• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرار چهل سالگی | سیده پریا حسینی نویسنده برتر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سیده پریا حسینی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 179
  • کاربران تگ شده هیچ

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
قرار چهل سالگی
نام نویسنده:
سیده پریا حسینی
ژانر رمان:
عاشقانه اجتماعی
کد رمان: ۵۸۴۹
ناظر: @Ghasedak~


زاویه یک دید: دانای کل
خلاصه:
بعضی قرارها برای فردا گذاشته نمی‌شوند؛ برای بیست سال بعدند.
آن روز هر دو خیال کردند زمان، همه‌چیز را از یادشان خواهد برد اما زمان فقط آدم‌ها را تغییر داد، نه خاطره‌ی آن قرار را.
حالا، در چهل‌سالگی، یک دیدار کافی است تا گذشته دوباره نفس بکشد.
«قرار چهل‌سالگی» داستان انتخاب میان عشقی است که هرگز فراموش نشد و آرامشی که به سختی به دست آمده، انتخابی که نه تنها سرنوشتی گیتی را، که تمام اطرافیانش را به سمت نور یا تاریکی هدایت می کند.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,465
پسندها
49,000
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
1000081719.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل اول:
«زمان حال»
نفس عمیقی کشید و باری دیگر خودش را در آیینه ی قدی پیش رویش برانداز کرد. موهای کوتاه طلایی رنگش را که تا روی شانه هایش بود صاف کرده بود و آرایش ملیحی به چهره داشت ابروهای کمانی اش به همراه چشمان عسلی و بینی قلمی و تراش خورده و لبان قلوه ای کوچکش، ترکیبی از زیبایی و لطافت بود. قد متوسطی داشت که به همراه بازوهای لاغر و شکم تختش در آن لباس مهمانی ساده به رنگ مشکی بسیار شیک و باوقار جلوه میکرد. ست طلای خود به شکل خورشید را در گوش ها و گردنش انداخته بود و این تنها چیزی بود که به آن ترکیب ساده اضافه کرده بود. حتی فکرش را هم نمی‌کرد که روزی برای عروسی یکی از دوستان هم دانشگاهی خود که در آن زمان قسم خورده بود هرگز تن به ازدواج ندهد، خود را بیاراید و آماده ی رقصیدن و شادی کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #4
گیتی با چشمانی گرد و دهانی نیمه باز به آرمان خیره شد. چیزی که گوش هایش شنیده بود، مغزش تحلیل و تفسیر نمی‌کرد. هر دویشان بیست ساله بودند، چطور ممکن بود چنین چیزی را به دو دهه ی دیگر حواله کرد؟! نمی توانست درک کند که آرمان این را به شوخی گفته و یا جدی، چرا که کوچکترین اثری از خنده در چهره ی او نبود.
ـ داری شوخی می‌کنی دیگه، درسته؟
آرمان سری به طرفین تکان داد و گفت:
ـ راستش رو بخوای... واقعا دوست دارم نظرت رو بدونم...
گیتی فنجان قهوه اش را روی میز قرار داد و با حالتی عصبی گفت:
ـ من اصلا نمی‌فهمم منظورت چیه، اگه ممکنه بحث رو عوض کنیم چون داره تبدیل به یه شوخی آزار دهنده میشه!
آرمان همچنان با همان لحن جدی حرفش را تکرار کرد:
ـ بیا این قرارمون باشه، به نظرم باید امتحانش کنیم!
گیتی دستانش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
گیتی وارد سالن شده و نگاهی به اطراف انداخت. دیزاین محل عروسی و گل آرایی با دقت و ظرافت به عمل آمده و رز های قرمز فضای شاعرانه ای به جایگاه عروس و داماد داده بود. همین که داخل شد تعداد دیگه ای از دوستان دوران دانشگاهی اش را دید و لبخند کوچکی زد. درسته که از میان تمامی این دوست ها، دلارام، رفیق صمیمی اش امشب عروس زیبای مجلس بود، اما به جز او با سایر هم دانشگاهی هایشان چندان رابطه صمیمانه ای نداشت. با این وجود نمی توانست آن ها را نادیده بگیرد. وقتی دختر ها به سویش آمدند، ایستاد و لبخندش را امتداد بخشید اما کیف مجلسی مشکی اش میان انگشتان دستش فشرده میشد. هلیا دستانش را مقابل دهانش گرفت و با ذوق گفت:
ـ خدای من! مثل الماس میدرخشی!
لیلی هم سوت ریزی زد و با چشمک و لحنی بازیگوش گفت:
ـ واسه ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #6
تصمیم گرفت امشب از فکر کردن به آرمان دست بکشد و تمام فکر و ذکر خود را متوجه لحظه حال کند، اما قفسه سینه اش سنگینی می‌کرد و قلبش بنا به دلایلی نامعلوم به شدت و نامنظم می کوبید.
در میانه‌ی عروسی و در زمانی که فیلم بردار و تیمش در حال فیلم برداری بودند، درست در لحظه ای کوتاه تصویری آشنا دید و نفس در سینه اش حبس شد. گرمای شدیدی را کف دست ها و قفسه سینه اش احساس کرد، ناخودآگاه انگشتانش دور بند کیفش سفید شد و پاهایش از درون تهی شد گویی قدرت هرگونه حرکتی را از دست داده بود. لبانش لرزید تا اسم او را ادا کند اما صدایی از دهانش خارج نمیشد. فیلم‌بردار کمی چرخید، نیم‌رخش پیدا شد و قلب گیتی یک ضربان را جا انداخت.
اما همین که فیلم بردار سرش را کامل چرخاند او نیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #7
گیتی نمی توانست بر میل خود غلبه کند، کلمات در گلویش گیر کرده بود. قدمی به سوی آرمان برداشت، جمعیت غرق شادی بود و کسی متوجه آن ها نبود.
کف دستانش را بر هم فشرد و در نهایت به هر زحمتی بود با صدایی آهسته گفت:
- سلام
آرمان آب دهانش را فرو فرستاده و نفس عمیقی کشید:
- خوبی؟
گیتی سر به زیر انداخت و نگاهش را دزدید
- خودت چطوری؟
آرمان چند ثانیه فقط نگاهش کرد، انگار مغزش هنوز باور نکرده بود زنی که روبه‌رویش ایستاده، همان دختر بیست ساله‌ای است که آخرین بار در کافه دیده بود.
پاسخ داد:
- بد نیستم
سپس دستی به پشت سرش کشید و نگاهی به اطراف انداخت. نمی دانست چه کند ضربان قلبش بالا رفته بود و اگر مسئولیت فیلم برداری نداشت، بی تردید از آن سالن خارج می‌شد. اما نمی توانست، گیتی رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #8
و این را گفت که دوست عزیزش را آرام کند، خیال نداشت در یکی از بهترین شب های زندگی او غم و غصه را به آغوشش بی اندازد. بنابراین بغضش رو فرو فرستاده دست زد، خندید و رقصید و تا پایان مراسم چنان صورتک شادمانی بر چهره داشت که دلارام هم کمی آرام و قرار گرفت اما همچنان نگران بود و چشم از گیتی برنمی‌داشت. از طرفی به سختی خودش را کنترل میکرد که یک سیلی جانانه نثار آرمان نکند!
در پایان مراسم زمانی که سالن خلوت شده بود و آرمان مشغول جمع کردن بخشی از تجهیزات بود، گیتی لحظه ای مکث کرد و با فاصله از او، به قامتش چشم دوخت. آرمان متوجه نگاه او شد، سرش را بالا گرفت و به طرفش آمد. هر دویشان به فاصله کمی از هم ایستاده بودند. آرمان کف دستانش را به هم چسباند و گفت:
- فکر نمی‌کردم اینجا ببینمت!
گیتی آهی کشید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #9
وقتی با قدم‌های خسته خودش را به درون اتاقش رساند احساس کرد پاهایش دیگر توان حرکت کردن را ندارند. کف اتاق افتاد و دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت. پیام جدیدی از امید برایش آمده بود، با چشمانی که پرده‌ای از اشک آن را پوشانده بود کلمات را کنار هم گذاشت:
- عزیزم عروسی چطور بود؟ رسیدی خونه؟
دقایقی به صفحه گوشی خیره ماند اما نتوانست پاسخی دهد. روی قلبش را چنگ زد و دستش را به گلویش رساند احساس می‌کرد چیزی دور آن پیچیده شده که راه تنفسش را مسدود کرده اما نمی‌توانست خودش را از شر آن خلاص کند. دست و پاهایش گز گز می‌کرد و کف پاهایش تیر می‌کشید قطرات اشک روی گونه‌هایش جاری شد و درست در لحظه‌ای که می‌رفت تا با صدای بلندی اشک‌هایش را بدرقه کند دستش را مقابل دهانش گرفت. این نخستین باری بود که برای آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,402
پسندها
16,374
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #10
در نهایت ماشین را استارت زد و به راه افتاد، اما تمام مدتی که دستیارش را رساند و بعد راه خانه را در پیش گرفت تنها به یک چیز می‌اندیشید و آن هم این بود که فردا به یک بهانه‌ای با مهرداد تماس بگیرد و سر گفت و گو را باز کند. به نظر می‌رسید دلارام از دیدن او متعجب شده و این فکر مهرداد بوده که او فیلم برداری عروسی را برعهده بگیرد. هیچ فکرش را نمی‌کرد که بعد از بیست سال گیتی را در آن جشن عروسی ببیند، اما این دیدار شکل گرفته بود و زمان در همان نقطه‌ی تلاقی چشمانشان یخ بسته بود. وارد خانه شد و نگاهی به اطراف انداخت. زمانی عطر مادرش را در این خانه حس می‌کرد و با صدایش جان دوباره می‌گرفت اما در این لحظه او را از دست داده بود و با پدرش در فاصله‌ای غریب و دور افتاده از یکدیگر زندگی می‌کردند. به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا