• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه دُژکام | سیدنی کاربر انجمن یک رمان

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #11
تا ورودش به خانه صبر می‌کنم؛ شاید که امواج متلاطم درونم اندکی فروکش کنند و بعد به استقبالش می‌روم. سلامم را با لبخندی خسته پاسخ می‌دهد و چشمان درشت سیاهش را به موهایم می‌دوزد. لب‌های پهنش بیشتر کش می‌آیند و با نگاهی که در آن چلچراغی روشن است، زمزمه‌وار می‌پرسد:
- روزت خوب بود شیرینی کشمشی؟
مبهوت و هاج‌وواج می‌مانم و او به چهره‌ی وارفته‌ام بلندبلند می‌خندد و به‌سوی مبل‌ها می‌رود تا روی بزرگ‌ترین‌شان لم بدهد. به موهای کم‌پشتش که از پسِ مبل پیداست، زل می‌زنم و چانه‌ام را با دستم محکم می‌فشارم. گاهی آن‌قدر بی‌مزه است که گریه‌ام می‌گیرد!
نبات خانم با اندام خموده و باریکش، از آشپزخانه بیرون می‌آید و سینی چای را روی عسلی می‌گذارد. روی مبل کناریِ پسرش می‌نشیند و مرا که آن‌طور خشکیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #12
به لبخند شیطنت‌آمیزش نیم‌نگاهی می‌اندازم و لب‌هایم را کش می‌آورم. آدم‌های بی‌رؤیا به‌ نظر شاد می‌آیند.
- اگه شیرینی کشمشی‌ام، پس موهام این وسط چی‌ان؟
یک‌دنیا حرف ناگفته در چشمان سیاهش ته‌نشین می‌شود. شیرینی را از صورتم دور می‌کند و با همان لبخند سرخوشانه، به مادرش چشم می‌دوزد.
- روبانِ دور جعبه.
این بار اندکی کش‌دارتر می‌خندم و لابه‌لای لرزیدن شانه‌ها و چفت‌شدن دو ردیف مژه‌هایم، نگاهم تصویری ناآشنا از لبخندی کم‌رنگ بر چهره‌ی نبات خانم را شکار می‌کند. مهرداد استکان بزرگ چای‌اش را برمی‌دارد و داغ‌داغ نیمی از آن را می‌نوشد. پوستش روزبه‌روز تیره‌تر می‌شود و بدنش لاغرتر؛ اما فروغ چشمانش از بین نمی‌رود. به لبخند نبات خانم فکر می‌کنم، به همه‌ی رفتارهای نفرت‌انگیزش و بدخلقی‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #13
- جون تو تنش نمونده بچه! دو روزه از صبح تا بوق سگ داره تو این خونه کار می‌کنه.
نگاهم به‌سوی پیرزن کشیده می‌شود. چشمان بی‌رنگش نارضایتی را فریاد می‌زنند و من می‌دانم که مخاطب شِکوه‌های فروخورده و نهانش، دختر بی‌قید خودش است. مهرداد استکان خالی‌شده‌اش را روی سینی می‌گذارد و یکی دیگر برمی‌‌دارد. سرش را به‌طرف من برمی‌گرداند و درحالی‌که با ابروهایی بالارفته و نگاهی معنادار شیرینی‌اش را گاز می‌زند، با همان لحن شوخ همیشگی در پاسخ مادرش می‌گوید:
- وظیفه‌شه. از کجا می‌خواد شوهری مثل من و مادرشوهری مثل تو پیدا کنه؟!
برای یک آن تمام احساساتِ درونم منجمد می‌شوند و سر جایم می‌ماسم. نبات خانم ابرو در هم می‌کشد و دستش را در هوا تکان می‌دهد. حالت چهره‌اش ناراحتیِ عمیقی را فریاد می‌زند و من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #14
زانوانم را به هم می‌چسبانم و به نیم‌رخ مهرداد زل می‌زنم. حالت چهره‌اش همان سرخوشیِ سابق را دارد؛ اما حواسم هست که یقه‌ی تی‌شرت طوسی‌اش را از پوست خیسش فاصله می‌دهد. کلافه شده؛ ولی شک ندارم که درونش مانند من در غوغا نیست. هرگز شکایتی از زندگی‌اش نداشته؛ از بی‌پدر بزرگ‌شدنش، فقری که چون پیچک به دورش چنبره زده، تمام روز جان‌کندنش در یک چاپخانه برای حقوقی که خودش هم می‌داند که نمی‌ارزد و هزاران چیز کوچک و بزرگ دیگر... با وجود همه‌ی این‌ها، مهرداد هرچیزی را که می‌خواسته به دست آورده و این منم که به‌دست رؤیاهایم نفرین شده‌ام.
- اگه یه بچه داشتید اون‌قدر سرش گرم می‌شد که یادش نمی‌اومد مادرشوهر یعنی چی!
تمام وجودم سقوط می‌کند و خون درون رگ‌هایم رنگ می‌بازد! نفسم در سینه گره می‌خورد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #15
نگاهش می‌کنم و برای لحظه‌ای می‌بینم که انگار تک‌تک چین و چروک‌های عمیق صورتش، باز می‌شوند. چهره‌اش مانند یک قالب کره نرم می‌شود و چیزی به‌آرامی در نگاهش فرود می‌آید. نمی‌دانم چیست؛ اما هرچه هست، قلبم را فشرده می‌کند. سرانجام می‌گوید:
- بزرگ‌ترِ درست‌وحسابی نداشتی!
و من حتی نمی‌توانم در برابر حقیقت گزنده‌ای که به زبان آورده، چیزی بگویم. حق با اوست؛ نه مادرم مادر است و نه پدرم حتی آدم! اگر فرزند یک موهبت است، چرا به کسانی مثل آن‌ها داده می‌شود و اگر یک نفرین است، چرا اکنون در بطن من، قلب یک کودک بی‌گناه نبض می‌زند؟ شاید واقعاً نمی‌دانم که معنای زندگانی چیست!
به‌کندی بلند می‌شوم تا خودم را به اتاق برسانم که پیرزن، با نگاهی تیز و حرص‌آلود به موج تیره‌ی موهایم بر روی قفسه‌ی سینه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #16
نبات خانم دستانش را به بلندیِ موهایم بند می‌کند و من بوی ضعیف میخک را از مخمل مشکی‌رنگ تنَش استشمام می‌کنم.
- از موهاتم بلد نیستی نگهداری کنی؛ اون‌وقت فکر می‌کنی زن شدی؟! به‌جای این چیزهای شیمیایی روشون حنا بذار!
با تیله‌های خیسم به میز تلفن قهوه‌ای و قاب عکس کوچک رویش زل می‌زنم و زیر لب جواب می‌دهم:
- مهرداد... دوست داره.
دسته‌های مویم را می‌کشد و سر من اندکی به عقب خم می‌شود. برخورد نوک انگشتان زبرش با گردنم، موهای تنم را سیخ و شانه‌هایم را منقبض می‌کند. نگاه خیره و ماتم، به قاب عکس گره خورده؛ به تصویر خنده‌های بربادرفته‌ی جوانی که چشمانش را خیلی زود به روی دنیا بسته و به روبان مشکی‌رنگی که هرگز ندیده‌ام گوشه‌ی آن قاب سفیدرنگ را ترک کند... .
آه می‌کشم و پیرزن، درحالی‌که به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #17
- هم دلش پیشت گیر بود، هم گلوش! منم سپردم به خدا... الانم تو غیرِ پسر من کس‌وکاری نداری! خواهرت که پی زندگی اعیونی خودشه، بابای معتادت هم که اصلاً نمی‌دونه تو زنده‌ای یا مُرده!
دندانم را در زبانم فرو و آرزو می‌کنم که کاش می‌شد همین کار را با ذهنم نیز انجام دهم! خوب شد که مهرداد به حرف مادرش اعتنایی نکرد؛ اما هنوز هم قلبم از نیش زبان پیرزن می‌سوزد و آکنده می‌شود از زهر.
دستان نبات خانم روی مهره‌های پایینی کمرم متوقف می‌شوند و پس از کمی درنگ، دوباره به کار می‌افتند.
- من بعد مازیار فقط همین یه دونه پسرو دارم. دختر که مال شوهره و میره حاجی‌حاجی مکه!

موجِ اندوه و ماتم را در صدایش احساس می‌کنم و پلک‌های نم‌دارم را به روی عکس مازیار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #18
- جوون پرپرشده‌مو که با دست‌های خودم کردم زیر خاک، با خدا عهد بستم که نذارم آب تو دل مهردادم تکون بخوره.
لب‌های شل‌شده‌اش می‌لرزند. دستان چروکش را روی دامن پیراهنش مشت می‌کند و نگاه من به لکه‌های قهوه‌ای و چروک‌های عمیق پشت آن‌ها گره می‌خورد. دردی که از تمام وجودش ساطع می‌شود، هم‌چون سیلاب به ذهن مغشوشم می‌زند. همه‌ی زندگی‌ام را از درون جان کندم تا شبیه زنانی مثل نبات خانم و مادرم نشوم و حال در ذره‌ذره وجود این پیرزن، آینده‌ی خودم را می‌بینم.
نبات خانم محکم و هشدارآمیز، مانند شیر ماده‌ای که به شکار رفته، ادامه می‌دهد:
- بچه‌مو حسرت‌به‌دل نذار دختر! نمی‌ذارم زندگی‌شو با ندونم‌کاری و بچه‌بازی حروم کنی... نذار آه یه مادر یقه‌تو بگیره!
انگار تک‌تک ستون‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #19
دسته‌ی بافته‌شده‌ی مویم را می‌گیرم و جلو می‌آورم. پایین‌شان را با موهای خودم گره زده. نفس می‌کشم و برای لحظه‌ای چیزی در گلویم تکان می‌خورد؛ انگار قرار است جانم را بالا بیاورم! بوی قرمه‌سبزی و چای، با عطر تند و بدبوی شامپوی مهرداد قاطی شده و حالم را به‌هم می‌زند. صورتم مچاله می‌شود و بی‌درنگ برمی‌خیرم تا دوان‌دوان به حیاط پناه ببرم.
با دستان لرزان و پاهایی سست، روی پله‌ی اول ایوان می‌نشینم و به آسمان سرمه‌ای زل می‌زنم. هوای تازه و خنک دومین روز اردیبهشت، حالم را بهتر می‌کند. نفس آسوده‌ای می‌کشم و خیره به پهنه‌ی بدون ستاره‌ی بالای سرم، به اشک‌هایم اجازه‌ی بیرون لغزیدن می‌دهم. نمی‌دانم این حقارت کار سرنوشت است یا نتیجه‌ی انتخاب خودم؛ اما هرکدام که هست، لعنت بر آن باد!
تلفن همراهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
971
پسندها
4,187
امتیازها
18,373
مدال‌ها
13
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #20
دستم را بالای ابرویم، مقابل چشمانم می‌گذارم تا تیزی و بی‌رحمیِ خورشید سوزان، این‌همه آزارم ندهد. این روزها به‌شکلی ناجوانمردانه، همه‌چیز و همه‌کس با من نامهربان است؛ کودک درون شکمم بیشتر از دیگران. تمام مدت آرام است؛ جز زمان‌هایی که تصمیم می‌گیرم اندکی آب بنوشم و این‌جاست که حضور ویرانگر و نفرت‌انگیزش را به رخم می‌کشد. در گرمای خرماپزان روزهای انتهایی خرداد، اگر حسرت نوشیدن یک جرعه آب بدون بالاآوردنش، بیداد و ستم نیست، پس معنای بی‌عدالتی کجاست؟!
گوش‌هایم از صدای زیر و گوش‌خراش جیغ یک کودک، تیر می‌کشند و اخمم غلیظ‌تر می‌شود. به قامت نه‌چندان بلند و بسیار لاغر و استخوانی ستاره زل می‌زنم که از چند دقیقه‌ی پیش دست‌به‌کمر زیر سایه‌ی درختی در نزدیکی‌ام ایستاده. از پشت تلفن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا