- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,147
- پسندها
- 15,471
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #41
***
ژنرال ساشا:لحظهی آخر بود؛ درست وقتی که حس کردم بدنش داره از هم میپاشه. با تمام توانم، سقوطش رو مهار کردم. اما وقتی سنگینیِ بدنِ بیجانش رو روی بازوهام حس کردم، قلبم یک لحظه ایستاد. اون سرد بود نه اون سرمایِ معمولی که ما خونآشامها داریم، نه. این سردیِ مرگ بود. انگار تمامِ گرمای وجودش، تمامِ اون مانایِ حیاتی رو در لحظهی نجات دادنِ لیندا، سوخت داده بود تا فقط یک نفر زنده بمونه.
با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو از کولدر پنهان کنم، غریدم:
- اتاق رو بهم نشون بده! همین حالا!
کولدر مثل آدمهای بیهدف، فقط راه افتاد. من هم با بدنی که از خستگی و اضطراب سنگین شده بود، دنبالش رفتم. وقتی وارد اتاق شدیم، با دیدنِ چهرهی مرلین، تمامِ استراتژیهای جنگیِ ذهنم از هم پاشید. رنگِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش