- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,363
- پسندها
- 5,576
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #41
دو وکیل درحالیکه بخار نفسهایشان در هوا یخ میزد، با گامهای شتابزده اما سنگین بهطرف ماشین مشکیرنگ برنا رفتند. فضای اتاقک به اندازهی بیرون سرد بود؛ اما دستکم باد به پوستشان ضربه نمیزد. برنا بخاری را روشن کرد و هارومی سراغ پلیلیست رفت. سکوت بینشان با نوای گیتار ترک برداشت. هارومی نگاهی به خیابان شلوغ انداخت که در هالهای از مه رقیق زمستانی فرو رفته بود و سپس نفس عمیقی کشید.
مثل هر شب، از اینجا باید راهشان جدا میشد. او از برنا خداحافظی میکرد و مسیر را تا ایستگاه تاکسی قدم میزد، بعد یک تاکسی به مقصد سَنسیرو میگرفت و خیلی زود به خانهاش میرسید؛ ولی دیگر این روتین را دوست نداشت. دلش نمیخواست از برنا دور شود؛ امشب نه!
- برنا...
لحنش پر...
مثل هر شب، از اینجا باید راهشان جدا میشد. او از برنا خداحافظی میکرد و مسیر را تا ایستگاه تاکسی قدم میزد، بعد یک تاکسی به مقصد سَنسیرو میگرفت و خیلی زود به خانهاش میرسید؛ ولی دیگر این روتین را دوست نداشت. دلش نمیخواست از برنا دور شود؛ امشب نه!
- برنا...
لحنش پر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر