- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,175
- پسندها
- 31,815
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #81
دستگیرهی ماشین را که میکشم، صدای قفل، مثل تقهی یک استخوان در رفته، در گوشم میپیچد. صدای کوچکی است، اما کافی تا چیزی را بیدار کند که تمام مسیر، سعی کردهام بخوابانمش.
نیلا هنوز صندلیاش را باز نکرده است. دستهای کوچکش با سگک کمربند درگیرند. لب پایینش را گاز گرفته است، مثل وقتهایی که رنگ میزند و بیرون نمیزند. مثل وقتهایی که دنیا هنوز ساده است.
– خودم میتونم.
خم میشوم. لبخند میزنم. آن لبخند لعنتی. همان که زنها از مادرانشان یاد میگیرند. لبخندی که قرار نیست چیزی را درست کند. فقط برای این است که بچه نفهمد چیزی اشتباه است.
– باشد. فقط کیفت را میبرم.
کیف را از دستش میگیرم. بندش به صندلی گیر میکند. میکشم. آزاد میشود. صدای نخ پارچه، مثل صدای پاره شدن چیزی...
نیلا هنوز صندلیاش را باز نکرده است. دستهای کوچکش با سگک کمربند درگیرند. لب پایینش را گاز گرفته است، مثل وقتهایی که رنگ میزند و بیرون نمیزند. مثل وقتهایی که دنیا هنوز ساده است.
– خودم میتونم.
خم میشوم. لبخند میزنم. آن لبخند لعنتی. همان که زنها از مادرانشان یاد میگیرند. لبخندی که قرار نیست چیزی را درست کند. فقط برای این است که بچه نفهمد چیزی اشتباه است.
– باشد. فقط کیفت را میبرم.
کیف را از دستش میگیرم. بندش به صندلی گیر میکند. میکشم. آزاد میشود. صدای نخ پارچه، مثل صدای پاره شدن چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.