• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51
بعد، یه مکث کردم. تمامِ اون تردیدها، اون فشاری که روی شونه‌هام بود، یهو سرازیر شد سمتِ زبونم:
- بابا… من یه سوال دارم. یه سوالی که این چند وقت بدجوری درگیرم کرده.
اون لبخندِ معروفش رو زد؛ همون لبخندی که توی آینه‌ها هم وقتی نگاه می‌کنم، توی صورتِ خودم می‌بینم. با اشاره‌یِ سر بهم اجازه داد بپرسم. آروم گفتم:
- به نظرت… واقعاً فکر می‌کنی من می‌تونم شاهِ خوبی برای تاریان باشم؟ یا فقط دارم خودم رو گول می‌زنم؟
جلو اومد، فاصله رو برداشت و یهو بغلم کرد. حسِ امنیتِ آغوشش، اون چیزی بود که تو تمامِ این سال‌ها تو دنیایِ سردِ انسان‌ها کم داشتم. تو گوشم زمزمه کرد:
- مرلین، تو من رو یادِ خودم می‌اندازی. منم دقیقاً اون روزی که قرار بود لیاقیتم رو برایِ پادشاهی ثابت کنم، حسِ الانِ تو رو داشتم. پر از ترس،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
مادر جلو اومد، با سرانگشت‌هایِ ظریفش یقه و کتِ من رو مرتب کرد. چشماش برق می‌زد:
- همین‌طوره پسرم. تو به عنوانِ یک شاه به دنیا اومدی. حالا فقط کافیه ثابت کنی که وارثِ واقعیِ این جایگاهی. این تخت، فقط وقتی به تو تعلق می‌گیره که نشون بدی تاریان و مردمش، اولویتِ اولِ زندگیت هستن.
لبخندی زدم و محکم گفتم:
- ثابت می‌کنم که هستم، مادر.
همون لحظه اَدرا با ابهتِ همیشگیش وارد شد. نگاهش رو به ما دوخت و گفت:
- سرورم، حکام رسیدن. اجازه ورود می‌دید؟
مادر به سمتِ تختِ سلطنتی رفت و روش نشست. با دستش به سمتِ راستِ خودش اشاره کرد که بایستم، مادیس هم سمتِ چپش مستقر شد. مادر با صدایِ رسا گفت:
- بگو وارد بشن.
اَدرا بیرون رفت و چند ثانیه بعد، صدایِ خدمتکارِ تالار تویِ فضا پیچید:
- حاکمِ سرزمینِ برفی و همسرشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53
بعد سرش رو چرخوند سمتِ مادر و با لحنی که یه جورِ خاصی ساختگی به نظر می‌رسید، اضافه کرد:
- تبریک می‌گم بانویِ من. خبرهایِ خوبی به گوشمون رسیده.
مادر با آرامشی که فقط مخصوصِ خودشه، لبخندی زد:
- ممنون الیخاس. لطف دارید.
بعد، نگاهِ تیزِ الیخاس رویِ صورتِ من قفل شد. یه جور کنجکاویِ خطرناک تویِ چشماش بود. دستش رو دراز کرد:
- سرورم، بازگشتتون به تاریان رو تبریک می‌گم. خیلی مشتاق بودم که بالاخره از نزدیک ملاقاتتون کنم.
وقتی دستم رو به سمتش دراز کردم و انگشتام لمسش کرد، یه حسِ عجیب، شبیه به تخلیه‌یِ یه بارِ الکتریکیِ وحشتناک، از دستم به سمتِ بدنم دوید. اون فقط یک دست دادنِ ساده نبود؛ یه جور آزمونِ قدرت بود. چشمام رو بستم و تویِ اون لحظه‌یِ سکوت، حس کردم تمامِ توانِ درونی‌ام داره بیدار می‌شه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54
با وقار و خرَم، تا جلوی تخت اومد و یه تعظیمِ کوتاه و باکلاس کرد:
- درود بر ملکه و شاهزاده‌ی تاریان.
مادیس که همیشه آماده‌ی پذیرایی بود، با لبخند گفت:
- خوش آمدی بانو فلورا.
فلورا هم با یه لبخندِ بسیار متین جواب داد:
- خوشحالم که اینجام و شاهزاده رو ملاقات می‌کنم.
من هم که نمی‌خواستم از بحث عقب بمونم، لبخند زدم و گفتم:
-خوشبختم بانو، بفرمایید.
سری تکون داد و رفت سمتِ صندلی‌ها. باید اعتراف می‌کردم که بانو فلورا جذابیتِ خاصی داشت، اما یه جور غرورِ موندگار و باکلاس هم توی رفتارش بود؛ جوری که موهاش رو جمع کرده بود و کنارِ بانو آلنوس نشسته بود، انگار داشت یه بازیِ شطرنجِ نامرئی رو مدیریت می‌کرد.
نفسِ راحتی کشیدم که دوباره صدای خدمتکار اومد:
- حاکم سرزمین یاقوت و همسرشون وارد می‌شوند.
این بار،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #55
جنگِ تمام‌عیار بینِ دو گروهِ وحشی در جریان بود: گله‌هایِ عظیمِ گرگ‌هایِ غول‌پیکر که با غرش‌هایِ کرکننده‌ آسمون رو می‌لرزوندن، و در مقابلشون، لشکرِ بی‌رحمِ خون‌آشام‌ها که مثلِ سایه‌هایِ متحرک، از هر طرف هجوم می‌آوردن.
نگاهم ناخودآگاه چرخید و روی یه نقطه ثابت قفل شد. پشتِ لشکرِ گرگ‌ها، یه نفر ایستاده بود. یه زن، با زره‌ای که زیرِ نورِ ماه می‌درخشید و نگاهی که از تمامِ اون آشوب، جدا بود. اون با یه وقارِ ترسناک و یه غرورِ بی‌حد و مرز، ایستاده بود و با یه لبخندِ شرارت‌آمیز که تا گوش‌هاش می‌رسید، به نابودیِ هر دو طرف نگاه می‌کرد. انگار از تماشایِ این قتل‌عام لذت می‌برد. زیرِ لب، با صدایی که لرزه به تنِ روحم می‌انداخت، زمزمه کرد:
- آره… همینه… همین‌طوری ادامه بدید… همدیگه رو از پا دربیارید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #56
الیخاس، با اون ابهتِ سرد و نگاهِ نافذش که انگار می‌تونست اعماقِ روح رو ببینه، به ویندر که هنوز داشت با اضطرابِ درونش کلنجار می‌رفت، نگاه کرد. صدایش، قاطع و بدونِ هیچ‌گونه تردیدی، فضایِ سنگینِ تالار رو شکافت:
- ملکه درست می‌گویند، ویندر. بنابراین، بهتر است آرام بگیری و تمرکزت را بر رویِ آنچه در پیشِ رو داریم بگذاری.
همین که کلماتِ الیخاس در فضا پیچید، توجهِ همه‌ی ما ناخودآگاه به سمتِ تختِ پادشاهی جلب شد. شاهزاده، که تا همین لحظه مثلِ مجسمه‌ای بی‌جان افتاده بود، شروع به تکان خوردن کرد. پلک‌هایش، آرام اما با تردید، به هم خورد و بعد، چشمانِ آبیِ عمیقش، کم‌کم باز شدند. نورِ تالار، که انگار تا آن لحظه از دیدِ او پنهان بود، حالا به آرامی داشت در مردمک‌هایش منعکس می‌شد.
ملکه، با قدم‌هایِ تند اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #57
هنوز داشتم با خونسردیِ ترسناکِ تیلاو و پراژا کلنجار می‌رفتم که صدای خدمتکار، برای آخرین بار توی تالار طنین‌انداز شد:
- حاکم سرزمینِ نقره‌ای و همراهشان وارد می‌شوند
با ورود اون دو نفر، انگار یه دفعه شیرِ آبِ صدایِ تالار رو بستن؛ سکوتِ مطلق همه‌جا رو گرفت. زن و مردی با وقار، سر تا پا پوشیده در طیف‌های مختلفِ طوسی. آباریس، کت‌وشلوارِ طوسیِ بسیار شیکی داشت که با خطوطِ باریکِ مشکی تزیین شده بود و تضادِ جذابی با پیراهنِ سفیدِ زیرش داشت. بانو اَفرند هم در لباسی با آستین‌های سه‌ربع، با چهارخانه‌های طوسی و مشکی وارد شد که جوری توی تنش نشسته بود که انگار هر سانتش رو با وسواسِ تمام انتخاب کرده بودن.
هر دو به سمت ما اومدن و با یه تعظیمِ هماهنگ و دقیق، گفتن:
- درود بر ملکه و شاهزاده‌ی تاریان.
من و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #58
الیخاس مکثی کرد؛ سکوتی که توی تالار حکم‌فرما شد اون‌قدر سنگین بود که صدای تپش قلبم رو توی گوش‌های خودم می‌شنیدم. بالاخره با اون لحنِ خشک و شمرده‌اش گفت:
- شاهِ تاریان باید کسی باشه که ما همگی با اطمینان بتونیم پشتش بایستیم و به قدرتش تکیه کنیم. مرلین، آیا تو واقعاً می‌تونی بارِ این مسئولیت رو به دوش بکشی؟
دستم رو مشت کردم؛ ناخن‌هام توی گوشتِ کفِ دستم فرو رفت. باید برگ برنده‌ام رو رو می‌کردم، وگرنه همین‌جا بازی رو می‌باختم. با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه، گفتم:
- اگر اون یادگاریِ گرانبهای شاهِ فقید رو برگردونم، برایِ همه‌یِ شما رضایت‌بخش هست؟
الیخاس چرخید و نگاهی به بقیه‌ی حُکام انداخت، انگار داشت از چشم‌هاشون تأیید می‌گرفت:
- نظرِ شما چیه؟
ویندر که از قبل در جریانِ ماجرا بود، قبل از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #59
نگاهم رو چرخوندم روی صورت‌های بهت‌زده‌شون. می‌دونستم حرفی که می‌زنم مثل بمب صدا می‌کنه، ولی راهی جز صادق بودن نبود. با صدایی که حالا محکم‌تر به نظر می‌رسید، گفتم:
- قضیه ساده‌تر و در عین حال پیچیده‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید. چند شب پیش، وقتی توی خلسه دیدم، کولدر، آلفای گرگینه‌های نقره‌ای، خودش رو به قصرِ اوپالِ سیاه رسوند. اون نه به عنوان یک رهبرِ مغرور، بلکه به عنوان پدری مضطرب اومده بود. همسر و فرزندش در آستانه‌ی مرگ بودن و اون برای نجاتِ خون و نسلش، تنها راهِ نجات رو در من دیده بود. کولدر در اون لحظه، فارغ از تمامِ سال‌ها دشمنی، با پیمانِ خون ضمانت کرد که اگر من جانِ عزیزترین‌هاش رو نجات بدم، نه تنها تا ابد دین‌دارِ من باقی می‌مونه، بلکه با تمامِ توانش من رو به سلامت به تاریان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #60
بعد از اینکه اون همه گزارش و برنامه‌ریزی تموم شد، حُکام با همون آداب و رسمِ همیشگی، نگاهی احترام‌آمیز به مادر و من انداختن و یکی‌یکی از سالن خارج شدن. سکوتِ سنگینی جایِ اون همه حرف رو گرفت، اما این یه سکوتِ خالی نبود؛ یه سکوتِ پر از انتظار بود. قرار گذاشتیم وقتی از مصر برگشتم، دوباره دورِ هم جمع بشیم تا نتیجه‌ی این سفرِ سرنوشت‌ساز رو با هم مرور کنیم.
من هم که کلی فکر و خیال تو سرم بود، تصمیم گرفتم این سفر رو سنگین نکنم. نمی‌خواستم یه گردانِ نظامی و کلی دنبال خودم راه بندازم که هم جلب توجه کنه و هم کار رو پیچیده کنه؛ پس فقط با یه محافظِ کاربلد و قابل اعتماد راهیِ سفر شدم.
وقتی به اتاقِ خودم رسیدم، بدنم انگار داشت از خستگی وا می‌رفت. بدونِ اینکه حتی نگاهی به اطراف بندازم، خودم رو پرت کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا