• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #41
دریا :
از آب امدم بیرون نگاهی به بچه ها کردم مانیا شاسگول تا نقطه ای رفته بود که دیگه اب تا کمرش میرسید من که اصلا حوصله خیس شدن نداشتم

این واقعا خوب حوصله داشت

رفتم طرف صدف ها دونه به دونه میگشتم اونی که خاص و قشنگتر بود رو برمی‌داشتم

یهو یک صدف که نسبت به صدف های دور برش بزرگ بود چشمم گرفت

حوصله جابه جای نداشتم دستمو دراز کردم

خواستم برش دارم که پای یک نفر روی دستم قرار گرفت
البته فشار نمی‌داد

اخمام رفت توی هم به بالا که نگاه کردم قیافه نحس آرتین رو دیدم

که اونم خیلی بد داشت نگاه میکرد
محکم و با اندکی حرص گفتم _ کوری جوجه تیغی پاتو بردار!

فکر کردم الان پاشو برمی‌داره اما این طور نبود با پاش شروع کرد به فشار دادن روی دست کتلت شده بدبخت من

با جیغ پر دردی گفتم _...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #42
بلخره رادین امد به حرف
رادین _ می.....

یهو با امدن ذرت آتنا نگین و لیا رها حرفش خورد
ماشالا دست جعمی مزاحم میشن

ذرت _ بچه ها بیایید می خوایم عکس بگیریم هوا داره تاریک میشه.

کارن رادین باشه ای گفتن و رفتن هرچند توی نگاه شون حرص میشد تشخیص داد

اما واسه چی ،اونو دیگه خدا می دونست
دخترا رفتن البته ذرت موند

ذرت _ بلند شید دیگه .

نجوا _ مرسی ما دوربین گریزیم .

ذرت تک خنده ای کرد
گفت _ نخیرم بلند شید نگاه دوستاتون رفتن شما هم باید بیایید .

فکر نمیکردم انقدر مهربون باشه
بلند شدیم رفتیم طرف بچه ها که با مانیا مواجه شدیم

سرتاپاش خیس بود داشت به خودش میلرزید
رفتیم طرفش

یوسف پارسان نگار بالا سرش ایستاده بودن
نجوا _ احمق چرا کامل خودت خیس کردی !

پارسان _ نه مانی به عنوان شوخی خیسش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #43
آنا گفت _ بچه ها بیاید بازی مافیا انجام بدیم !

ذرت _ عه اره فقط تعداد مون یکمی زیاد هست .

آنا _ بزار بینم چند تا نقش داریم 1.پدرخوانده 2.شاه کش 3.دکترلکتر 4.معشوقه

دریا _ معشوقه دیگه چیه ؟

آنا _ الان توضیح میدم یکم بازی که قراره بکنیم فرق داره
خب 5.تروریست 6. روانکاو 7.جَلَب 8.قاتل حرفه ای
اینا همه شون مال گروه مافیا هستن

حالا شهروندا
9.کارآگاه 10.دکتر شهر 11.جان سخت 12.اسنایپر 13.شهردار 14.روانشناس 15.شهروند ساده 16.ناتاشا 17.کشیش

هستن حالا شما همه تون بازی می‌کنین

ما که از خدا خواسته آره ای‌گفتیم
چون هیچ کار خاصی نمی تونستیم انجام بدیم

سایه دریا هم گفتن دیگه مثل قدیما امینت نیست که شب بریم ولگردی و به تونیم با اسپری فلفل از خودمون دفاع کنیم

هرچند قدیما هم امینت نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #44
وای رفیقام چه خوش شانس بودن همشون بهترین نقش ها گیر شون افتاده

همین طور نگاه بازی می‌کردم

کسل شده بود
بلند شدم رفتم تو اتاقم حوصله نگاه کردن نداشتم
امیدوارم گروه شهر برنده بشه .

روی تخت پهن شدم
به سقف خیره شدم فکر های مختلفی تو ذهنم بود

و همچنین سوال های مختلف که هرکسی نمی تونست بهشون پاسخ بده

یکیش این بود چطور ما بعد سه سال دوباره با پسرا برخورد می‌کنیم

خوب این شاید عادی باشه ولی اینکه الان هرجا ما میریم اینا هستن عادی نیست

فکرم رفت پیش رادین چون هرجا میرفتم اونم بود

احساس میکردم جای که اون نباشه
خیلی دلگیره...

اوف من دارم چی میگم دیونه شدم اتفاقا جای که اون نباشه
آرامش و صلح به همراه داره

اما جای که باشه همیشه دعوا و ناراحتی به وجود میاره

بهتره زیاد بهش فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #45
بعد از اینکه بهش چایی دادم موندم بالا سرش
دست به سینه نگاش میکردم

فنجون برد سمت دهنش کمی خورد ازش که اخماش رفت تو هم

فنجون گذاشت روی میز
گفت _ چرا انقدر سردِه ؟ چایی مونده آوردی برام.

_ چیه نکنه انتظار داری برم برات چایی درست کنم همینی که هست.

کارن _ نوچ قبول نمیکنم برو چایی درست کن .

_ اصلا کی این وقت شب چایی می خوره که تو می خوای بخوری .

کارن _ برو بهونه نیار .

نمی تونستم قوانین بازی رو زیر پا بذارم اونوقت بچه ها فکر میکردن

دروغگویی چیزی هستم ، تقصیر خودمه باید همون اول با این مجازات مخالفت میکردم

اصلا من چایی درست نمیکردم آخرین بار و اولین باری که درست کردم

واسه مهمونای بود که از دامغان امده بودن

چون مامان و بابام خونه نبودن و خواهرم هم دانشگاه بود

مجبور شدم چایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #46
برگشتم طرفش گفتم _ بچه ها نیستن الان گم میشیم فکنم اون سمت باشن بیا بریم !

لبخند سوسمازی زدم
دست به کمر به اطراف نگاه کرد

گفت _ باشه بیا از این سمت بریم .

به جلو اشاره کرد ، این الان داشت منو دست مینداختن یا مسخره ام میکرد

خنده ناباوری کردم
جدی گفتم _ خری یا خودت میزنی به خری میگم بچه ها عقبن .

اونم جدی گفت _ از کجا معلوم که ما عقب نباشیم !

_ نه ما جلویم تو اگه بخوای می تونی بری جلو من خودم میرم اون سمت .

بعد حرفم راه افتادم که برم از کنارش گذشتم که بازوم گرفت.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #47
با تعجب نگاش کردم

که پوزخندی زد صورتش رو نزدیک صورتم کرد

گفت _ از چی میترسی؟!

یعنی قیافه من طوری بود که انگار میترسم وای فکنم

گاف دادم

جدی و محکم بازوم از چنگش کشیدم بيرون

گفتم _ جز حیوانات مگه باید از چیزی بترسم؟!

ابروی بالا انداخت

همونطور که صورتش می اورد نزدیک گفت_ آره دیگه مثلا...

با حرف آرتین حرفش توی دهنش ماسید

آرتین _ تیرداد آنا کارت داره !

ازم فاصله گرفت با حرص نگاهی به آرتین انداخت

لبخندی زد

گفت _ آنا کجاست ؟!

آرتین به پشت سرش اشاره کرد

گفت _ عقبه، بری میبینیش.

سری تکون داد و بعد از نیم نگاه کوتاهی به من رفت

هه واقعا فکر کرده

وقتی من بترسم نمی تونم هیچ کاری کنم اتفاقا وقتی بترسم

می تونم خیلی از کار هایی که هرکسی نمی تونه انجام بده رو انجام بدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #48
نجوا و مانیا هم امدن نشستن

مانیا _ ای عجب گوهی خوردم امدم اینجا فردا بگردیم تهران حداقل از اونجا فیض ببریم !

_ اینجا که خیلی خوبه دریا داره جنگل داره .

مانیا _ آره میدونم ولی چون اینا هستن اصلا بهم خوش نمی گذره .

نجوا _ موافقم بیاید برگردیم تهران !

سایه _ آره به اینا اعتمادی نیست .

دریا _ خوب برگشتیم برو ماشینت رو پنچرگیری کن که فردا بریم .

با ناباوری نگاشون کردم

گفتم _ وا بچه ها نظر منو هم بپرسید !

مانیا _ نظر تو مهم نیست !

نجوا رو به من گفت _ خوب نظرت چیه .

_ هیچی برام فرقی نداره .

مانیا روبه نجوا گفت _ بفرما کلا ستین همیشه نظر خاصی نداره برای همین نیاز نیست به نظرش گوش کنیم !
با حرص گفتم _ بی تربیت .

مانیا _ با تربیت .

تقریبا دو ساعتی بود که اونجا بودیم بعدش همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #49
موهام درست کردم و همین طور شالم رو اصلا نباید شال میزدم

رفتم طرف آتنا با آرنج کبوندم تو صورتش پدر سگ موهام کند

بعد سریع امدم پشت بچه ها چون نمی خواستم جلو پسرا دعوا کنم با دخترا

بچه ها هم مثل من خودشون از دخترا جدا کردن

نجوا هم خودش از آریا جدا کرد

دریا که آرتین جلوش مثل محافظی ایستاده بود نذاشت
تیرداد بهش دست بزنه

بعد از اینکه از شون جدا شدیم دخترا و اون پسرا رفتن داخل آشپزخونه

ما موندیم و دشمنان قدیمی مون ، دریا با حرص روبه آرتین گفت_ مزاحم ، همین یک شب اینجایم می خواستیم حساب کتابامون انجام بدیم .

آرتین _ اینجاو با طویله خودتون اشتباه نگیرید !

دریا سری تکون داد و همونطور که میرفت بیرون
گفت _ صدرصد طویله تون رو با خونه خودمون اشتباه نمیگیریم .

بچه ها رفتن فقط من موندم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #50
اصلا تا حالا پسری جز کارن انقدر باهام تماس فیزیکی نداشته بود

چون جرعتش نمی‌کردن اما این خیلی دیگه پرو بود

با عصبانیت گفتم _ تو به چه حقی همش به من دست میزنی ، هیچی بهت نمیگم پرو شدی .

نیشخند زد گفت _ آهان حتما کامیار جونت بهت گفته نذار کسی بهت دست بزنه ...

کامیار جونم دیگه کی بود هین نکنه این جدی جدی باورش شده

_ یعنی انقدر اوسکلی که نفهمیدی سرکارت گذاشتم هان کامیار خر کی هست؟

من اصلا بدم از هرچی نره میاد بعد برم با یکی اوکی بشم

تو هم اولین نره خری هستی که انقدر بهم دست میزنی
ببینم یکبار دیگه

بهم دستت بخوره ها یک جوری لهت میکنم که حتی نتونن با کاردک جمعت کنن فهمیدی !

نیشش شل شد و با ذوق نگام کرد

چشمای آبیش خیلی خیره کننده بودن اما دوست نداشتم

بهش نگاه کنم چون هوا برش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا