• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان تاریخ ازدواج | Armita.sh کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 428
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام: The wedding date
نام ترجمه‌شده: تاریخ ازدواج
نویسنده:
Jasmine Guillory
مترجم: Armita.sh
ژانر: عاشقانه، طنز

خلاصه:
درو نیکولز، در آستانه‌ی جشن‌های عروسیِ نامزد سابقش قرار دارد و در فکر کور کردن چشم حسودان است، تا اینکه یک قطع برق او را با «بهترین گزینه‌ی ممکن برای دوست‌دخترِ جعلی» گیر می‌اندازد… .
قبول کردنِ رفتن به عروسی با یک مرد غریبه، آن‌هم مردی که فقط چون باهاش تو آسانسور گیر کرده، اصلاً جزو کارهای روزمره‌ی الکسا مونرو نیست، اما پیشنهادِ درو؟ خب… ردکردنش کار هر کسی نیست.
 
آخرین ویرایش

setayesh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
45
 
تاریخ ثبت‌نام
4/8/21
ارسالی‌ها
6,726
پسندها
44,160
امتیازها
88,276
مدال‌ها
91
سن
17
  • مدیر
  • #2
°| بسم تعالی |°


1704692452071.png


مترجم عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خود


خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
قوانین ترجمه|تالار ترجمه انجمن یک رمان

درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان کار ترجمه|تالار ترجمه

برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 15 پست در تاپیک زیر درخواست کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : setayesh

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
اینجانب، فسفر زیادی سوزانده تا بدون تغییر کلمات متنی معقول تحویل جامعه بدهد، لذا ری‌اکت هاها بر یَک‌یَکتان واجب است.

[فصل اول]​
«الکسا مونرو» آن پنجشنبه شب با کفش‌پاشنه‌بلند قرمزِ محبوبش، اعصاب‌خوردیِ ناشی از کافئین، و یک بطری که صد درصد آب معدنی است، وارد هتل فِرمونت سان‌فرانسیسکو شد.
گوشی‌اش را درآورد تا برای سیسی‌اش، «اولیویا»، که طبقه‌ی بالا تو یکی از اتاق‌ها بود، پیام بدهد.
همیشه لازم بود به اولیویا «کمی بیشتر از بقیه» خبر بدهد. مهم هم نبود که همین تازگی شریک یک ابر شرکت حقوقی تو نیویورک شده، بعضی چیزها هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنند.
پیام اولیویا دقیقاً وقتی رسید که الکسا پایش را داخل آسانسور گذاشت. همان‌طور که شماره‌ی طبقه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
- البته شرایط خیلی… .
-‌ آره، آره، شرایط خیلی ایده‌آل نیست، آخه برق کل هتل قطعه!
همان لحظه گوشی الکسا با پیام اولیویا روشن شد.
«اوه اوه، آره، منم همین الآن باخبر شدم.»
الکسا قبل از جواب دادن گوشی را بالا گرفت.
-‌‌ حداقل معلوم شد برادران هتل دروغ نمی‌گفتن.
درو گفت:
-‌ یه چی بگم بهم مشتلق می‌دی؟ گفتن ژنراتور دارن. پس احتمالاً آسانسورها یه‌کم دیگه راه میفتن.
الکسا، انگار نه انگار درو وجود دارد، کف زمین نشست و کیفش را کنار گذاشت. شکستن آن بطری آب گران‌قیمت، برایش یک تراژدی واقعی بود.
-‌ خب، تا راه بیفته، همین‌جا راحت می‌شینیم.
کفش‌های پاشنه‌بلند قرمزش تا پنج ساعت اول قابل تحمل بودند؛ ولی حالا نُه ساعتی می‌شد که آنها را در به‌پا داشت.
درو کت چرمی‌اش را درآورد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
یه شاهکار زدم اینجا که کار هیچ مترجم صداوسیمایی نیست، اگه حدس زدید؟

-‌ یه‌کم هله‌هوله. قرار بود اینجا عین خر بخوریم و بعد بریم شام بیرون... البته. باید ببینیم چقدر تو این آسانسور گیر می‌کنیم.
درو چسبید به الکسا و با گفتن «یالله» مشغول سرک کشیدن در کیف الکسا شد.
الکسا هم کیفش را هل داد سمتش تا بتواند بهتر توی نور کم ببیند.
شما که غریبه نیستید، الکسا معمولاً به کسی اجازه نمی‌داد سرک بکشد توی کیفش، ولی خب، طرف یک پسر خوشگل بود و موقعیت هم که دیگر خیلی عجیب!
-‌ ایول، اگه چند ساعت اینجا گیر کنیم، آذوقه داریم! جون من بگو که اون بطریه آب‌معدنیه… آب‌معدنی خیلی از آب‌میوه راحت‌تره، چون نی لازم نداره… اوه، ببین چی یافتم! پنیر و کراکر، میان‌وعده‌ی عالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
یک پارت برای @amın که می‌گفت پارت نذارم:rose_1f339:

الکسا که چیزی نمانده بوده تا پشه‌ی آسانسور تو دهانش برود پرسید:
- آخه ساقدوش؟!‌ چی با خودشون فکر کردن؟
- سوال خوبیه، باید بگم که اون اصلاً‌ فکر نمی‌کنه! حالا اونا هیچی!‌چرا من قبول کردم؟!
الکسای که این‌جور مواقع می‌پرسید «تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود.» گفت:
- وای پناه بر خدا. انقدر بدبختی که تقریباً می‌تونم یه تیکه از پنیرمو بهت بدم.
درو خیلی بی‌هیچ نیتی شانه‌ی الکسا را نوازش کرد.
- لطف می‌کنی آبجی.
و بعد یک انگشت دیگر را تکان داد:
- نامبر چهار!
- عیسی داداش چطوری!‌ لابد بچه‌ی طلاقی و مامان-بابات با همسرای جدیدشون میان عروسی؟
درو خندید.
- نه، ولی حدس خوبیه. پشمام چه کابوسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
درو به الکسا نگاه کرد، بعد به کیف دستی‌اش، و دوباره به الکسا.
الکسا لبخند زد و دستش را روی بند کیف نگه داشت.
-‌ خب، درو. راستشو بگو، چه بلایی سر زیدت آوردی؟
درو چشمانش را ریز کرد و الکسا دوباره خندید.
-‌ بهت می‌گم، ولی اول از همه، اون دوست‌دخترم نبود. ما فقط داشتیم وقت می‌گذروندیم، همین.
الکسا اخم کرد. این مرد باید حدوداً همسن او، یعنی حدود سی سالگی، باشد. مگر آدم‌های بالای سی سال نباید دورهایشان را زده باشند و فقط دنبال آرامش باشند؟
-‌ اینطوری به من نگاه نکن! من از اوناش نیستم آبجی! فقط وقتی فهمیدم سیزده به در واسه ازدواجمون سبزی گره زده کات کردم. خیلی هم محترمانه! درضمن، فعلاً سینگلم! آخرین باری هم که دوست‌دختر داشتم… .
آهی کشید.
-‌ مولی بود. به هر حال. ما که فراموش کردیم؛ ولی الآن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
همین که درو سومین کراکر پنیری‌اش را گاز زد، چراغ‌های بالای سر روشن شد و آسانسور با یک تکان ناگهانی شروع به حرکت کرد.
-‌ سبحان‌الله، واقعاً داریم تکون می‌خوریم؟
الکسا سیخ نشست.
-‌ ایولا، دیگه لازم نیست قصه‌ی حسین‌ کرد بشنوم که آب‌معدنی خالصمو بهت بدم!
درو بلند شد و دستش را دراز کرد تا به او کمک کند بایستد.
الکسا هم غم را رو سیاه کرد و‌ دستش را گذاشت تو دستش.
آیا فقط خیال الکسا بود که درو تو چشمانش نگاه کرده بود و دستش را گذاشته توی دستش؟
لابد دیگه، آخر الکسا تخیل بسیار فعالی داشت که عقده‌های سینگلی‌‌اش را جبران کند.
متأسفانه در چشم به‌هم‌زدن به طبقه‌ی شانزدهم رسیدند.
وقتی که درو داشت کتش را تن می‌کرد، الکسا فرصتی دیگر پیدا کرد تا به چشم‌چرانی‌هایش ادامه بدهد.
-‌ به نظر میاد منو سیسیت تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
-‌ راستش خواهرم فردا بعد احراز هویتش می‌ره. منم شنبه سر کارم. یه برنامه هم دارم… .
-‌ وا! شنبه سر کاری؟ خب شنبه شب چی؟ اصلاً... جمعه شب چطور؟
یا حسین مظلوم، کاش درو یک راه فراری برای الکسای بدبخت می‌گذاشت.
-‌ خب، درو من باید… .
-‌ این آخر هفته همراه من میای؟ خواهش می‌کنم! تورو امام‌زاده صالح! اگه جمعه شب نمی‌تونی، درک می‌کنم، ولی اگه یه ذره هم امکانش باشه بیای شام تمرین عروسی با من، من... احتمالاً نمی‌دونم الان دارم چی می‌گم، ولی واقعاً قدردان می‌شم. هرچقدرم پنیر بخوای برات می‌خرم!
خدایا، این مرد چطور توانست تو سی ثانیه از حالت «کاملاً خونسرد» برسد به «هذیان‌گو و التماس‌کننده‌»؟
-‌ حاجی آخه من؟ مطمئنی؟!
درو لبخند زد و الکسا با همین سؤال فهمید تقریباً برده.
-‌ کاملاً. بیا عروسی، ساندویچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,961
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #10
ما که مترجمیم (مِتر + جم(شبکه‌ی ماهواره‌ای معاند))

الکسا خندید.
-‌ می‌دونم که رنگ پوستم شبیه مهناز افشاره، ولی جونِ تو با موی بلوند تو جلسات شورای شهر اندازه نرگس محمدی هم تحویلم نمی‌گرفتن.
اولیویا انگار که او در آسانسور گیر کرده بود، روی تخت ولو شد.
-‌ ای بابا، کلاً دو تا دونه هایلات بود بدبخت! انقدر ترسویی؟!
الکسا دهانش را باز کرد تا یک جواب جگرسوز بدهد، اما پشیمان شد.
او اینجا بود تا رابطه‌اش با خواهرش را بهتر کند.
به جای گند زدن به سراپای خواهرش، گفت.
-‌ اینا رو ول کن سیسی، ببین برات چه خرجایی که نکردم.
بطری آب معدنی، پنیر و بیسکویت را از کیفش بیرون آورد.
-‌ آبجیت کمر بازارو شکونده… تازه‌شم، طی یه حرکت سوپرمنی بیشتر پنیر و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا