• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,226
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #81
دستگیره‌ی ماشین را که می‌کشم، صدای قفل، مثل تقه‌ی یک استخوان در رفته، در گوشم می‌پیچد. صدای کوچکی است، اما کافی تا چیزی را بیدار کند که تمام مسیر، سعی کرده‌ام بخوابانمش.
نیلا هنوز صندلی‌اش را باز نکرده است. دست‌های کوچکش با سگک کمربند درگیرند. لب پایینش را گاز گرفته است، مثل وقت‌هایی که رنگ می‌زند و بیرون نمی‌زند. مثل وقت‌هایی که دنیا هنوز ساده است.
– خودم می‌تونم.
خم می‌شوم. لبخند می‌زنم. آن لبخند لعنتی. همان که زن‌ها از مادران‌شان یاد می‌گیرند. لبخندی که قرار نیست چیزی را درست کند. فقط برای این است که بچه نفهمد چیزی اشتباه است.
– باشد. فقط کیفت را می‌برم.
کیف را از دستش می‌گیرم. بندش به صندلی گیر می‌کند. می‌کشم. آزاد می‌شود. صدای نخ پارچه، مثل صدای پاره شدن چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #82
شماها غیب شدید، ولی پارت گذاشتم✊

صدایش مثل همیشه بی‌لحن است، اما پشت آن بی‌لحنی، چیزی زنده است. چیزی که می‌خواهد خودش را پنهان کند، اما نفس می‌کشد. شاید خشم، شاید ترس، شاید چیزی بین این دو.
من دست به سینه می‌ایستم. کف دست‌هایم عرق کرده‌اند، اما صورتم یخ زده.
-‌ خب... هشدار دادین. ممنونم!
کارآگاه چشم‌هایش را تنگ می‌کند. نه از آفتاب غروب، نه از خستگی. از چیزی شبیه بی‌صبری. از آن نوع بی‌صبری‌ای که مردها فقط وقتی دارند که حس می‌کنند زن روبه‌رویشان دارد بازی را از دستشان درمی‌آورد. یا شاید... وقتی می‌فهمند دیگر هیچ‌چیز تحت کنترلشان نیست.
- چه فکری پشت کاراته؟! بذار من بگم... هیچی!
بی‌اختیار یک قدم جلو می‌روم. کف زمین هنوز از باران...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #83
خب خداروشکر یه تعدادیتون برگشتید و نذاشتید تبدیل بشم به کلثوم اکبری:smiling-face-with-hearts:

مکث می‌کند. آن مکثِ کذایی، همان که تا آستانه‌یِ تهدید می‌برد اما هنوز نمی‌کُشد. سپس، آرام‌تر اما سنگین‌تر ادامه می‌دهد:
- یه‌بار سعی کردم آزادت کنم. فقط یه‌‌‌بار. چون فکر کردم هنوز می‌شه نجاتت داد. ولی حالا... حالا فقط دارم می‌بینم داری خودتو می‌سوزونی. و اگه قراره کسی خاکسترتو جمع کنه، اون من نیستم.
من ساکت می‌مانم. نه از ترس، بلکه از آن سکوت‌هایی که وقتی می‌دانی جوابت دیگر اهمیتی ندارد، اجازه می‌دهی حرفِ طرف مقابل به پایان برسد. می‌ایستم؛ با چشمانی که دیگر نه خشم دارند و نه اشک، فقط تماشا. فقط درک.
کارآگاه قدمی به عقب برمی‌دارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #84
وقتی درِ خانه باز می‌شود، بویِ گل‌هایِ پژمرده مثلِ یک مشتِ نم‌دار تویِ صورتم می‌کوبد. انگار خانه نفس نمی‌کشد. مثلِ بدنِ بی‌جانی که هنوز گرم است، اما روحش رفته؛ خانه‌ام، شبیه خودم شده است.
دسته‌گل‌ها همه‌جا هستند. رویِ میز، رویِ کابینت، حتی رویِ زمین کنارِ مبل. روبان‌هایِ مشکی با آن خطِ نستعلیقِ مشکی: «با نهایتِ تأسف و تأثر»، «یادش گرامی»، «برای عرض تسلیت»… مسخره است. چقدر آدم می‌تواند دروغ بگوید، حتی وقتی مرده‌ای وسطِ ماجراست؟
نیلا کفش‌هایش را درمی‌آورد و بی‌صدا می‌رود تویِ اتاقش. مثلِ همیشه، مثلِ هر روز بعد از مهدکودک. اما امروز، همه‌چیز فرق دارد. امروز، من دیگر همان مادرِ دیروزی نیستم. امروز، من زنی هستم که شوهرش مرده، و تازه فهمیده با زنی دیگر زندگی می‌کرده. و من،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #85
و اینم آخرین پارت امروز:nail-polish:

صدایم از گلویِ خشک و زخمی‌ام بیرون می‌جهد. مثلِ خرده‌شیشه‌هایی که در سکوتِ شب رویِ زمین می‌ریزند. نیلا عقب می‌رود. پاهایِ برهنه‌اش رویِ فرشِ نازکِ اتاق سُر می‌خورند. چشم‌هایش پُر از اشک می‌شوند، اما گریه نمی‌کند. فقط نگاه می‌کند. مثلِ کسی که دیگر امیدی به دفاع ندارد؛ تسلیم و خالی.
من اما خالی نیستم. من لبریزم، از چیزهایی که هیچ‌وقت نگفتم. از حرف‌هایی که سال‌ها تویِ سینه‌ام گَند زدند. از بویِ عطرِ زنانه که از یقه‌یِ فرهاد بلند می‌شد. از تمام آنچه که امروز دیدم. از عکس‌هایی که پاک نکرده بود. از اینکه فرهاد حتی زحمتِ پنهان‌کردنشان را هم به خودش نداده بود.
ما هیچ‌وقت عاشقِ هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #86
راستش من مادر نشدم ببینم واقعاً نورا چه حسی داره، واسه همین می‌خوام شما رو یکی از سخت‌ترین پارت‌هایی که نوشتم آشنا کنم.:eyes:

لب‌هایم از هم جدا می‌شوند. دلم می‌خواهد جیغ بزنم، اما صدا ندارم. گلوی من، مثل همه‌‌ی این سال‌ها، یاد گرفته سکوت کند.
آرام بلند می‌شوم، مثلِ کسی که از خواب بیدار شده، اما هنوز نمی‌داند خواب بوده؛ یا شاید هنوز خواب است.
دکمه را در کف دستم نگاه می‌کنم. خونِ خشک‌شده‌اش مثلِ ردِ انگشتِ دیوی‌ست که از چیزی گذشته باشد. چیزی زنده، چیزی که حالا دیگر نیست.
فرهاد.
به اتاقِ نشیمن می‌روم. همان‌جایی که فرهاد را پیدا کردم. هنوز بویِ خون در فضا هست. هنوز ردِ لکه‌ای رویِ پارکت هست. هنوز خاطره‌یِ آن لحظه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #87
او بالاخره سرش را کمی برمی‌گرداند، فقط کمی. نگاهش هنوز کامل با من نیست، اما گوش می‌دهد، و این، برایم مثلِ نفسِ دوباره است.
- من اشتباه کردم. خیلی اشتباه کردم. اما قول می‌دم تکرارش نکنم. قول می‌دم هر بار که دلم پره، سعی کنم داد نزنم. سعی کنم حرف بزنم. با تو. چون تو… تو تنها کسی هستی که دارم.
لحظه‌ای سکوت. فقط صدایِ نفس‌هایِ ما، یکی کوتاه، یکی شکسته.
و بعد، آهسته، با صدایی که انگار از تهِ دلش بالا می‌آید، می‌گوید:
-‌ قول؟
صدایش لرزان است، اما واقعی. مثلِ شاخه‌ای که بعد از طوفان، هنوز ایستاده.
بغض در گلویم می‌ترکد. محکم او را در آغوش می‌گیرم. انگار بخواهم تمامِ آن لحظه‌هایِ از دست‌رفته را در یک لحظه بازگردانم. او هم بغلم می‌کند. دست‌هایِ کوچکش دورِ گردنم حلقه می‌شوند، و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #88
نفس می‌کشم. یا سعی می‌کنم. اما هوا، انگار از گلویِ من رد نمی‌شود. فقط در سینه‌ام می‌پیچد، مثل صدای زنگی که هنوز در گوشم مانده.
آیفون را برمی‌دارم که صدایِ خش‌خشِ خفیفی در گوشم می‌پیچد. انگشتِ شستم روی دکمه می‌لرزد. نه از اضطراب، نه از خشم. از چیزی که نمی‌دانم اسمش چیست. شاید... شاید فقط «او».
- چرا اومدی اینجا؟
صدایم صاف نیست، کمی خش دارد، کمی لرزش. مثلِ صدایِ کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد، اما هنوز نمی‌داند خواب بوده.
کارن مکث می‌کند. نگاهش به دوربین است؛ مستقیم و بی‌پرده. اما نه از آن نگاه‌هایی که بخواهد چیزی را ببرد. این یکی... انگار آمده چیزی را بگذارد.
- اومدم قراردادهای شرکتو بهت بدم. فردا صبح باید امضاشده ببریش بانک.
نفسی عمیق می‌کشم، اما باز هم کافی نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #89
همچنان دنبال نظر مثبتتون نسبت به کارن:disguised-face:

کارن لبخندش کمی را جمع می‌کند، اما هنوز گوشه‌ی لبش بالا مانده. از آن لبخندهایی که انگار خودش هم نمی‌داند چرا هنوز آن‌جاست.
- نمی‌دونم… هرطور مایلی.
لحظه‌ای چیزی نمی‌گویم. فقط نگاهش می‌کنم؛ به آن چشم‌هایی که همیشه پشت شوخی و برق پنهان می‌شدند، اما حالا... حالا انگار چیزی واقعی درشان نشسته. چیزی که نه می‌خواهد بخرد، نه بفروشد. فقط می‌خواهد بماند.
صدای قل‌قل خورش هنوز از آشپزخانه می‌آید. بوی قرمه‌سبزی، با آن برنجی که صبح دم کرده بودم. در هوا پیچیده.
خانه گرم است، اما تنم سرد. از چیزی که نمی‌دانم چیست. شاید از اینکه دارم اجازه می‌دهم کسی وارد شود، دوباره، بعد از آن‌همه ویرانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #90
صدایش آرام است، اما تهش چیزی دارد؛ نه شوخی، نه تحسین، چیزی شبیه لرزش، شبیه اعترافی که از لای دندان‌ها درز می‌کند، بی‌آن‌که بخواهد.
من چیزی نمی‌گویم، فقط نگاهش می‌کنم؛ به مردی که همیشه بلد است چطور وارد زندگی آدم‌ها شود، بی‌اجازه، بی‌تعهد، بی‌ماندن؛ اما حالا انگار خودش هم نمی‌داند چرا ایستاده، چرا مانده.
کارن یک‌بار پلک می‌زند و ناگهان، انگار چیزی یادش آمده باشد، دستش را می‌برد توی جیب شلوارش، بعد با همان شتابی که انگار دنبال کلید خانه‌اش می‌گردد، دست دیگرش را هم می‌برد توی جیب ژاکتش. چشم‌هایش برق می‌زند؛ نه از شیطنت، از چیزی شبیه ذوق کودکانه.
- کوچولو، بیا این‌جا یه لحظه.
صدایش بلندتر از قبل است، اما نرم؛ از آن صداهایی که انگار از ته دل می‌آید، نه از گلو. نیلا از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا