• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 106
  • بازدیدها بازدیدها 1,097
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #61
با دیدن این صحنه جرئت کردم و دوباره نفس عمیقی بکشم. قلبم داشت از ترس توی قفسه‌ی سینم بیرون می‌زد. با استرس زیر لب گفتم:
- این دیگه چی بود؟!
با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و دوباره بیرون رو چک کردم‌. با دیدن سالن خلوت، پاتندی از اتاق بیرون زدم و به سمت پله‌ها رفتم.
بی‌اراده نگاهم به سمت اتاق مخفی رفت. یه حس بد مثل مار سیاه دور قلبم پیچیده بود. یه حسی که به‌هم می‌گفت توی اون جعبه قرار نیست چیز خوبی باشه. از این فکر پاهام می‌لرزیدند، ولی کنجکاوی و ترس مثل دو تا دست نامرئی به سمت جلو هلم می‌دادند. بی‌اراده قدم اول رو برداشتم... بعد دومی و بعد سومی... هرچی به اون اتاق نزدیک‌تر می‌شدم، هوا برای من سنگین‌تر می‌شد.
انگار راه‌رو نفس می‌کشید و من وسط سینه‌‌ش گیر کرده بودم. اگه پشت اون در چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #62
دو تق آروم به در اتاقش زدم که با شنیدن صدای بیا تو... آب دهنم رو با استرس قورت دادم و داخل اتاق‌خوابش شدم. با کنجکاوی نگاهی به دور تا دور اتاق کردم که با دیدن دکوراسیون شیک اتاقش، بی‌اراده ابروی بالا پروندم. اتاقش دقیقاً همون‌طوری بود که انتظارش رو داشتم؛ سرد، منظم و در عین حال به‌شدت لوکس... ترکیب رنگ طوسی تیره و مشکی، فضا رو مدرن‌تر از چیزی که فکر می‌کردم نشون می‌داد. دیوار رو‌به‌رو تموماً کتاب‌خونه بود، اما نه از اون کتاب‌خونه‌های شلوغ و درهم؛ کتاب‌ها با وسواس خاصی چیده شده بودند. آرتام پشت میز کار بزرگ و سنگی‌اش نشسته بود. هنوز سرش پایین بود و با تمرکز به لپ‌تاپ مقابلش خیره شده بود. صدای تق‌تق انگشت‌هاش روی کیبورد... سکوت سنگین اتاق رو حسابی شکسته بود. آرتام بدون توجه به حضورم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #63
با ترس سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم، آروم گفتم:
- توی حریم خصوصی دیگران دخالت کردید و به تنهای برداشت منفیتون رو از این قضیه کردید. حالا اومدید بدون هیچ رحمی یقه‌ی من رو می‌گیرید؟!
با این حرف دو تا دست‌هام رو به سمت صورتش گرفتم و گفتم:
- آقا آرتام به همون خدای که می‌پرستی قسم می‌خورم. اون چیزی که دیدید، حتی ذره‌ای از اون چیزی که فکر می‌کنید نیست!
آرتام با حرفم خنده‌ی پرحرص کوتاهی کرد که حسابی بوی تمسخر می‌داد.
این‌بار با قدم‌های آروم اما تهدیدآمیزی به سمتم اومد. قد بلندش و هیکلی که زیر پیرهن سبز رنگش خودنمایی می‌کرد، باعث می‌شد احساس خفگی کنم. وقتی درست روبه‌روم ایستاد بی‌اراده فاصله‌مون به قدری کم شد که گرمای تنش رو حس می‌کردم. با صدایی که حالا آروم‌تر اما خطرناک‌تر از قبل شده بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #64
آرتام با حرفم به سمتم برگشت و کمی سرش رو کج کرد. نگاهش دیگه فقط عصبانی نبود؛ حالا کنجکاوی خطرناکی در اون موج می‌زد. آرتام یه قدم دیگه به سمتم اومد. با لحنی که حالا سردی مرگ‌باری ازش می‌بارید، گفت:
- ادعای بزرگیه... بازی خطرناکی رو شروع کردی دختر. حالا که این‌قدر شجاع شدی که من رو تهدید می‌کنی، باید بدونی که اگه نتونی این راز رو ثابت کنی، دیگه آسانسور شرکت من آخرین جایی نیست که توش بتونی نفس بکشی.
با این حرف دستش رو بالا آورد و بی‌‌این‌که لمسم کنه، انگشتش رو به آرومی کنار صورتم گرفت؛ حرکتی که بیشتر به یک تهدید شبیه بود تا نوازش... .
- باید به‌هم بگی... این رازی که فکر می‌کنی می‌تونه من رو باهاش زمین بزنه، دقیقاً چیه؟! و یادت باشه، آخرین فرصتت برای زنده موندن، همین جملاتیه که الان قراره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #65
با ترس سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم که آرتام پشتش رو به من کرد و گفت:
- کارم باهات تموم شد... برو بیرون.
با حرفش زیر لب شب‌بخیری گفتم و از اتاق نحسش بیرون زدم. با ترس به نقطه‌ی کوری خیره شدم. دلم نمیاد به آرش همچین داروی بدم. اما تهدید‌های آرتام رو چیکار می‌کردم؟! اگه دارو رو بهش ندم، آرتام زود متوجه این موضوع می‌شد. چون اثرات این دارو این‌بار خاص و متفاوت‌تر بود. خدایا... من چیکار کنم؟! از این‌ور آرتامی که برای این ثروت حسابی دندون تیز کرده بود. از این‌ور آرشی که از نیت پلید برادرش بی‌خبر بود.
با کلافگی شقیقه‌هام رو ماساژ دادم و زیر لب زمزمه کردم:
- باید چیکار بکنم؟!
***
سه روز گذشت. این سه روز برام مثل سه قرن گذشت؛ انگار توی یه قفس گیر افتاده بودم که هر لحظه تنگ‌تر می‌شد. چشم‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #66
آرش با تعجب به لکه‌ی قهوه‌ی لباسش نگاه کرد و بعد چشم‌هاش روی صورتم نشست. با دیدن این صحنه بی‌اراده رنگ از صورتم پرید. حس می‌کردم اگه یکم دیگه اینجا وایسم، همون‌جا نقش زمین می‌شدم. لبم رو بی‌اختیار گاز گرفتم و با صدای لرزونی گفتم:
- وای… ببخشید… من… من حواسم نبود.
با این حرفم آرتام یه لحظه نگاهم کرد. اما چه نگاهی؟! قیافه‌اش از همیشه ترسناک‌تر شده بود. ابروهای در هم کشیده‌اش، فک سفتش و اما نگاهش... نگاهش طوری بود که انگار همین الان می‌خواد من رو تیکه‌تیکه کنه و خام‌خام من رو بخوره. می‌دونستم بعدا هم همین کار رو با من انجام می‌ده، چون با این‌کارم حسابی طوفان اصلی رو شروع کرده بودم.
آرتام با نگاه منظور‌داری از روی صندلیش بلند شد و با لحنی ترسناکی گفت:
- چی کار کردی؟!
آرش با این حرف نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #67
با حرفش جیکم هم در نیومد. اما آرتام محکم‌تر از قبل دستم رو فشار داد که صورتم از درد مچاله شد.
- این تازه اولشه دلربا... من بهت گفتم امروز باید چیکار کنی و تو باید همون کار رو هم می‌کردی.‌‌.. اما نکردی، فقط به جاش همه چی رو برای خودت سخت‌تر کردی.
با صورت گریون سعی بر این داشتم دستم رو از دست‌ قویش جدا کنم. اما بی‌فایده بود.
- من… من نمی‌تونم آقا آرتام آخه‌...
آرتام با خشم وسط حرفم پرید و غرید گفت:
- خفه‌شو... یعنی چی نمی‌تونی؟! مگه عواقب سرپیچی از حرف‌هام رو فراموش کردی؟!
با حرفش اشک‌هام تندتر سرازیر شدند. "عواقب" کلمه‌ای بود که همیشه در پسِ گوشه‌ی ذهنم سنگینی می‌کرد. کلمه‌ای که بوی زندان، از دست دادن همه چیز و تنهایی محض رو بهم می‌داد. آرتام که اشک‌هام رو دید احساس می‌کنم کلافه شد. چون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #68
ساعت از نیمه شب گذشته بود. سکوت سنگینی توی عمارت حاکم شده بود. اما دل من مثل سیر و سرکه می‌جوشید. قاشق و چنگال‌ها رو با وسواس خاصی توی ماشین ظرفشویی چیدم، ولی ذهنم همش پیش لیوان نوشابه می‌رفت. یعنی آرش نوشابه رو سر کشید؟! خب الان حالش چطوره؟! اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟!
همون‌طور که داشتم با ذهنی مشغول، ظرف گرون قیمت رو با دست‌مال خشک می‌کردم. ناگهان دستی روی شونه‌ام نشست. با ترس جیغِ بنفشی کشیدم و قلبم تا دهنم اومد. با چشم‌های گرد شده به پشت سرم برگشتم که با دیدن محدثه اون‌ هم با چشم‌های نیمه‌باز و قیافه‌ای که انگار تازه از جنگ جهانی برگشته زیر لب فحش زیر دیپلمی بهش دادم و گفتم:
- یا حضرت پنج‌تن... سکته‌ام دادی دختر!
محدثه با حرفم خمیازه‌‌ی بلندی کشید که دهنش تا بناگوشش باز شد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #69
شانس آوردم در قفل نبود... وگرنه کارم ساخته بود. پشت در ایستاده بودم و با استرس دست‌هام رو بهم قفل کرده بودم. که با شنیدن صدای مبهمی از راه‌رو، چشم‌هام بی‌اراده گرد شدند. صدایی بیشتر شبیه به افتادن یه جسم سنگین روی زمین… یا صدای شکستن یه گلدون، یا شاید… صدای افتادنِ کسی بودش. با این حدسیات ترسناکم تموم تنم بی اختیار یخ کرد. یعنی اون صدای چی بود؟! نکنه دارو بهش اثر کرده باشه؟! یا… بدتر از اون نکنه بلای دیگه‌ای سرش اومده باشه؟! کنجکاوی مثل چی به جونم افتاده بود. دستگیره‌ی در رو آروم باز کردم که راه‌رو رو درخاموشیِ مطلق دیدم. سرم رو آروم و خیلی کم از در بیرون آوردم و به سمت اتاق آرش نگاه کردم. با دیدن هیکل ظریف زنونه که لباس خونگی پوشیده بود و موهای بلندش رو دور شونه‌هاش باز کرده بود. نفس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #70
گرمای نفس‌هاش بی‌هوا به صورتم می‌خورد. عجیب بود؛ انگار داغیِ نفس‌هاش با حرارت غیرعادی بدنش یکی شده بود. تبِ بدنش انگار از تبِ فهمیدنِ همه‌ی رازهای من هم بیشتر بود.
- چرا اینجایی؟!
آرش این حرف رو زد و همون‌طور که ابروهاش کمی درهم رفته بود، منتظر نگاهم کرد. نه تهدیدی توی صداش بود، نه نگرانی… فقط یه سؤالِ سرد که انگار جوابش رو از قبل می‌دونست.
- من… من داشتم رد می‌شدم که یهو‌‌‌ دیدم در اتاقتون باز بود و...
حرفم نصفه موند. نگاهم رو با خجالت از چشم‌های نافذش گرفتم. آرش نگاهی به صورتم انداخت. از اون نگاه‌هایی که خر خودتی رو نشون می‌داد. ناگهان با حرفم پوزخند صداداری زد. پوزخندی که بیشتر از غرور، بوی درد می‌داد.
- فکر کردی من مردم؟! یا شاید… فکر کردی دارو روی من اثر نکرده؟!
با شنیدن حرفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا