• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان به دنبال شارلو | زهرا صالحی(تابان) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Taban_Art
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 231
  • بازدیدها بازدیدها 16,477
  • کاربران تگ شده هیچ

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #221
الکس با تردید گفت:
-خب، حالا که گفتی، دیگه اصلاً ترسی نداریم، نه؟
همه خندیدند، حتی تامپر. لبخندش هنوز ضعیف بود، اما واقعی بود. و همین، برایشان کافی بود. همه چیز داشت به روال عادی خودش برمی‌گشت.
سیریوس در حالی که پیش می‌رفت، گفت:
-بیاید بچه‌ها...اگه بترسیم، همون بهتره که سایه‌ها ما رو ببلعن. تا وقتی با هم باشیم، هیچ تنگه‌ای نمی‌تونه ما رو بترسونه.
الکس برای چند لحظه متوقف شد و نفس عمیقی کشید. انگار یک نیروی نامرئی کنترل بدنش را از او گرفته بود؛ دستانش سنگین شده بودند و پاهایش مثل ریشه‌های درختی کهن به زمین چسبیده بودند. مغزش فرمان می‌داد، اما بدنش اطاعت نمی‌کرد. این حس بیگانگی با خودش، او را آزار می‌داد.
از همان ابتدا، وقتی سیریوس اجباراً به عنوان راهنمایشان انتخاب شد، قلب الکس پر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #222
تقریبا دو روز تمام بود که احاطه شده بودند. مارتین هیچوقت گمان نمی‌کرد اگر در یک مسیر کاملا صاف راه برود و دو سمت بدنش صخره‌هایی بلند و نوک‌تیز قرار داشته باشند، بتواند در این حد احساس ناراحتی کند. مرتب تصور می‌کرد الان است که تنگه او را ببلعد. با توجه به چیزهایی که سیریوس قبل‌تر برای آن‌ها توضیح داده بود، تصور می‌کرد اگر حتی زمزمه کند، صدایش شروع به پخش شدن می‌کند؛ درست مانند صبح‌های سال نو، در سالن عمومی خانه‌ی مقدس شارلو. زمانی که اسقف صحبت می‌کرد، صدایش چون در فضای خانه‌ی مقدس بود به طرز جالبی پخش می‌شد و تقریبا همه می‌توانستند بشنوند. اما واقعا این‌طوری نبود و او حتما فکر می‌کرد دلیل گذاشتن این اسم روی این تنگه، آن‌چنان به پخش شدن صدا در فضای اطرافشان مربوط نمی‌شد.
در این دو روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #223
با ولعی که مارتین نمونه‌ی آن را تنها در سرو شام دیشب دیده بود، تمام آن را سر کشید و سپس در حالی که دستی روی شانه‌ی مارتین گذاشته بود، ادامه داد:
- وقتی به یاک رسیدیم اولین کاری که می‌کنم اینه که یه بطری بزرگ بگیرم. این یکی اعصاب من رو خورد کرده. شانسی که داشتیم این بود که این اطراف آب پیدا می‌شه.
مارتین نگاهی به بطری خالی در دست الکس انداخت و آهی کشید. خودش هم تشنگی را حس می‌کرد، اما چیزی نگفت. ترجیح می‌داد ذخیره‌ی آبش را برای موقعیت‌های واقعا ضروری نگه دارد. به جای آن، به صخره‌های بلند و تیزی که دو طرفشان را احاطه کرده بودند، خیره شد. نور خورشید به سختی از لابه‌لای شکاف‌های بالای تنگه می‌تابید و سایه‌های درازی روی زمین می‌انداخت. انگار خود طبیعت هم می‌خواست به آن‌ها یادآوری کند که چقدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #224
مارتین داشت قدم می‌زد و به صخره‌های عظیمی که انگار هر لحظه ممکن بود روی سرشان فرو بریزند. پس از ذره‌ای جلو رفتن، آن روشنایی که در انتهای تنگه دیده بود هر لحظه دور و دورتر می‌شد. چشم‌هایش را ریز کرد اما نتوانست به نتیجه‌ی واضحی برسد. هنوز خیره شده بود به همان نقطه و اضطرابی در اعماق دلش بالا و پایین می‌رفت که ناگهان الکس با حرکتی مثل گربه که انگار قصد داشته باشد شکارش را غافلگیر کند، کنارش لغزید. با صدایی که فقط خود مارتین می‌توانست بشنود، پچ‌پچ کرد:
- راستی، یادته دیشب چی بهت گفتم؟ اون موقع که تامپر خُرخُر می‌کرد و سیریوس داشت توی خواب با کوله‌اش صحبت می‌کرد؟
مارتین ابرو بالا انداخت. آرام گفت:
- تو هنوزم...یعنی هنوزم داری به این موضوع فکر می‌کنی؟ به نظرت شدنیه اصلا؟
بعد هر دو خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #225
مارتین فقط توانست بخندد. یاد حرف‌های دیشب الکس افتاد و سعی کرد یک‌بار دیگر به مرور آنچه در شب گذشته رخ داده بود، بپردازد. زمانی که روی تخته‌سنگی سرد نشسته بود و انگشتانش را روی جلد چرمیِ کتاب مقدسِ شارلو می‌لغزاند. صفحات کهنه، زیر نوک انگشتانش زمخت و گرم بودند، انگار هنوز حرارتِ آفتابِ شارلو را در خود حفظ کرده بودند. چشمانش را بست و تصویر سالن بزرگِ خانه‌ی مقدس را به یاد آور؛ نورِ رنگی که از پنجره‌های منقوش می‌تابید، صدای همخوانیِ کوتوله‌ها و بوی کندر که همیشه در هوا می‌پیچید. حالا اینجا، در دلِ تنگه‌ای که حتی ستاره‌ها هم به نظر اسیر می‌رسیدند، آن خاطرات مثل رویایی دور احساس می‌شد. از شارلو تا اینجا...چه مسیرِ پرپیچ‌وخمی بود... .
سکوتِ شب فقط با صدای تامپر که گاهگاهی در خواب غرّشی می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #226
مارتین دستش را به سمت چاقو بر و آن را آماده نگه داشت.
- بیدارشون کنیم؟
- نه.
الکس به سیریوس اشاره کرد:
- اگه اون با اینا همدست باشه، همین الان کارمون تمومه. ولی اگه نه...شاید بتونیم یه برگه برنده پیدا کنیم.
سایه، حالا واضح‌تر بود. انگار قدی بلند و لاغر داشت، اما حرکاتش...بیش از حد انعطاف‌پذیر بود. مثل این بود که استخوان‌هایش از جنس دیگری بود. مارتین کتاب مقدس را باز کرد و انگشتش ناخودآگاه روی صفحه‌ای کهنه لغزید.
- و تاریکی بر چهره‌ی او سایه می‌اندازد.


فصل سیزدهم
مهمانی بزرگ


در سکوت پیش از طلوع، وقتی که هنوز ستاره‌ها در آسمان سوسو می‌زدند و نسیم خنک صبحگاهی در میان درختان می‌پیچید، نگهبانان طایفه بی‌صدا و با چابکی در جایگاه‌های خود مستقر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #227
یکی از افراد طایفه، پیرمردی با ریشی سفید و چشمانی که گویی تمام تاریخ قبیله را در خود حفظ کرده بود، در حلقه‌ی مردان نشست و داستانی قدیمی درباره‌ی خانه‌ی مقدس شارلو آغاز کرد. صدایش آرام اما پر از ابهت بود، گویی هر واژه‌ی او با وزن تاریخ همراه می‌شد.
- از زمانی که کودک بودم و پدربزرگم این داستان را برایم روایت می‌کرد، خانه‌ی شارلو همیشه مقدس بوده... . آن خانه‌ی سنگی قدیمی، بر فراز یک تپه‌ی سفید، قرن‌هاست که از این سرزمین و مردمانش محافظت کرده. می‌گویند حتی پیش از آن‌که طایفه‌ی ما به این‌جا بیاید، شارلو آنجا زندگی می‌کرده... . کسی نمی‌داند او چه کسی بود. شاید جنگاوری افسانه‌ای، شاید پیامبری از دوران فراموش شده. اما روح او هنوز در آن سنگ‌ها جاریست.
سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد. حتی باد نیز آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #228
گریگوری در سکوتِ گوشه‌ی دنج ذهنش غرق شده بود، جایی که افسانه‌های شارلو همچون سایه‌هایی رازآلود در پسِ تاریکی‌های زمان پرسه می‌زدند. نفس‌هایش آرام و عمیق بود. گویی با هر دم، خاطراتی کهن را از اعماق فراموشی بالا می‌کشید. نگاهی به جمعیت انداخت. چهره‌هایی که در نور نارنجی آتش برافروخته می‌درخشیدند؛ چشم‌هایی که پر از انتظار و پرسش به او دوخته شده بود. سری تکان داد و از جا برخاست. گویی سنگینی نگاه‌ها، او را از درون می‌فشرد.
قدم‌هایش را تند کرد، از کنار آتش گداخته که گرمای آن تا دوردست‌ها در سرمای پاییزی پراکنده می‌شد، عبور کرد و به سوی تاریکیِ فراسوی اردوگاه شتافت. باد سردی از فراز کوه‌ها پایین می‌خزید و برگ‌های زرد و قرمز را با خود می‌راند، گویی طبیعت خود را برای زمستانی سخت آماده می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #229
گریگوری انگشتانش را به پنجره فشرد. مهِ سردی که از دشت‌ها برخاسته بود، کم‌کم مسیر را از دید پنهان می‌کرد. شاید زمان آن رسیده بود که پاسخ را پیدا کند. شاید...باید قدم در راهی می‌گذاشت که هیچ‌کس پیش از او جراتش را نداشت. اما آیا بازگشتی در کار بود؟
گریگوری با وقاری شاهانه و گام‌هایی آهسته و حساب‌شده به کنار پله‌ها رفت. بادِ سردِ پاییزی، ردای طلایی و قرمز او را به نرمی پس می‌زد، گویی خودِ باد نیز در برابر شکوه او سر تعظیم فرود آورده بود. انگشتان بلند و استوارش را بر روی پارچه‌ی نرم ردا کشید. آن را روی شانه‌هایش مرتب کرد و با حرکتی آرام، گلو را صاف نمود. نفس عمیقی کشید و به بالا نگاه کرد. پله‌های سنگیِ قدیمی، پله‌پله تا جایی که چشم کار می‌کرد، بالا می‌رفتند و در تاریکی محو می‌شدند. گرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #230
گریگوری آهسته از پله‌های چوبی مرتب چیده شده در پشت هم، پایین آمد. صدای نرم قدم‌هایش روی چوب کهنه و خاک خورده، در سکوت دل‌انگیز کلبه می‌پیچید و به طرز عجیبی با حس‌وحال آن لحظه هماهنگ بود. دقیقا مانند همان هنگامی که بالا می‌آمد. هوای داخل، بوی قدیمی خاطرات را می‌داد؛ ترکیبی از چوب خیس، دود آتش و چیزی شبیه نان گرم و دوستی‌های دور. دستی روی نرده کشید، انگار آخرین بار بود که از آنجا می‌گذرد، و بعد بی‌آن‌که پشت سرش را نگاه کند، با لبخندی در چوبی را گشود و بیرون رفت.
هوای بیرون، همچنان خنک و سبک و کمی زیادی سرد بود، مثل نفس اول یک صبح بهاری. نسیم آرامی از لابه‌لای شاخه‌های درختان عبور می‌کرد و پرچم‌های کوچکی که برای جشن برافراشته شده بودند، در باد به آرامی می‌رقصیدند. آسمان آبی‌رنگ، با تکه‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Taban_Art

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا