• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
15
پسندها
85
امتیازها
90
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #11
کتابخانه تقریباً خالی شده بود.
کتابدار پشت میز پذیرش مشغول مرتب کردن کاغذها بود.
دستم را روی جلد کتاب گذاشتم و آهسته گفتم:
- پس هیچ‌کس نمی‌دونه…
یا اگر می‌دانست… جایی ننوشته بود. چند دقیقه همان‌طور ساکت نشستم. آهسته از جا بلند شدم. کتاب‌ها را سر جایشان گذاشتم
وقتی از کتابخانه بیرون آمدم، هوا کاملاً تاریک شده بود. چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن شده بودند و نور زردشان روی آسفالت خیس برق می‌زد. چند لحظه روی پله‌های ورودی ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بوی کاغذ قدیمی هنوز در ذهنم مانده بود؛ همان بویی که همیشه در کتابخانه‌ها هست، بویی که آدم را قانع می‌کند اگر پاسخ سؤالی در دنیا وجود داشته باشد، احتمالاً جایی میان همین صفحه‌ها پنهان شده است.
اما آن شب، هیچ پاسخی پیدا نکرده بودم.
ساعت‌ها میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
15
پسندها
85
امتیازها
90
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #12
بعد از اتفاق صبح امروز، هر بار که می‌خواستم چیزی، حتی به خودم و در فضای ذهنم درباره‌اش بگویم، واژه‌ها از هم می‌پاشیدند؛ مثل شنِ نرم که از لای انگشت‌ها سر می‌خورد. نمی‌دانستم چطور باید تجربه‌ای را که هنوز خودم هم شکلش را نمی‌فهمم، برای دیگری تعریف کنم.
برای همین تصمیم گرفتم پیچش بدم. آن را به‌شکل یک سؤال علمی مطرح کنم، طوری که انگار هیچ ربطی به من ندارد.

نشستم روی صندلی. چندبار شماره‌ی استاد نادری را نگاه کردم، مضطرب بودم، انگار او قرار بود با اولین بوق از پشت تلفن حقیقتِ من را حدس بزند. بالاخره جواب داد.
صداش که آمد، همان‌قدر آشنا بود که همیشه: گرم، مطمئن، و کمی خسته، از آن خستگی‌هایی که آدم بهش تکیه می‌کند.

– النه؟
– سلام استاد… امیدوارم مزاحم نباشم.

با همان خنده‌ی کوتاهِ مخصوص...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
15
پسندها
85
امتیازها
90
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #13
چند لحظه به صفحه خالی مرورگر خیره ماندم، بعد شروع کردم به تایپ کردن. اول ساده‌ترین کلمات.
- «موجودات ناظر جهان»
نتیجه‌ها بیشتر همان چیزهایی بود که قبلاً دیده بودم؛ مقاله‌های فلسفی، سایت‌های مذهبی، چند وبلاگ پر از نظریه‌های عجیب.
چند صفحه جلو رفتم. هیچ چیز... جمله را عوض کردم و به زبان انگلیسی نوشتم، شاید بتوانم در سایت های خارجی چیزی پیدا کنم.
- «guardian of balance entity»
اما باز هم مطالب مشابه قبل بود. بعد سعی کردم دقیق‌تر بنویسم.
- «entity watching me»
چند نتیجه عجیب ظاهر شد. بیشترشان انجمن‌های اینترنتی بودند؛ جاهایی که آدم‌ها تجربه‌های غیرعادی‌شان را تعریف می‌کنند. روی یکی از آن‌ها کلیک کردم.
یک سایت قدیمی که ظاهرش ساده و کمی کهنه به نظر می‌رسید؛ پس‌زمینه تیره، متن‌های سفید، و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
15
پسندها
85
امتیازها
90
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #14
زیر کامنت چند پاسخ کوتاه بود. بعضی نوشته بودند توهم بوده، یکی گفته بود احتمالاً جریان هوا باعثش شده، و دیگری توصیه کرده بود بیشتر بخوابد.

اما تاریخ کامنت ذهنم را رها نمی‌کرد. تنها دو روز از نوشتنش گذشته بود.

دست‌هایم روی میز بی‌حرکت مانده بودند. دوباره جمله‌ها را از نظر گذراندم.
سرما… بوی رطوبت… حضوری که آن‌قدر مبهم بود که حتی خودش هم مطمئن نبود واقعی است. آهسته در صندلی فرو رفتم.
نه… تجربه‌ی او شبیه من نبود؛ حتی نزدیک هم نبود. اما با این حال، این تنها سرنخی بود که پیدا کرده بودم.
برای اولین بار از زمانی که جست‌وجو را شروع کرده بودم، چیزی دیدم که کاملاً بی‌ربط به نظر نمی‌رسید.
نگاهم روی نام کاربری مکث کرد: **navid_k**
شاید فقط یک تصادف بود. یا شاید… شاید او هم تازه در ابتدای همان راهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
15
پسندها
85
امتیازها
90
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #15
پیام را نوشتم و چند ثانیه مات ماندم.
«سلام. من کامنتت رو توی سایت Unexplainable Encounters خوندم… و فکر می‌کنم شاید بد نباشه حرف بزنیم.»
با اینکه جمله ساده بود، انگار تمام وزن چند سال تردید پشتش نشسته بود. یک‌بار دیگر خواندمش و قبل از اینکه جرأتم را از دست بدهم، ارسال را زدم.
نقطه‌ی آبی کوچکی کنار پیام ظاهر شد؛ آرام و بی‌هیاهو.
هیچ لرزشی از «در حال تایپ…» نیامد.
صفحه مثل برکه‌ای بی‌موج تمام‌قد در مقابلم ایستاد.
نگاهی به ساعت انداختم. مرز بین شب و صبح روی عقربه‌ها راه می‌رفت. سکوت خانه متراکم شده بود، آن‌قدر فشرده که صدای نفس‌کشیدنم هم کمی بلندتر به گوش می‌رسید. پلک‌هایم سنگین بودند.
قهوه نیاز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا