• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

اسپین‌آف اسپین‌آف کره‌ای راز جنگل آچیارا | دیانا م. کاربر انجمن یک رمان

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام اسپین‌آف: راز جنگل آچیارا
نام نویسنده: دیانا مهریان
ژانر: عاشقانه، معمایی


اسپین‌آف: 3
ناظر: @TomSasha

و خدایی که در این نزدیکی ست

خلاصه:
عشق بی‌صدا می‌آید و او را به آتش می کشد
آچیارا کوچک‌ترین دختر رئیس قبیله‌ی آچیاراست از زمان کودکی برای او مقدر شده تا زمام امور قبیله را در جزیره‌ای دورافتاده در شرق قاره‌ی کهن برعهده گیرد.
در سمت مقابلش چهره‌ای سرشناس و معروف، رهبر محبوب‌ترین گروه کره جنوبی‌ست. آیا در جدال مرگ و قدرت جایی برای عشق وجود دارد؟ آیا غرور سنگی آچیارا در این کشمکش بی‌رحمانه ترک خواهد...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #2
مرد خودش را در آینه برانداز کرد و چند لحظه به کلاه صورتی‌ای که در دست داشت، خیره ماند. پارچه‌ی نرمش زیر نور سفید اتاق گریم برق ملایمی می‌زد. به نظر نمی‌رسید در طول تاریخ، مردان سوئیسی علاقه‌ی خاصی به رنگ صورتی نشان داده باشند؛ مخصوصاً نه مردی با وقار و نگاه سرد مثل او.
کلاه را روی سر گذاشت و انگشتانش را روی لبه‌ی آن کشید. بعد پاپیونش را مرتب کرد و کمی جلوتر خم شد. نور چراغ‌های اطراف آینه روی گونه‌هایش می‌افتاد و چشم‌های تیره‌اش را براق‌تر نشان می‌داد. همان لحظه، در انعکاس آینه متوجه شد مردی چهارشانه و کمی مسن پشت سرش ظاهر شده است.
بی‌آنکه برگردد، بی‌اعتنا کلاهش را کمی چرخاند و به شلوارک صورتی‌رنگش لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه شوخی با خودش بود.
مرد چند قدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
هیزم‌هایی را که روی شانه‌هایش سنگینی می‌کردند، برای لحظه‌ای روی زمین گذاشت و روی کنده‌ی درختی نشست که به نظر می‌رسید به‌تازگی قطع شده باشد.
برگی از درختی کهنسال ــ درختی که بی‌شک بسیار بیشتر از هجده سالِ عمر او زندگی کرده بود ــ آرام از شاخه جدا شد و جلوی پای دخترک بر زمین گل‌آلود نشست؛ زمینی خسته که از باران شب گذشته هنوز نمناک مانده بود.

باد موهایش را در هوا به رقص درمی‌آورد و نغمه‌ای رازآلود در میان شاخه‌ها می‌پیچید. برگ، بی‌اعتنا به تلاش باد برای راندنش، بر خاک خیس پافشاری می‌کرد. گونه‌های آچیارا از سرما گل انداخته بود، اما او یکه و تنها سختی را به جان می‌خرید.
خم شد، برگ را برداشت و لحظه‌ای در دست نگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
### دیدگاه سوهو

لباس‌هایش را عوض کرد و حتی لحظه‌ای خودش را در آینه نگاه نکرد. با قدم‌های سریع، راهرو را پشت سر گذاشت و خودش را به مدیرش رساند.
مدیر، بدون آنکه سرش را بالا بیاورد، نیم‌نگاهی به ساعت هوشمندش انداخت و گفت:
— وقتشه ریونگ هم پیداش بشه. بهش گفتم وسایلتو جمع کنه… بهتره زودتر بریم فرودگاه.
سوهو سری تکان داد، اما فکرش جای دیگری بود.
هنگام خروج، چند هوادار پشت نرده‌ها انتظارشان را می‌کشیدند. صدای جیغ‌های کوتاه، تکان‌دادن گوشی‌ها و برق فلاش‌ها فضا را پر کرده بود. سوهو چهره‌ها را بادقت می‌کاوید؛ انگار میان آن همه آدم، دنبال تنها کسی می‌گشت که برایش مهم بود.
اما ساندرا آنجا نبود.

لحظه‌ای مکث کرد. حس کرد چیزی درون سینه‌اش فرو می‌ریزد. اگر کمی بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
چیزی تا غروب آفتاب باقی نمانده بود. نور نارنجی خورشید از میان شاخه‌های بلند درختان می‌گذشت و لکه‌های طلایی روی زمین جنگل می‌پاشید. آچیارا آخرین دسته‌ی هیزم را هم در انبار چوبی گذاشت و برای لحظه‌ای همان‌جا ایستاد. بوی چوب تازه و خاک نم‌خورده در هوا پیچیده بود. نفس عمیقی کشید و دست‌های خسته‌اش را به هم مالید. آن شب قرار بود سران قبایل دور هم جمع شوند تا جانشین قبیله‌ی آچیارا معرفی شود. پدرش گفته بود قبیله‌ی خودشان با جانشینی او موافق‌اند و رأی‌گیری امشب بیشتر جنبه‌ی تشریفاتی دارد. با این حال دلشوره‌ی عجیبی در دلش افتاده بود؛ دلشوره‌ای که مثل سنگی کوچک در سینه‌اش سنگینی می‌کرد.
یعنی ممکن بود او را نپذیرند؟
آهسته به سمت کلبه رفت. دود نازکی از دودکش‌ها بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
هنگامی که کار مادرش به پایان رسید، در آینه خود را برانداز کرد. شخص جدیدی را در آینه می دید . مغرورتر اما شکننده تر . دستش را روی بینی قلمی و سپس روی مژه های بلندش کشید که بیش از پیش خودنمایی می کردند.
از جایش برخاست و لباس های چرمی اش را برتن کرد و پوست ببری را که در شکار به دست آورده بود برشانه اش انداخت. دفعه ی پیش که به شکار رفته بود یک ببر به او حمله کرده که آن را با کلتی که اجازه ی حملش را نداشت، از پا درآورده و پوستش را به عنوان غنیمت جدا کرده بود.
به محض بازگشتش به قبیله خبرهایی مبنی بر اینکه او در یک مبارزه تن به تن تنها با یک چاقو آن ببر را از پای درآورده، پیچید و تحسین بیشتر افراد قبیله را برانگیخت. البته بدش نمی آمد که در این موضوع کمی اغراق شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
ساندرا نیم نگاهی به مرد غریبه ای که در جلویش ایستاده بود، انداخت. با خودش فکر کرد که چه می خواهد . چهره ای آسیایی داشت. با اینکه لباس هایش ساده بود اما مشخص بود که از برند های معروف است. به صندلی اش تکیه داد . شک داشت که به انگلیسی مسلط باشد با این حال پرسید: خودکار داری؟
غریبه به نظر می رسید کمی دست و پایش را گم کرده باشد. سری به نشانه منفی تکان داد. خب انگلیسی بلد بود !
کیفش را برداشت و در آن یک روان نویس پیدا کرد. دوباره از غریبه پرسید : کاغذ چی؟
باز هم با سر جوابش را داد. نگاهش عجیب و غریب بود ! اصلا چرا حرف نمی زد ؟! خوشبختانه یک دفترچه در گوشه ی کیفش پیدا کرد. با لبخند مختصری پرسید : اسمتون؟
می توانست ببیند که رنگ از صورت مرد پرید اما جوابش را داد ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
مدیر برنامه های سوهو بین جمعیت ایستاد . تاکنون سوهو را آنقدر مستاصل ندیده بود. هزاران سوال بی جواب در سرش می چرخید با این حال نگاه پرسشگرش را از سوهو گرفت وجلوتر آمد و مداخله کرد: لطفا باهم دست بدید و هر بحثی که دارین یه جای خلوت تر ادامه بدین ! خانم هس میدونم شما هم دوست ندارین تیتر اول روزنامه ها بشین !
-:خانم هس؟
-: فعلا هیچی نگو !
سوهو متعجب به مدیر برنامه هایش نگاه کرد. یعنی او ساندرا را میشناخت ؟ چرا او را خانم هس صدا کرد درحالیکه اسمش ساندرا مونت بود؟
اینها سوالاتی بودند که در ذهن سوهو می گذشت اما حالا که او وارد ماجرا شده بود نمی توانست چیزی را از او پنهان کند و باید کارها را به دست او می سپرد و همینطور می دانست که یک طوفان واقعی بعد از اتفاق امروز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
->آچیارا

به حرف های مونهی فکر کرد: " قدرت چشاتو کور کرده، دیگه نمیتونی اطرافتو خوب ببینی !"
او فقط نمی خواست پدرش را ناامید کند. تمام تلاشش این بود؛ مسئولیتی را که بر شانه هایش سنگینی می کرد، به انجام رساند. این مونهی بود که برای افزایش نفوذش با شوگا ، پسر رئیس قبیله ی هانگمون ، با وجود مخالفت های پدرش ازدواج کرده بود.
کشوی میز چوبی دست سازش را بیرون کشید و خنجری را که از جنس عاج فیل بود برداشت و در زیر لباسش پنهان ساخت . باید برای هر اتفاقی خودش را آماده میکرد
****
طبق معمول ، سران قبایل در خیمه ای که در مرکز روستا برپا شده بود دورهم گرد آمده بودند.آچیارا قبل ازینکه وارد شود حضورش را اعلام کرد.
داخل خیمه چند صندلی که تعدادشان به ده عدد هم نمی رسید چیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Vesta mehriaan

Vesta mehriaan

طراح ازمایشی
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
13/8/19
ارسالی‌ها
151
پسندها
1,694
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #10
->سوهو

زمان زیادی تا پرواز نمانده بود. سوهو صورتش را با دستانش پوشانده و آرنجش را روی زانوهایش تکیه داده بود.احساس کسی را داشت که در مرداب فرو رفته و هرچه دست وپا می زند بیشتر در آن فرو می رود .
ساندرا کارش را به پایان رسید و به پیش آن ها برگشت . نگاهی به دوروبرش انداخت مردم متفرق شده بودند و با عجله حرکت می کردند که به پرواز خود برسند.
-: حالا نقشت چیه؟ بیا قال قضیه رو بکنیم دوست ندارم پای پلیس بیاد وسط
سوهو سرش را بالا آورد و جواب داد:" نقشه ؟ همین سوالو باید از تو بپرسم !"
و تلفن همراهش را از جیبش درآورد و عکس ساندرا را به او نشان داد. برای لحظه ای شوکه به نظر رسید و من من کنان گفت: این دست تو چکار میکنه؟
پوزخندی زد: چیه ؟ مچتو گرفتم؟ این همه وقت باهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Vesta mehriaan
عقب
بالا