- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 971
- پسندها
- 4,187
- امتیازها
- 18,373
- مدالها
- 13
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #11
تا ورودش به خانه صبر میکنم؛ شاید که امواج متلاطم درونم اندکی فروکش کنند و بعد به استقبالش میروم. سلامم را با لبخندی خسته پاسخ میدهد و چشمان درشت سیاهش را به موهایم میدوزد. لبهای پهنش بیشتر کش میآیند و با نگاهی که در آن چلچراغی روشن است، زمزمهوار میپرسد:
- روزت خوب بود شیرینی کشمشی؟
مبهوت و هاجوواج میمانم و او به چهرهی وارفتهام بلندبلند میخندد و بهسوی مبلها میرود تا روی بزرگترینشان لم بدهد. به موهای کمپشتش که از پسِ مبل پیداست، زل میزنم و چانهام را با دستم محکم میفشارم. گاهی آنقدر بیمزه است که گریهام میگیرد!
نبات خانم با اندام خموده و باریکش، از آشپزخانه بیرون میآید و سینی چای را روی عسلی میگذارد. روی مبل کناریِ پسرش مینشیند و مرا که آنطور خشکیده...
- روزت خوب بود شیرینی کشمشی؟
مبهوت و هاجوواج میمانم و او به چهرهی وارفتهام بلندبلند میخندد و بهسوی مبلها میرود تا روی بزرگترینشان لم بدهد. به موهای کمپشتش که از پسِ مبل پیداست، زل میزنم و چانهام را با دستم محکم میفشارم. گاهی آنقدر بیمزه است که گریهام میگیرد!
نبات خانم با اندام خموده و باریکش، از آشپزخانه بیرون میآید و سینی چای را روی عسلی میگذارد. روی مبل کناریِ پسرش مینشیند و مرا که آنطور خشکیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر