• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
وقتی اسم کولدر رو آوردم، دیدم تیلور جوری نگام کرد که انگار از آسمون افتاده، با تعجب پرسید:
- کولدر؟! سرورم، اون رهبر گرگینه‌هاست! اون‌ها همون‌جا توی سرزمین خودشون زندگی می‌کنن… آخه چی شد که یهو اسم اون به ذهنت رسید؟
حس می‌کردم نباید وقت رو تلف کنم. رو بهش گفتم:
- تیلور، الان بحث این نیست. بهتره بریم پیش ملکه؛ یه چیزهایی دیدم که حتماً باید به خودش بگم.
تیلور هم که می‌دونست اوضاع جدیه، سریع گفت:
- چشم، سرورم. بفرمایید.
سریع از اتاق زدم بیرون. تیلور راه رو بهم نشون داد و وقتی رسیدیم به اتاق غذاخوری، دیدم قضیه فقط یه خورد و خورده ساده نیست. مادر و مادیس اونجا بودن، اما سه تا مرد دیگه هم دور میز بودن که قیافه‌هاشون خیلی باصلابت بود. یکی از اون‌ها، یه مرد قدبلند بود که هیکل خیلی درشتی داشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
صدای اعتراضشون که بالا گرفت، انگار یهو دورِ میز جو سنگین شد. همه‌شون داشتن با چشم‌های نگران نگام می‌کردن، ولی من نمی‌تونستم عقب بکشم، از روی صندلی بلند شدم و با صدای آرومی که سعی کردم توش لرزشی نباشه، گفتم:
ملکه و جنابان، من همه‌تون رو درک می‌کنم. می‌دونم این کار ریسکِ بزرگیه، شاید حتی بزرگترین ریسکِ عمرم باشه. ولی اگه موفق بشم، ما یه هم‌پیمانِ قدرتمند داریم که در مقابلِ کریستین، پشتِ ما می‌ایسته. منم مثل شما نگرانم، اصلاً فکر نکنید که دارم بی‌گدار به آب می‌زنم ولی خب من می‌خوام این ریسک رو برای تاریان به جون بخرم. اگه پدرم یا بقیه پادشاهای بزرگِ این سرزمین هم بودن، همین کار رو برای امنیتِ ما می‌کردن. قول می‌دم تمامِ تلاشم رو بکنم.
نگاه‌هایِ شکاکِ توی اتاق هنوز حس می‌شد؛ معلوم بود به این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
لبخندی زدم، حتی اگر این لبخند کمی از روی استیصال بود، و گفتم:
خب، مثل یه چمدون کوچیک ولی کاملاً کاربردی!
تیلور با شنیدن این حرف، یه «آهانِ» کش‌دار و عمیق گفت که انگار تازه داشت با واقعیتِ ماجرا کنار می‌اومد. من هم بدون اینکه حرف بیشتری بزنم، به سمت بالکن رفتم. درِ شیشه‌ای رو باز کردم و قدم گذاشتم روی لبه‌ی سنگینِ بالکن.
از اون بالا، تمامِ باغِ قصر مثل یه تابلوی نقاشیِ زنده جلوی چشمم بود. اون گل‌های درخشانی که قبلاً دیده بودم، حالا توی تاریکیِ شب، جوری می‌درخشیدن که انگار تکه‌های کوچیک از ستاره‌ها بودن. عطرِ عجیب و غریبی توی هوا پیچیده بود؛ ترکیبی از بوی تازه پرتقال و رایحه‌ی شیرینِ نارنج که با یه عطرِ مرموز دیگه قاطی شده بود. همه چیز بی‌نقص و خیره‌کننده بود، اما یه چیزی… یه چیزی توی این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
نگاه کولدر روی صورتم ثابت موند. می‌تونستم سنگینیِ نگاهش رو حس کنم؛ انگار داشت توی اعماقِ روحم دنبال یه نشونه می‌گشت. با لحنی که شوکه بودن ازش نمی‌افتاد، پرسید:
- تو… تو از کجا می‌دونستی ما داریم به اینجا میایم؟
لبخندی زدم، اما یه لبخندِ از سرِ تسلط، نه از سرِ شادی. گفتم:
- چون می‌دونم برای چی و چرا داری به سمت تاریان می‌آی حالا بهتره با من بیای داخل. ملکه منتظرتون هستن.
کولدر بدون حرف، یکی از همراهانش رو انتخاب کرد و با هم وارد سالنِ اصلی شدیم. وقتی قدم گذاشتیم توی سالن، سنگینیِ حضورِ پادشاهی رو توی هوا حس می‌کردم. مادر با اون وقارِ همیشگی‌اش، روی تختِ شاهی نشسته بود و مادیس هم با حالتِ آماده‌باش، کنارش ایستاده بود. پایینِ پله‌های بلند، ژنرال و بقیه نیروها ایستاده بودن؛ به محض اینکه وارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
آرژان، بدون اینکه کلمه‌ای از دهانش خارج شود، با حرکاتی دقیق و منظم شروع به کار کرد. او از درون کیفِ چرمی و قدیمی‌اش، میزی کوچک و باستانی را بیرون کشید و روی زمین قرار داد. سپس، جام کوچکی از جنسِ نقره‌ی سیاه، یک تکه کاغذِ پوست‌مانند و قلمی که پرِ یک پرنده‌ی افسانه‌ای بود، را روی میز چید. هر حرکت او بویِ جادو و تاریخ می‌داد. در نهایت، رو به مادر کرد و با صدایِ بم خود گفت:
- همه چیز آماده است، بانوی من.
مادر از تختِ شاهی بلند شد. نگاهی به من انداخت؛ نگاهی که در آن هم نگرانی بود و هم یک دستورِ پنهان. با اشاره‌ی دست، از من خواست که کنارش بایستم. من و مادر به سمتِ میز رفتیم و کولدر نیز، با گام‌هایی سنگین و محکم، جلو آمد و درست کنار من ایستاد. سه نفر ما، درست بالای آن میزِ مرموز، سایه‌هایمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
همراه با کولدر از قصر زدم بیرون. هنوز سنگینیِ اون پیمانِ خون و اون مراسمِ عجیب و غریب زیر پوستم بود. وقتی رسیدیم به حیاط، همراه‌های کولدر دورِ یه نقطه ایستادن. ساشا با یه لحن جدی گفت:
- دروازه.
ولی من تا چشمم بهش افتاد، خواستم بگم: «دروازه کدومه آخه؟!»
اصلاً شبیه دروازه نبود؛ یه جورایی مثل یه دایره بود که انگار رنگ‌های سبز و آبی و بنفش رو ریخته باشن توش و با زور هم بزنن اونا رو با هم قاطی کنن. یه جورایی لرزون و عجیب بود، ولی خب، اگه به این می‌گن دروازه، پس باشه!
اول کولدر رفت تو و غیب شد. بعد اون مردی که کنارش بود، رو به من کرد و گفت:
- شاهزاده، نوبت شماست.
یه نفس عمیق کشیدم و پریدم توش. همون لحظه حس کردم انگار جاذبه اصلاً وجود نداره؛ توی هوا معلق بودم و هیچ حسی از بالا یا پایین نداشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
کولدر خیلی کوتاه و بدونِ توضیحاتِ اضافه گفت:
- همون کسی که برای آوردنش به تاریان رفته بودم.
مرد مسن یه تعظیمِ کوتاه کرد و گفت:
درود بر شاهزاده‌ی تاریان، من ایگان هستم.
من هم برای اینکه خیلی خشک و رسمی نباشم، با یه لبخند گفتم:
-درود بر شما.
ایگان ما رو راهنمایی کرد سمت یه تختِ دو نفره که وسط اتاق بود. اونجا یه زنی دراز کشیده بود که انگار اصلاً دور و برش رو حس نمی‌کرد؛ چشم‌هاش بسته بود. زن لاغر اندامی بود با موهای طلایی که روی بالش پخش شده بود و یه پیراهن بلند به رنگ سبز روشن تنش بود. از همون مدلِ شکمش معلوم بود که باردارِ ماه‌های آخر است.
کولدر رفت کنار اون زن نشست. دیدم یه جوری شد؛ اون مردِ خشن و بی‌خیالِ توی راه، یهو خیلی نرم و آروم شد. شروع کرد به نوازش کردنِ موهای زن و با یه صدای خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
قلبم یه لحظه ریخت. با همون لحنِ زمزمه‌وار بهش گفتم:
-چطوری؟ من هنوز یاد نگرفتم چطور از این قدرت استفاده کنم، من فقط یه برگِ سبز می‌بینم.
اون برگِ جادو، انگار از دستِ من کلافه شده بود؛ با شدت بیشتری دورِ چشمام چرخید و گفت:
- مرلین، احمق نشو، من خودِ اون قدرتم که توی وجودته، فقط کافیه بخوای! باید اون انگل رو از توی دهنش بیرون بکشی ولی حواست خیلی خیلی باشه، چون اگه یه لحظه هم دیر کنی، از دستت فرار می‌کنه و دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی نجاتش بدی.
یه نفسِ عمیق کشیدم. ترس داشت جای خودش رو به یه جورِ عجیبی به تمرکز می‌داد. چشم‌ها رو باز کردم. دنیا دیگه مثل قبل نبود؛ حس می‌کردم یه چیزی مثلِ یه جریانِ الکتریکی، توی رگ‌های من و بینِ دستِ من و دستِ لیندا جریان داره.
رو به ایگان گفتم، در حالی که سعی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
ایگان تشت رو با اون حالتِ وحشت‌زده‌اش برداشت و از اتاق زد بیرون. نگاهی به لیندا انداختم؛ انگار که یه وزنه سنگین از روی سینه‌اش برداشته شده باشه. رنگِ صورتش داشت برمی‌گشت.
با یه لبخندِ زورکی که سعی می‌کردم خستگیِ توی چشمام رو پنهان کنه، گفتم:
حالتون چطوره بانو؟
لیندا یه نفسِ عمیق کشید، انگار که داشت برای اولین بار بعد از مدت‌ها، اکسیژنِ واقعی رو وارد ریه‌هایش می‌کرد. با تعجب پرسید:
- خیلی خوبم… عجیب است، انگار اصلاً بیمار نبودم! ولی… اون صدای جیغِ وحشتناک… اون چی بود؟
حس می‌کردم بدنم داره از درون خالی می‌شه، اما سعی کردم صدام رو محکم نگه دارم:
- اون صدای جیغ، متعلق به همون انگلی بود که در وجودِ شما بود. اما نگران نباشید، اون الان دیگه وجود نداره. فقط… لطفاً چند لحظه‌یِ دیگه من رو تحمل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
***​
ژنرال ساشا:
لحظه‌ی آخر بود؛ درست وقتی که حس کردم بدنش داره از هم می‌پاشه. با تمام توانم، سقوطش رو مهار کردم. اما وقتی سنگینیِ بدنِ بی‌جانش رو روی بازوهام حس کردم، قلبم یک لحظه ایستاد. اون سرد بود نه اون سرمایِ معمولی که ما خون‌آشام‌ها داریم، نه. این سردیِ مرگ بود. انگار تمامِ گرمای وجودش، تمامِ اون مانایِ حیاتی رو در لحظه‌ی نجات دادنِ لیندا، سوخت داده بود تا فقط یک نفر زنده بمونه.
با صدایی که سعی می‌کردم لرزشش رو از کولدر پنهان کنم، غریدم:
- اتاق رو بهم نشون بده! همین حالا!
کولدر مثل آدم‌های بی‌هدف، فقط راه افتاد. من هم با بدنی که از خستگی و اضطراب سنگین شده بود، دنبالش رفتم. وقتی وارد اتاق شدیم، با دیدنِ چهره‌ی مرلین، تمامِ استراتژی‌های جنگیِ ذهنم از هم پاشید. رنگِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا