- تاریخ ثبتنام
- 23/5/20
- ارسالیها
- 574
- پسندها
- 9,735
- امتیازها
- 24,973
- مدالها
- 17
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
"فصل سوم"
در باز میشه رو به یه خلأ.
هیچی اون طرفش نیست. نه رنگی. نه نوری. نه حتی یه امید مسخره. فقط وحشت. نه کلمهای. نه جهتی. فقط یه درِ باز که همیشه یه معنی داره.
همسلولی سؤال داره.
- دیگه این چه وضعشه؟
از من نگاه میکنه به اون چیزی که شبیه فراره.
- دارن ولمون میکنن بریم بیرون؟
هیچوقت ولمون نمیکنن.
- وقت حمومه.
- حموم؟
تُن صداش میخوابه، ولی هنوز یه کنجکاوی سمج تهشه.
بهش میگم:
-وقت نداریم. باید عجله کنیم.
- صبر کن، چی؟
دستش میاد سمت بازوم، ولی خودمو میکشم عقب.
- هیچ نوری نیست، حتی نمیبینیم کجا داریم میریم.
- زود باش.
چشمهامو میدوزم به زمین.
-لبهی لباسم رو بگیر.
-چی داری میگی...
آژیر از دور شروع میکنه به کشیدن. یه وزوز لعنتی هر ثانیه...
در باز میشه رو به یه خلأ.
هیچی اون طرفش نیست. نه رنگی. نه نوری. نه حتی یه امید مسخره. فقط وحشت. نه کلمهای. نه جهتی. فقط یه درِ باز که همیشه یه معنی داره.
همسلولی سؤال داره.
- دیگه این چه وضعشه؟
از من نگاه میکنه به اون چیزی که شبیه فراره.
- دارن ولمون میکنن بریم بیرون؟
هیچوقت ولمون نمیکنن.
- وقت حمومه.
- حموم؟
تُن صداش میخوابه، ولی هنوز یه کنجکاوی سمج تهشه.
بهش میگم:
-وقت نداریم. باید عجله کنیم.
- صبر کن، چی؟
دستش میاد سمت بازوم، ولی خودمو میکشم عقب.
- هیچ نوری نیست، حتی نمیبینیم کجا داریم میریم.
- زود باش.
چشمهامو میدوزم به زمین.
-لبهی لباسم رو بگیر.
-چی داری میگی...
آژیر از دور شروع میکنه به کشیدن. یه وزوز لعنتی هر ثانیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.