• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
مرلین:
قبل از اینکه بزنم به چاک و راهیِ اون سفرِ پر از دردسر بشم، به تیلور سپردم که ببینم برای این سفر به چه چیزهایی نیاز دارم. اونم طبق معمول، یه کیف دوشیِ شیک و خوش‌دست برام ردیف کرد. شاید از ظاهرش فکر کنین یه کیفِ کوچیکِ ساده‌ست، ولی از اون جادوهایی که من بلد باشم، نباید غافل بشین؛ اون کیف جوری محدود شده بود که اگه بخوای کلِ اموالِ قصر رو توش بچپونی، باز هم جا داشت، انگار یه کامیونِ پر از وسایل رو توی یه کیفِ دوشی جا داده بودم.
وقتی کارها تموم شد، رفتم توی باغ تا یه کم با خودم خلوت کنم. کنار یکی از اون درخت‌های پرتقالِ خونی ایستاده بودم و به رنگِ سرخ و عمیقِ میوه‌ها خیره شده بودم که یهو یه چیزی حواسم رو پرت کرد. صدای دویدن! یه صدایِ سریع و سنگین که انگار داشت با شتاب به سمت من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
***​
کریستین:
اتاقِ جلساتِ قصرِ، مثل همیشه بویِ سیاست و توهمِ قدرت می‌داد. من پشتِ میزِ بزرگ و سنگین نشسته بودم و بقیه، از جمله هونر، با اون نگاه‌هایِ کنجکاو و بترسونشون، منتظرِ بودن که من بالاخره دهنم رو باز کنم. سکوتِ اتاق اون‌قدر سنگین بود که انگار می‌شد صدایِ نفس کشیدنِ دیوارها رو شنید. بالاخره هونر نتونست جلوی خودش رو بگیره و با اون لحنِ محترمانه اما پر از سؤال، پرسید:
سرورم، خواهش می‌کنم به ما بگید… برای چی همه‌ی ما رو اینجا جمع کردید؟
یه نفسِ عمیق کشیدم. نمی‌خواستم از الان جلوی این‌ها خودمو نشون بدم، اما باید مهره‌ها رو روی صفحه می‌ریختم. نگاهی به صورت‌هایِ جدیِ دورِ میز انداختم و با صدایی که سعی می‌کرد کاملاً بی‌تفاوت باشه، گفتم:
- طبقِ خبری که به دستم رسیده…...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
یه لبخندِ اطمینان‌بخش زدم و گفتم:
- خیالت راحت مادر، حتماً با یادگارِ پدر برمی‌گردم.
دستش رو دورِ بازوم حس کردم که یه فشارِ گرم و امیدوارکننده داد. اون یه نگاهِ پر از اطمینان بهم انداخت که یعنی «من به تو ایمان دارم».
با هم رفتیم سمتِ محوطه‌ی اصلی، جایی که بقیه منتظر بودن. همین که چشمم به دنیس افتاد، یهو نفسم بند اومد! باورم نمی‌شد؛ اون هم دقیقاً تیپی مثلِ من زده بود! یه پیراهنِ سفید، شلوارِ مشکی و یه کیفِ اداریِ جمع‌وجور هم روی دوشش بود که حدس می‌زدم اون هم مثلِ کیفِ من، کلی وسایلِ خطرناک توش قایم کرده. نگاهش کردم و با خودم گفتم: «چه هماهنگیِ اعصاب‌خردکنی»
صدایِ مادیس رشته‌یِ افکارم رو پاره کرد:
- خب، وقتِ رفتنه. شاهزاده، همه‌یِ ما اینجا منتظریم که تو با اون یادگارِ شاهِ فقید برگردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
مسئول با ادب گفت:
- حتماً آقا، شماره رو بفرمایید.
شماره رو بهش دادم و گوشی رو گذاشتم. چند لحظه بعد، صدای زنگِ تلفنِ اتاق بلند شد. مسئول پذیرش با احترام گفت:
- بفرمایید جناب اکسترا
وقتی گوشی رو برداشتم، صدای ماجد رو شنیدم. با همون لحنِ عربیِ گرم و آشنا، شروع کردم:
- سلام ماجد، من مرلینم. همون که چند ماه پیش توی حفاری بهش کمک کردی، یادت میاد؟
یه مکثی کرد، انگار داشت توی حافظه‌اش دنبالِ اسمم می‌گشت، و بعد با یه ذوقِ واقعی گفت:
- مرلین؟! پسر چطوری؟ کی برگشتی مصر؟ چقدر خوشحال شدم.
با یه لبخندِ پیروزمندانه گفتم:
- تازه امروز رسیدم. راستش… یه کاری برات دارم.
بدون معطلی گفت:
- هر چی باشه در خدمتم.
حالا وقتش بود که تیر رو توی تاریکی رها کنم:
- می‌خوام من و دوستم رو ساعت دوازده شب، برسونی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
به طرف آسانسور رفتم و دکمه‌اش رو زدم. درها با یه صدای آرام باز شدن و من وارد شدم. تمام مسیر تا اتاق، داشتم به اون مرد قدبلند فکر می‌کردم؛ همون یارو با تیشرت سفید و کلاه آفتاب‌گیر که از وقتی وارد کافه شده بود، مثل سایه دنبالمون راه افتاده بود.
وقتی به اتاق رسیدم، سریع در رو بستم و رفتم سراغ کیفم. دوربین رو برداشتم و یه نگاه هم به وسایل دیگه انداختم تا مطمئن بشم چیزی جا نذاشتم. قرار نبود برای عکاسی معمولی راهی اهرام بشم؛ این بار پایِ جادو، آنوبیس و یادگار پدرم وسط بود. یه اشتباه کوچیک می‌تونست کل مأموریت رو به باد بده.
دوربین رو برداشتم و دوباره به سمت آسانسور برگشتم. وقتی پایین رسیدم، دیدم دنیس کنار درِ هتل ایستاده و تاکسی هم جلوی ورودی منتظرمونه. قیافه‌اش مثل همیشه جدی و بی‌حالت بود، اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #66
در ابتدا، تاریکیِ مطلق بود، اما ناگهان، با شعله‌ور شدنِ مشعل‌های دیواری، تالاری عظیم و باشکوه نمایان شد. اینجا دیگر یک زیرزمین ساده نبود؛ اینجا تالاری بود که از شکوهِ قصرهای فراعنه فراتر می‌رفت. دیوارها با نقش‌ونگارهای خیره‌کننده از خدایان و اسطوره‌های مصر پوشیده شده بود؛ گویی هر نقش، روایتی از یک دورانِ گمشده را در خود داشت.
در انتهای سالن، روی سکویی بلند، تختی از طلای ناب قرار داشت که زیر نورِ مشعل‌ها می‌درخشید. آنوبیس، با قدم‌هایی که هیبتِ تالار را دوچندان می‌کرد، از پله‌ها بالا رفت و بر تخت نشست.
او با نگاهی که گویی از میانِ روحِ من می‌گذشت، گفت:
- مرلین، در پیش روی تو، هفت آزمون است. در هر یک، تو با موجودی از قلمروِ دیگری روبرو خواهی شد. باید با هفت نفر نبرد کنی تا شایستگیِ خود را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #67
آنوبیس از روی تختِ طلایی‌اش بلند شد. تمامِ تالار، انگار با حرکتِ او، نفسش را حبس کرد. او با نگاهی که سنگین‌تر از کوه‌های مصر بود، به من خیره شد و گفت:
- ای فرزند آیهان! تو گویی گامی در مسیرِ میراثِ نیاکان خویش برداشته‌ای؛ اما بدان که این تنها آغازِ کار است. اکنون، زمانِ آن رسیده که در عرصه‌ی آزمون‌ها، شایستگیِ خود را بازآفرینی کنی.
و بعد، بدونِ هیچ مقدمه‌ی اضافه‌ای، عصای باصلابتش را به زمین کوبید. ناگهان، نوری چنان خیره‌کننده و عظیم از میانِ شکاف‌ها بیرون پاشید که تمامِ وجودم را گرفت. وقتی چشم‌هایم دوباره باز شد، دیگر خبری از آن تالارِ باشکوه نبود؛ بوی خاک و رطوبت و گرمایِ بیابان آمده بود.
خودم را کنار یک رودخانه‌ی پهناور دیدم. آنوبیس، با همان آرامشِ ترسناکش، به سمت قایقی که کنار ساحل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #68
جلوی هم ایستاده بودیم که یهو با سرعت وحشتناکی پرید سمت من. جاخالی دادم، اما اون با مهارتی عجیب دور زد و با دمش چنان کوبید وسط سینه‌ام که نفسم بند اومد و با شدت پرت شدم کف رودخانه. همون‌طور که دردم رو تحمل می‌کردم، یه لبخند کج و کوله زد و گفت:
- تو مال منی شاهزاده!
از اون لبخندش متنفر بودم. دستم رو گذاشتم روی سینه‌ام، همون‌طور که کف رودخانه نشسته بودم، با غیظ بهش نگاه کردم و گفتم:
- اگه فکر کردی با یه ضربه می‌تونی من رو بشکنی، سخت در اشتباهی! امروز می‌خوام چنان خورشیدی بهت نشون بدم که پشیمون بشی چشم قرمز.
در همون لحظه، انگار صدایی از اعماق وجودم، توی گوشم زمزمه کرد:
- آب با تو همراه است؛ تنها اراده‌ات را به کار بند.
توی ذهنم تجسم کردم که نسخه‌های بی‌شماری از خودم وجود دارن. از جام بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #69
سخمت لبخندی زد و گفت:
- ای شاهزاده، آزمونی که در پیش داری، به سهمگینیِ نامِ من است؛ آزمونی که گویی پوست از استخوانت بدرد.
بعد با پاش زد به زمین و خیلی نرم رفت روی هوا. رو کرد به آنوبیس و دنیس و گفت:
- ای بیگانگان، شما را در این کارزار حقِ دخالت نیست.
دنیس که انگار کپ کرده بود، یه تعظیم سریع کرد و گفت:
- چشم بانو، هر چی شما بگید.
آنوبیس هم بدون حرف عقب کشید.
سخمت همون دستی که گل رز توش بود رو گرفت سمت من، مچش رو چرخوند و یهو بادِ سرخِ شدیدی بلند شد. باد نبود که، طوفان بود! شن‌های داغ مثل سنگریزه می‌خورد تو صورتم و پوستم رو می‌خراشید.
چشمام رو بستم و زیر لب گفتم:
- لعنتی… زود باش مرلین، یه فکری کن!
یهو صدایی شنیدم، چشمام رو باز کردم و یه پری کوچولو با بال‌های سیاه و لباس مشکی و چشمای قرمز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,146
پسندها
15,462
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #70
آنوبیس با صدایی که انگار از دل تاریخ برمی‌آمد، گفت:
- خیر من برای آزمون راستی شاهزاده به معبد تو وارد گشته ام.
ماعت نگاهی به من و دنیس انداخت و با وقار تمام پرسید:
- کدام‌یک از این دو، جان‌برکفِ این تخت و تاج است؟
کمی جلو رفتم و با یک تعظیم کوتاه گفتم:
- من مرلین، فرزند آیهان هستم، بانوی من.
ماعت لبخند ملایمی زد که انگار تمام وجودم را تسخیر کرد. دستش را به سمتم گرفت و با صدایی که دستور بود، گفت:
- همچون قلبِ درا، به سوی حقیقت برگرد!
همین که این را گفت، جادو از همه طرف به من هجوم آورد. حس کردم بدنم دارد کوچک و کوچک‌تر می‌شود، انگار می‌خواستم در اندازه یک قلب جا بگیرم. یک نیروی نامرئی مرا به سمت ترازوی ماعت کشید. روی کفه ترازوی طلایی قرار گرفتم. ماعت پرِ سفید و درخشانش را از سربندش جدا کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا