- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,175
- پسندها
- 31,881
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #71
- از خر شیطون بیا پایین، مهتابی... وسط راه غش میکنی، میزنی خودتو مردمو داغون میکنی!
سکوت.
سرم را پایین میاندازم. صدای نفس خودم را میشنوم.
شاید، فقط شاید، اینبار باید اعتماد کرد. فقط برای چند ساعت. فقط برای یک بار.
دستم را از روی دستگیره برمیدارم و برمیگردم.
نگاهش میکنم، بعد، بیکلام، به سمت ماشینش میروم. کارن در را باز میکند و من سوار میشوم. صندلیاش کمی عقب است. بوی ادکلن تند، بوی قهوهی مانده.
او ماشين را دور میزند و سوار میشود. اما قبل از اینکه حرکت کند، سرم را میچرخانم. ناخودآگاه. مثل غریزه.
و آنجا بود. هاشم لطیفی. پشت پنجرهی شرکت. ایستاده. با همان کت خاکستری، همان چشمهای بیحرکت. همان سکوت. نگاهش مستقیم است. نه کنجکاو، نه متهمکننده. فقط سرد...
سکوت.
سرم را پایین میاندازم. صدای نفس خودم را میشنوم.
شاید، فقط شاید، اینبار باید اعتماد کرد. فقط برای چند ساعت. فقط برای یک بار.
دستم را از روی دستگیره برمیدارم و برمیگردم.
نگاهش میکنم، بعد، بیکلام، به سمت ماشینش میروم. کارن در را باز میکند و من سوار میشوم. صندلیاش کمی عقب است. بوی ادکلن تند، بوی قهوهی مانده.
او ماشين را دور میزند و سوار میشود. اما قبل از اینکه حرکت کند، سرم را میچرخانم. ناخودآگاه. مثل غریزه.
و آنجا بود. هاشم لطیفی. پشت پنجرهی شرکت. ایستاده. با همان کت خاکستری، همان چشمهای بیحرکت. همان سکوت. نگاهش مستقیم است. نه کنجکاو، نه متهمکننده. فقط سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.