• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان تاریخ ازدواج | Armita.sh کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 426
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,933
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #11
با تشکر از بچه‌های خوب انجمن که نخواسته قربانی ترجمه‌ی من شدن🙏


- هوی احمق چی فکر کردی راجع‌به من؟ حتی اگه گلزارم بود روحش نمی‌فهمید تو کی‌ت پنیر و بیسکویت داری. آف‌کورس که یارو یوزارسیفه... البته... .
اولیویا نگاهی از بالا تا پایین به الکسا انداخت و ادامه داد:
- آقا احسنت،‌ کِی قراره بیاد خواستگاری؟
الکسا از تعجب نفسش بند آمد:
- باع،‌ اولیویا! ولم کن عامو!
اولیویا آهی کشید:
- از مون اولم می‌دونستم از این عرضه‌ها نداری... حالا اسم مادرش چیه؟
الکسا دستش را دور لیوانش محکم‌تر فشار داد. با خودش فکر کرد «باز شروع شد، باز شروع شد، باز شروع شد».
- آبجی توروهدا بیخیال ابجد شو. فقط باید بری پیش دعانویس بنی بلانکو!
همیشه همین‌طور بود، هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,933
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #12
[فصل دوم]​

درو ساکش را روی تخت هتل پرت کرد و با نیش باز به منظره‌ی پشت پنجره خیره شد.
گوشی‌اش را درآورد و برای دوستش در لس‌آنجلس، کارلوس، پیامکی گوهربار فرستاد؛ همان که مثل حمید معصومی‌نژاد-رم تمامِ ماجراهای این عروسی کوفتی را پخش کرده بود.
نگاهی به مینی‌بار هتل انداخت که مطمئن بود قیمت‌هایش سر به فلک کشیده است.
خب، بین کیت‌‌کت و کوکا و دوغ آبعلی چه باید انتخاب می‌کرد؟البته که دوغ آبعلی.
درو شلوارک مامان‌دوزش را پوشید و با باقی‌مانده‌ی دوغ پرید توی دوش.
صبح امروز، از جلسه صبحانه‌ی روز جمعه‌اش در اوکلند با استاد راهنمایش را نفرین می‌کرد؛ همان جلسه‌ای که مجبورش کرده بود پنجشنبه شب برسد به سان‌فرانسیسکو.
اما حالا داشت از هر خدایی که باعث شده بود دکتر دیویس آن جلسه را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,933
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #13
جاش آنقدر مهربان و شاس‌پلنگ می‌زد که دروغ گفتن به او، مثل خوشتیپ گفتن به رندوم‌ترین آدم خیابان؛ راحت بود و بی‌رحمانه.
درو گفت:
- راستش باید برم. قرار دارم با دکتر دیویس صبحانه بخورم... می‌دونی که... من از خیر غذای مفتی نمی‌گذرم.
- عاليه مشتی! من از بچگیم عاشق این بودم که... .
- ببخشید جاش، نمی‌خوام دیر کنم. بعداً با هم گپ می‌زنیم، باشه؟
- آره، آره، حتماً. امشب توی تمرین می‌بینمت. راستی، مولی گفت که با همراه داری... منظورت مگسای مونثه یا واقعاً زیدی چیزی دستوپا کردی؟
- یوخ بابا،‌ زید جديده.
جاش با چشم‌هایی که رویا می‌بافت، لبخندی زد و گفت:
- احسنت آقا احسنت! ایول پسر! تو گُنج خودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,933
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #14
امروز تنذم ضعیف بود و غمم گین. پیشاپیش ببخشید🫶

تئو گفت:
-‌ سیسی می‌دونم قراره جاجم کنی، ولی بابت جلسه این وقت صبح متأسفم، اما رئیس ساعت یازده با هواپیما می‌ره سن‌دیگو و ما باید... .
الکسا و با دست اشاره کرد که حرفش را قطع کند.
-‌ آره، آره، آره. حتماً با خودت دوناتم آوردی باهام بخوریم، درسته؟
تئو نیشخندی زد.
-‌ نه داداش، جدیداً رژیم پاچه‌خواری گرفتم، دوناتا رو امروز برای شهردار آوردم… خیلی باکلاس نیست، ولی خب… .
الکسا چند پرونده از کیفش بیرون کشید، لپ‌تاپ و قهوه‌اش را برداشت و به سمت اتاق کنفرانس راه افتادند. تئو گفت:
-‌ هوی مشتی چرا عین شیش ساله‌ها قهر می‌کنی؟
الکسا پرید وسط حرفش:
-‌ اولاً هوی به عمه‌ت! دوماً شیش سالگی بهترین دوره‌ی زندگیم بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,933
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #15
دیشب دعای جوشن کبیر نخوانده بود، و سرگرم لهو لعب شده بود، شاید دارد کارمایش را پس می‌دهد.
«فامیلیمو می‌خواستی چیکار؟ نکنه داری برام دعا می‌نویسی؟»
جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.
شکر خدا که بزرگترین سایز لیوان قهوه‌ را گرفته بود، انگار نه انگار که ده دلار بیشتر رفته تو پاچه‌اش.
«۱)احتمالاً باید اسم فامیل دوست‌دخترمو بدونم، درسته؟ جاش برای کارت‌های نام روی میز لازمش داشت. ۲) برای دعاخور کردنت باید اسم مامانتو بپرسم.»
همین‌طور که ایمیل‌های درو را ‌جواب می‌داد، ذهنش بین لباس‌هایش می‌گشت تا ببیند برای آن عروسی چی بپوشد تا چشم عروس را کور کند.
اما از آنجایی که الکسا روانی است و نمی‌تواند روی یک موضوع عین آدم تمرکز کند، می‌نویسد:
«ببینم، درو مخفف چیزیه؟ یا از برداشت و درو میاد؟»
«آره، درو مخفف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,933
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #16
درو در یک کافی‌شاپ در برکلی، چند بلوک دورتر از جایی که حالا می‌دانست الکسا کار می‌کند، نشسته بود.
«سیسی جونِ باطری گوشیت که می‌دونم قیمتش سر به فلک کشیده، خواهش می‌کنم منو نپیچون»
البته دروی داستان ما گنگش بالا بود و معمولاً در پیدا کردن دخترها برای بیرون رفتن با او مشکلی نداشت.
امابین این همه مپفقیت و کاریزما، پیدا کردن یک همراه برای این عروسی کابوس بزرگی بود، انگار مجازاتش به‌خاطر مسخره کردن جوراب‌های سوراخ دوستانش در نمازخانه‌ی مدرسه بود.
راستش، شما که غریبه‌ نیستید، درو خیلی گرگیجه گرفته است. تا دیشب خودش را تسلیم کرده بود که با فاجعه عروسی و عواقب آن کنار بیاید، ولی یک قطعی برق و یک آسانسور خراب او را نجات داد.
«نه حاجی، ما اهل پیچوندن نیستیم، بپیچیم چپ می‌کنیم»
اوه پشمای من. گاهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا