- تاریخ ثبتنام
- 6/3/26
- ارسالیها
- 15
- پسندها
- 85
- امتیازها
- 90
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- #11
کتابخانه تقریباً خالی شده بود.
کتابدار پشت میز پذیرش مشغول مرتب کردن کاغذها بود.
دستم را روی جلد کتاب گذاشتم و آهسته گفتم:
- پس هیچکس نمیدونه…
یا اگر میدانست… جایی ننوشته بود. چند دقیقه همانطور ساکت نشستم. آهسته از جا بلند شدم. کتابها را سر جایشان گذاشتم
وقتی از کتابخانه بیرون آمدم، هوا کاملاً تاریک شده بود. چراغهای خیابان یکییکی روشن شده بودند و نور زردشان روی آسفالت خیس برق میزد. چند لحظه روی پلههای ورودی ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بوی کاغذ قدیمی هنوز در ذهنم مانده بود؛ همان بویی که همیشه در کتابخانهها هست، بویی که آدم را قانع میکند اگر پاسخ سؤالی در دنیا وجود داشته باشد، احتمالاً جایی میان همین صفحهها پنهان شده است.
اما آن شب، هیچ پاسخی پیدا نکرده بودم.
ساعتها میان...
کتابدار پشت میز پذیرش مشغول مرتب کردن کاغذها بود.
دستم را روی جلد کتاب گذاشتم و آهسته گفتم:
- پس هیچکس نمیدونه…
یا اگر میدانست… جایی ننوشته بود. چند دقیقه همانطور ساکت نشستم. آهسته از جا بلند شدم. کتابها را سر جایشان گذاشتم
وقتی از کتابخانه بیرون آمدم، هوا کاملاً تاریک شده بود. چراغهای خیابان یکییکی روشن شده بودند و نور زردشان روی آسفالت خیس برق میزد. چند لحظه روی پلههای ورودی ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بوی کاغذ قدیمی هنوز در ذهنم مانده بود؛ همان بویی که همیشه در کتابخانهها هست، بویی که آدم را قانع میکند اگر پاسخ سؤالی در دنیا وجود داشته باشد، احتمالاً جایی میان همین صفحهها پنهان شده است.
اما آن شب، هیچ پاسخی پیدا نکرده بودم.
ساعتها میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.