- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,147
- پسندها
- 15,471
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
در حالی که داشتیم به سمت اون خونه حرکت میکردیم، یه سنگینیِ خاصی توی دلم بود. همون خونهای که میدونستم مالِ یکی از دوستهای قدیمیِ پدرمه. راستش رو بخواید، من قبلاً هم چند بار از روی کنجکاوی و اون حسِ پسرونهای که میخواد بدونه پشتِ درهای بسته چه خبره، سعی کرده بودم یواشکی سرک بکشم؛ اما همیشه سرایدارِ ملک، مثل یه سایه، درست وقتی که میخواستم مچِ خودم رو بگیرم، میپرید وسط و با نگاههای غضبآلودش مانعم میشد.
حتی پشتِ اون ساختمون هم یه سری قبرستونهای قدیمی بود. با اینکه خیلی سال ازشون میگذشت، اما به طرزِ عجیبی سالم به نظر میرسیدن؛ انگار زمان روی اونا اثر نکرده بود. اما یه چیزی بود که من رو میترسوند… هر بار که میخواستم دستم رو به سنگِ سردِ اون قبرها بزنم، انگار یه نیروی نامرئی یا شاید...
حتی پشتِ اون ساختمون هم یه سری قبرستونهای قدیمی بود. با اینکه خیلی سال ازشون میگذشت، اما به طرزِ عجیبی سالم به نظر میرسیدن؛ انگار زمان روی اونا اثر نکرده بود. اما یه چیزی بود که من رو میترسوند… هر بار که میخواستم دستم رو به سنگِ سردِ اون قبرها بزنم، انگار یه نیروی نامرئی یا شاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش