• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آی‌دی: مقتول؛ ورژن دمو | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
- شما... از من متنفرید؟
مشخصا این سوال را با لفظ قلم حرف زدن و جمع بستن فعلش، نه از اصیلا پرسیدم، نه نیکین، نه مهدیه و نه حتی مهدا...
مخاطب این سوال رستاکی بود که دقیقا یک شب قبل از مهمانی معرفی نیکین، من را به عمارت فرخوانده و یک کوه کاغذ جلویم، روی میز کوبیده بود.
بدون تغییری در حالتش، همان‌طور محکم ایستاده بالای سرم، گفت:
- البته که نه... به چشم آخرین آزمونت نگاهش کن؛ یه پیش‌کار خوب، باید با وجود کمبود وقت هم در بهترین حالتش ظاهر بشه. تا فردا صبح وقت داری لیست و اطلاعات مهمان‌ها و کارمندان رو حفظ کنی.
این یعنی شناخت چیزی بالغ بر صد نفر در یک شب... با این که به لطف تجربه‌ی قدیمی آشوب و جدید اصیلا برخی‌هایشان را می‌شناختم اما این شامل همه نمی‌شد!
من اصیلا را روز مرگش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
استرس شبیه سگ هار داشت روح و روانم را تکه پاره می‌کرد اما به لب، لبخند مکش مرگ‌ مایی داشتم؛ یک پیش‌کار خوب، باید وجهه‌ی کارفرمایش را حفظ می‌کرد.
ایستاده بودم؛ چند قدم عقب‌تر از اصیلا، دقیقا در نقطه‌ی شروع آشکار همه چیز... مهمانی معرفی نیکین به عنوان شاه جدید اندیش، بالاخره فرا رسیده بود.
روی نیم‌دایره‌ای از سالن طبقه‌ی دوم، مناسبِ سخن‌رانی برای مهمانان سالن پایین، گویی به همین منظور ساخته شده باشد، ایستاده بودیم؛ من و اصیلا، نیکین و رستاک به عنوان پیش‌کار فعلی نیکین... البته به روح جدش!
در دلم رخت می‌شستند؛ رخت مهدیه که آن پایین میان مهمان‌های خطرناک جولان می‌داد، رخت اصیلا که با کت و شلوار مشکی، خوش‌تیپ به نظر می‌رسید اما آرایشش شبیه نامادری سفیدبرفی هیولاوارش کرده بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63

نگاهم را سریع از رویش برداشتم. اگر سنگینی نگاهم را احساس می‌کرد، برایم بد می‌شد.
دست‌گیری رسام، علنی نشده بود. اعتبار اندیش را از بین می‌برد؛ به علاوه، باعث می‌شد افراد کمتری اعتماد کرده و در مهمانی حضور پیدا کنند.
صدای دست زدن جمعیت که خوابید، اصیلا این بار بلندتر، ادامه داد:
- بنابراین، افتخار دارم شاه جدید اندیش رو به شما معرفی کنم.
ماهرانه چرخید. قدمی عقب رفت که جایش را نیکین پر کرد. با اشاره به نیکین که حالا بیشتر در دید مهمانان قرار گرفته بود، ادامه داد:
- برادرم، شاهان شارایل!
دوباره سکوت عجیبی حکم‌فرما شد و... این بار هم به صورت طعنه‌آمیزی، همان برهان عادلی مهمانان گیج و منگ را به سمت دست زدن راهنمایی کرد. یک جورهایی داشت روی اعصابم می‌رفت.
به اصیلا و نیکین نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
نیکین، واقعا عوضی سیاست‌مداری بود؛ تهدیدش را کرد، دلجویی‌اش را نمود و میان این که کدام، واقعا روی حقیقی‌اش هست، در آب‌نمک خواباندشان...
به علاوه، با یک نیمه شوخیِ عجیب و غریب اجازه داد یخ فضا ترک بردارد.
با دست به رستاک اشاره کرد، رستاک هم به خدمتکاری که در سکوت، گوشه‌ای ایستاده بود علامت داد که جام‌های سرخ را بیاورد... آب آلبالوهای ش*ر..اب‌نما بودند!
خدمتکار ابتدا سینی را با سر پایین افتاده جلوی نیکین گرفت. نیک‌آیین هم‌زمان با برداشتن جام ش*ر..اب، رو به مهمانان ادامه داد:
- در نهایت... بیاین مراسم رو با نوشیدن به امید یه همکاری موفق شروع کنیم.
اصیلا هم جام ش*ر..اب‌نمایش را برداشت، همگی هم‌زمان با راهنمایی نیکین در مرکز مراسم، جام‌هایشان را بالا بردند و یک نفس، مشغول نوشیدن شدند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
استایلش نه رسمی بود، نه خلاف‌کارانه... شبیه دانشجوهای مجنون دانشکده‌ی هنر بود؛ موهای فرفری پر پشت، صورت خندان و چیزی که بیشتر از همه به چشم می‌آمد، لباس‌های رنگ و وارنگ خاص پسندش بود.
اصیلا با جلو آمدنش به نیکین معرفی‌اش کرد:
- مسئول بخش جرائم رایانه‌ای، آقای رستم جاه‌طلب.
یک حس عجیبی داشت به من می‌گفت پدر و مادرش قطعا هنرمندهای عاشق شاه‌نامه بودند؛ البته چندان مهم نبود... پر انرژی با نیکین دست داد.
در این مهمانی، همین سه سر حضور داشتند؛ دو سر دیگر، هر سال تنها یک بار با رسام یا همان شاه اندیش به صورت حضوری ملاقات می‌کردند که آن هم روی کشتی، در اجلاس سالانه‌ی خصوصی‌شان بود.
نهال رویا و جرمی کانت... هر دو از مرز امارات، به کشتی ملحق می‌شدند؛ برای همین تنها شانس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #66
حدس زدن این که اصیلا تنها با یک کلمه‌ی «کیه؟» قرار است دیالوگش را کامل کند و سوالی را بپرسید که من هم برای دانستن جوابش مثل حیوان باوفایی کنجکاو بودم، سخت نبود؛ منتها همان لحظه‌ی آخر، خروس بی‌محل، جناب برهان عادلی دوباره نزدیک شد و بی‌خبر از همه جا، وسط پرید:
- می‌تونم خانم اصیلا رو چند لحظه قرض بگیرم؟
کج‌خندش را پررنگ‌تر کرد.
- قطعا شاه جدید اندیش، بچه‌ای نیست که بدون بزرگ‌ترش غریبی کنه و از پس کاری برنیاد.
کاش خفه می‌شد؛ کاش واقعا خفه می‌شد!
سر اصیلا در لحظه با نگاه تیز خط و نشان کشانی به سمتش برگشت، چشم‌های سبزش انگار سمی شده بودند و آماده‌ی پیوند دادن برهان به لقای الهی اما... نیکین معمولی نگاهش کرد، انگار طعنه‌ی‌ حرفش را نگرفته باشد.
- متوجه‌م از روی ادب با من صحبت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #67
همین که اصیلا دوباره رویش را به سمت برهان برگرداند، برهان نیشخندی زد و ادامه داد:
- وقتی از یه سنی بگذری، دیگه از تغییرات ناخواسته خوشت نمی‌آد.
- دنیا اگه به کام انسان می‌چرخید که دیگه دنیا نبود؛ بهشت بود و این که ربطی به سن نداره، هیچ آدمی از تغییر ناخواسته خوشش نمی‌آد!
برهان تک ابرویی بالا پراند.
- تو همیشه شبیه آینه‌ی حقیقت‌گویی، اصیلا!
اصیلا فقط نگاهش کرد. جو داشت رو به سنگینی می‌رفت که با نزدیک آمدن خدمتکار مردی با سنجاق سفید، دوباره نرمال شد. هر دو، آب‌میوه برداشتند. ‌
برهان در حال تاب دادن جامش شبیه ش*ر..اب، نگاهی به نیکین انداخت، پوزخندی زد و گفت:
- لحظه‌ی اولی که برادرت رو دیدم، واقعا تعجب کردم؛ بیش از حد شبیه آشوبه، انگار نفرت آشوب از رسام کار خودش رو کرده و فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #68
اصیلا با نارضایتی ابرو درهم کشید و رسما زیر لبی غرید:
- پدرمه!
- فهمیدم، خوش به حال رسام!
دست از طعنه زدنش برنمی‌داشت؛ هم... مانده بودم اصیلا چگونه تحملش می‌کند. اگر من بودم که الان از عمارت متواری‌ام کرده بود. بی‌صدا، نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ امان از... با اتفاقی دیدن دستی که نیکین پشت سرش مشت کرده بود و غیرعادی می‌فشرد از گوشه‌ی چشم، حواسم پرت شد.
ناپرهیزی کردم و به جای زیر چشمی دید زدن، سرم را به سمتش چرخاندم. حالت عجیبی داشت! جدا از دست چپی که پشت سرش مشت شده بود، دست راستش هم عصبی پایه‌ی جامی که در دست گرفته بود را می‌فشرد. انگار می‌خواست فشارش را یک جوری خالی کند...
قفسه‌ی سینه‌اش با وقفه تکان می‌خورد. پی در پی نفس‌های عمیق می‌کشید. چشم‌هایم با نگرانی گرد شدند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #69
پیش از این که بتوانم کامل درک کنم چه اتفاقی در حال افتادن است، حرکت اصیلا چشمم را زد. شبیه باد از کنارم رد شد و به سمت نیکین دوید. رنگ او هم پریده بود.
به خودم آمدم. پشت سر اصیلا دویدم. رستاک هم انگار متوجه شده بود و با عجله در گوش خدمتکاری که آن نزدیکی بود، چیزی می‌گفت. از روی لب‌خوانی حرفش را فهمیدم. اسپری اکسیژن می‌خواست.
به نیکین که رسیدیم، اصیلا دست روی شانه‌ی نیکین گذاشت و تکانش داد. نیکین کمی خم شده بود، با دست گردنش را می‌فشرد، رنگ صورتش سرخ و سرخ‌تر می‌شد و چشم‌هایش... چشم‌هایش همان‌قدر درشت شده و مات باقی مانده بودند؛ همان‌گونه که جن زده به نظر می‌رسید.
- شاهان، نفس بکش، نفس بکش...
اصیلا وقتی جوابی نشنید و تغییری هم در حالت‌های نیکین به وجود نیامد، سراسیمه رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,760
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #70
برای اولین بار، باز ماندن دهان رستاک را در حد غار حرا دیدم. اصیلا گیج شده، پی‌در‌پی پلک زد. دیالوگش حتی سر نیکین را که بهتر شده بود، بالا کشید.
و من... البته که می‌خواستم کتکش بزنم! مهدیه‌ی روانی! خواهر احمق بی‌احتیاط فرشته‌ی عذاب! وای خدایا... فشارم! لعنتی‌...
پیش از این که اصیلا و رستاک بتوانند برگ‌هایشان را از روی زمین جمع کنند، نیکین با صدای تحلیل رفته و آرامی وسط پرید:
- بیش از حد اطرافم شلوغ شده، این وضعیت برای مهمانی درست نیست، الان هم وقت این حرف‌ها نیست.
رو‌ به مهدیه شخصا ادامه داد:
- صرف نظر از دلیلت، من هم بابت کمکت ممنونم، فعلا مرخصی، می‌تونی ادامه‌ی کارت رو انجام بدی.
مهدیه با احترام سر تکان داد و رفت. نفس راحتی کشیدم. کاملا قابلیت بوسیدن دست‌های نیکین را بابت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا