- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 142
- پسندها
- 1,354
- امتیازها
- 8,043
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #21
کاساندر نیز فهمیده بود که در آن مکان نفرین شده هیچکس، حتی ارواح طرفدار او نخواهد بود؛ پس جعبه را از روی میز چنگ زد. انگار آخرین داشتهاش بود که جهان میخواست از او دریغ کند و قبل از آنکه ملکه اول فاصله زیادی بگیرد گفت:
- حداقل فکر میکردم برای مادرم ارزش قائل هستید؛ اما شما حتی نذاشتید روش مرگش رو خودش انتخاب کنه! پس بیاید دیگه در مورد گذشته دوستانتون با هم صحبت نکنیم سرورم.
کلماتش مثل تیغهای بیپود، بیهیچ لرزشی، در هوا ماند.
من، هر دو قلب را دیدم؛ یکی زخمی و دیگری سنگشده.
میدانم هیچ پاسخی وجود نداشت؛ که بتواند آن سالهای گمشده را زنده کند.
کاساندر بدون تعلل آن بوستان خونین را ترک کرد. مکانی که رزهایش همیشه بیش از حد سرخ بودند، گویی خاک، مرگهای قدیمی را فراموش نکرده بود.
گاهی درک...
- حداقل فکر میکردم برای مادرم ارزش قائل هستید؛ اما شما حتی نذاشتید روش مرگش رو خودش انتخاب کنه! پس بیاید دیگه در مورد گذشته دوستانتون با هم صحبت نکنیم سرورم.
کلماتش مثل تیغهای بیپود، بیهیچ لرزشی، در هوا ماند.
من، هر دو قلب را دیدم؛ یکی زخمی و دیگری سنگشده.
میدانم هیچ پاسخی وجود نداشت؛ که بتواند آن سالهای گمشده را زنده کند.
کاساندر بدون تعلل آن بوستان خونین را ترک کرد. مکانی که رزهایش همیشه بیش از حد سرخ بودند، گویی خاک، مرگهای قدیمی را فراموش نکرده بود.
گاهی درک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش