- تاریخ ثبتنام
- 17/4/21
- ارسالیها
- 331
- پسندها
- 2,068
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 9
- نویسنده موضوع
- #111
قبل از اینکه از پله های مارپیچی پایین برود لحظهای مکث میکند، نگاهش را کشدار به در اتاق برزکار میدوزد. حرفهای علیرضا در ذهنش رژه میروند ( چرا مهتاب باید چوب گناههای پدر و برادرش رو بخوره؟ تو همیشه به فکر خودت بودی و فقط خودت رو دیدی!) . میگویند عشق را نمیتوان دید ولی اگر لحظهای در چشمان علی خیره شوی میتوانی عشق را ببینی که چطور بی صدا در نگاهش زندگی میکند، تصمیمش را میگیرد، شاید حق با علی باشد و مهتاب واقعا بیگناه باشد. پس باید وارد آن اتاق مجلل لعنتی شود و مدارکی بدرد بخور علیه برزکار پیدا کند. هرچند که ورود به ان اتاق دشوار و محال به نظر برسد. نمیداند اینکار را برای دل علیرضا میکند یا صرفا ماموریت! نگاهش را نا محسوس روی دوربینهایی که گوشه به گوشهی عمارت کار گذاشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.