- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,147
- پسندها
- 15,471
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #51
بعد، یه مکث کردم. تمامِ اون تردیدها، اون فشاری که روی شونههام بود، یهو سرازیر شد سمتِ زبونم:
- بابا… من یه سوال دارم. یه سوالی که این چند وقت بدجوری درگیرم کرده.
اون لبخندِ معروفش رو زد؛ همون لبخندی که توی آینهها هم وقتی نگاه میکنم، توی صورتِ خودم میبینم. با اشارهیِ سر بهم اجازه داد بپرسم. آروم گفتم:
- به نظرت… واقعاً فکر میکنی من میتونم شاهِ خوبی برای تاریان باشم؟ یا فقط دارم خودم رو گول میزنم؟
جلو اومد، فاصله رو برداشت و یهو بغلم کرد. حسِ امنیتِ آغوشش، اون چیزی بود که تو تمامِ این سالها تو دنیایِ سردِ انسانها کم داشتم. تو گوشم زمزمه کرد:
- مرلین، تو من رو یادِ خودم میاندازی. منم دقیقاً اون روزی که قرار بود لیاقیتم رو برایِ پادشاهی ثابت کنم، حسِ الانِ تو رو داشتم. پر از ترس،...
- بابا… من یه سوال دارم. یه سوالی که این چند وقت بدجوری درگیرم کرده.
اون لبخندِ معروفش رو زد؛ همون لبخندی که توی آینهها هم وقتی نگاه میکنم، توی صورتِ خودم میبینم. با اشارهیِ سر بهم اجازه داد بپرسم. آروم گفتم:
- به نظرت… واقعاً فکر میکنی من میتونم شاهِ خوبی برای تاریان باشم؟ یا فقط دارم خودم رو گول میزنم؟
جلو اومد، فاصله رو برداشت و یهو بغلم کرد. حسِ امنیتِ آغوشش، اون چیزی بود که تو تمامِ این سالها تو دنیایِ سردِ انسانها کم داشتم. تو گوشم زمزمه کرد:
- مرلین، تو من رو یادِ خودم میاندازی. منم دقیقاً اون روزی که قرار بود لیاقیتم رو برایِ پادشاهی ثابت کنم، حسِ الانِ تو رو داشتم. پر از ترس،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش