولدش گذاشته!
کادوی تولد؟!
چشم‌هایم لحظه‌ی کوتاهی در حدقه می‌لرزند و سریع، کنترلشان را پس می‌گیرم. یک چیزی خیلی غیر طبیعی این‌جا درست نیست! دست ایرن را در جیبم صمیمانه‌تر می‌فشارم. رنگم پریده است... اگر از پس کنترل حالات صورتم برنمی‌آمدم، قطعاً شبیه سکته‌ای‌ها می‌شدم. لبخندی می‌زنم و به سمت ایرن برمی‌گردم.
دلشوره‌ی بدی در جانم افتاده! انگار در معده‌ام دیگی روی بار گذاشته‌اند و سیر و سرکه می‌جوشانند. چه خبر است؟
- ایرن، می‌شه ازت بخوام تعریف کنی دم در چه اتفاقی افتاد؟
با چشم‌های درشت شده به سمتم برمی‌گردد. درون لپ‌هایش باد انداخته و لب‌هایش را غنچه می‌کند.
- خودت هم دم در بودی رأیا!
روی صورتش خم می‌شوم.‌ از درون می‌لرزم و عاشقانه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #32

با وسواس آماده شدم؛ کت و شلوار مشکی با سنگ‌دوزی‌های ظریف و محو طوسی روی یقه‌اش به همراه پیراهنی طوسی پوشیدم و حتی کمی زودتر از وقت ملاقات، خودم را به دفتر دادیار رساندم. می‌ترسیدم دیر برسم و شر شود!
مدتی می‌شد که از سفرش برگشته بود اما می‌خواست اولین ملاقاتمان در دفترش و به صورت رسمی باشد؛ بنابراین تا آن زمان چهره‌اش را فقط از پشت قاب عکس دیده بودم. در تمام عکس‌ها صورت بی‌تفاوتی داشت؛ به نظر خشک نمی‌آمد اما لبخند هم نمی‌زد...
خنکی دفترش، دلپذیر بود اما تم غریبش، توجه‌ام را جلب کرد. همه چیز سیاه و سفید بود! حتی پوشش منشی جوانش... تمامی دیوارها، کف اتاق و حتی سقف، به شکل صفحه‌ی شطرنج و مربع‌های مساوی سفید_سیاه سرامیک شده بودند و از تمیزی، برق خاصی داشتند!
حتی موقعی که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #33

دادیار بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، در سکوت اجازه داد پرونده‌ی ایرن که گویا مدتی در آسایشگاه بستری شده بوده را بخوانم!
برایم عجیب و تازه بود. تقریباً به سختی توانستم کودک و نوجوانی که در پرونده توصیف شده بود را همان ایرنی بدانم که می‌شناختم!
صفحه‌ی اول پرونده به مشخصات ایرن و دکتر سرپرستش اختصاص داشت؛ نام روان پزشکش، محراب گویا که مشابه نام پدر حسام گویا بود، کمی اذیتم کرد. پدر حسام هم روان‌پزشک بود و... هنوز هم نفهمیده‌ام دکتر ایرن واقعاً خود پدر حسام بوده یا یک تشابه اسمی ناخوشایند!
مشکل ایرن، داشتن دوست‌‌های خیالی‌ای به اسم محراب و حنا ذکر شده بود که حتی به محراب قول ازدواج هم داده بوده؛ این قسمتش اصلاً به مذاقم خوش نیامد. محراب خیالی بود اما برای یک لحظه دلم خواست خرخره‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #34

پشت سر هم پلک زدم، آخرش هم چشم‌هایم را بستم و شقیقه‌هایم را مالش دادم. فهمِ گفته‌ی دادیار کمی برایم سخت بود.
حافظه‌ی کاذب، از دست دادن خاطرات اصلی، داشتن خاطراتی که واقعاً بهش تعلق ندارد... ترسناک به نظر می‌آمد! شبیه فلشی که رویش فیلم ریخته می‌شود؛ این، مغز ایرن بود که انتخاب می‌کرد ایرن چه فیلم ساختگی‌ای از زندگی خودش ببیند؟
دلیل نگرانی دادیار را فهمیدم!
حرف‌های چنین آدمی، کسی که معلوم نیست خاطراتش واقعی باشند یا نه، قابل استناد نیستند؛ ایرنی که می‌شناختم، درمان شده و معقول بود، مو لای درز کارهایش نمی‌رفت اما به خودیِ خود، اگر این مشکلش در پرونده ثبت می‌شد، بعید نبود مجنون تشخیص داده شود.
- در موردش با خود ایرن صحبت نکردین؟
- خواستم اما نشد... نمی‌‌شنوید!
با تعجب پرسیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #35

آن‌قدر با خشم و نفرت، شبیه حیوان وحشی گرسنه‌ای گوشتم را به دندان گرفته که حتم دارم اگر سریع‌تر دست نجنبانم، تکه گوشتم را کنده! دیر بجنبم و اجازه دهم بلایی سرم بیاورد، خود ایرن را باخته‌ام!
با حرص، لعنتی بر بیماری‌اش می‌فرستم. بیماری چیست..‌. ملک عذاب است!
برای داشتنش باید پا رویش بگذارم و رضایت دهم به درد کشیدنش، هر چند کم... ای کاش تمام می‌شد! بر خلاف میلم، پای چپم را جلو می‌برم و از پشت، ضربه‌ی محکمی به پای راستش می‌زنم که روی زمین سر می‌خورد و تعادلش را از دست می‌دهد.
خواه ناخواه، گردنم را رها می‌کند و قبل از این که به پشت روی زمین بیفتد، خودم سریع خم می‌شوم و کمرش را می‌گیرم.
نفس می‌زنم...
وقتی چشم‌های مشکی‌اش بلافاصله با ناباوری درشت می‌شوند، می‌فهمم برگشته است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #36

ایرن در آن تصویر عجیب ناز شده بود؛ جانم برای خودش و نمکش و خوش‌تیپی کیوتش در می‌رفت!
پیراهن سفید مجلسی با جلیقه و شلوار جین سرمه‌ای رنگ عروسکی‌ای پوشیده بود، تل سفید مجلسی با گل‌های کوچک ظریف سفید به موهای مجعد مشکی پر کلاغی‌اش زده بود که عجیب به صورت نمکی‌اش می‌آمد.
گر چه برایم سوال شد چرا مامان فاطمه که جانش برای بچه‌هایش در می‌رود، باید عکس یکیشان را بسوزاند؟ اصلا منطقی نبود!
منتها حالا... اگر به یخچال تکیه نداده بودم، به حتم انقدر پس می‌رفتم تا سقوط کنم. همین‌جوری هم برای ساکت کردن لرزش نامحسوس دست چپم، مجبور می‌شوم گوشه‌ی عکس‌ها را محکم‌تر بگیرم.
نفس‌های عمیق می‌کشم و تنها چشمی که برایم مانده، سراسیمه روی‌ عکس می‌دود. درشت شده است...
تصویر، عکس همان ایرن چهار ساله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #37

با این حال، چیزی که به قلبم چنگ می‌زند و فشارش می‌دهد، وادارم می‌کند دستی جلوی دهانم بگیرم تا حالم بد نشود، چشم‌های بازی است که بر خلاف عکس‌های پیشین دارد. ایرن مرده، با چشم‌هایی از درون عکس نگاهم می‌کند که هنوز خالی از حس نیستند؛ درشت شده‌اند... ترس و دردشان را از این طرف عکس هم می‌توانم درک کنم. جای ردهای اشکش پیداست، انگار تا همین ثانیه‌ی پیش بدجوری گریه می‌کرده!
شانه‌هایم می‌لرزند. نگاهش مور مورم می‌کند. بازوهایم را محکم می‌گیرم و پیشانی‌ام را لبه‌ی میز می‌گذارم. چشم‌هایم را می‌بندم.
نفس عمیق، نفس عمیق، نفس عمیق...
کیفیت لعنت شده‌ی عکس روی اعصابم می‌رود. موهایم را به چنگ می‌کشم. پلک‌هایم را محکم روی هم می‌فشارم تا آرام بگیرم اما فایده ندارد! چشم‌های درشت شده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #38

هنوز هم مرگ است، هنوز هم ایرن است و همان لباس... منتها مرگی شاید ساده‌تر!
این بار ایرن هیچ گونه آسیب جسمی‌ای ندیده، فقط رنگش به شدت پریده و در خودش روی جایی که حدس می‌زنم باید صندلی عقب یک ماشین باشد، احتمالاً پیکان، افتاده؛ اگر بند دور دست و پاهایش نبود، شاید حتی احتمال را بر خوابش می‌گذاشتم اما... چنان بسته شده که غیر طبیعی باشد.
مربع ادیت شده هم حدسم را تأیید می‌کند. «علت مرگ: ایست قلبی»
در واقع ایرن سکته کرده است. باید به شدت ترسیده باشد... با توجه به بسته شدن دست‌هایش، سبک و سیاق کودک‌دزدی را دارد؛ از آن‌جایی که تاب تحمل این یکی را دارم، به آرامی انگشت اشاره‌ام را نوازش‌گونه روی صورت رنگ پریده‌ی ایرن درون عکس می‌سرانم.
ناگهان نکته‌ای توجه‌ام را جلب می‌کند. تک ابرویم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #39

طبیعی است با دیدن غذا خوردن ایرن، خونی که ایرن چهارساله‌ی ضرب دیده بالا آورده بود را به یاد بیاورم؟ طبیعی است وقتی لپ‌هایش پر و خالی می‌شوند، یاد صورت سوخته‌ی ایرن بیفتم؟ و وقتی با چشم‌های مشکی‌اش نگاهم می‌کند، نگاه ترسان ایرن چهارساله جلوی چشم‌هایم بیاید؟
من که انقدر ضعیف نبودم! دارم به چندتا عکس می‌بازم؟
طبیعی است با همه‌ی این‌ها، از اشتها افتاده باشم...
طبیعی و غیر طبیعی‌اش مهم نیست؛ مهم تمام احساسات ناخوشایندی هستند که نمی‌خواهم ایرن داشته باشد.
با خنده، سرم را کج می‌کنم و دست‌هایم را زیر چانه‌ام می‌زنم.
- برنج چیه؟!
آهی می‌کشم و خودم را مظلوم می‌کنم. با لب‌های آویزانی می‌گویم:
- فقط دلم می‌خواد موقع غذا خوردن لپت رو بکشم.
اشکی که وجود خارجی هم ندارد، به طور نمایشی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #40

صدای شلیک بلند گلوله‌ای در سرم تیر می‌کشد! گلوله را نمی‌بینم، اسلحه‌ای هم نیست، شخص دیگری هم وجود ندارد اما سینه‌ی ایرن، دچار خونریزی شدیدی می‌شود.
نفسم می‌برد... خم می‌شوم، نهایت سعیم را می‌کنم، ناخن‌هایی که در بدنم فرو رفته‌اند را نادیده می‌گیرم و... هنوز هم کاری از پیش نمی‌برم.
فقط می‌توانم درمانده‌تر از پیش صدایش بزنم:
- ایرن، ایرن... من رو نگاه!
انگار نمی‌شنود. صدای ضربان قلبم در همهمه‌ی درون مغزم گم می‌شود! چشم‌هایم درشت می‌شوند. ایرن که توجهی ندارد و آن مرد ناشناس هم... به التماسش میفتم.
- تو رو خدا، تو نکن! زنمه... نکن! شرف داری نکن!
حلقه‌ی دار را دور گردن ایرن می‌اندازد.
- قسمت می‌دم... هر کار بگی می‌کنم! خودم نوکرت می‌شم...
حلقه‌ی دار را دور گردن زخمی ایرن محکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا