• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پلیس به اضافه‌ی عشق | آتنا سرلک کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آتنا سرلک
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 113
  • بازدیدها بازدیدها 7,238
  • کاربران تگ شده هیچ

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #111
قبل از اینکه از پله های مارپیچی پایین برود لحظه‌ای مکث می‌کند، نگاهش را کشدار به در اتاق برزکار می‌دوزد. حرف‌های علیرضا در ذهنش رژه می‌روند ( چرا مهتاب باید چوب گناه‌های پدر و برادرش رو بخوره؟ تو‌ همیشه به فکر خودت‌ بودی و فقط خودت رو دیدی!) . می‌گویند عشق را نمی‌توان دید ولی اگر لحظه‌ای در چشمان علی خیره شوی می‌توانی عشق را ببینی که چطور بی صدا در نگاهش زندگی می‌کند، تصمیمش را می‌گیرد، شاید حق با علی باشد و مهتاب واقعا بی‌گناه باشد. پس باید‌ وارد آن اتاق مجلل لعنتی شود و مدارکی بدرد بخور علیه برزکار پیدا کند. هرچند که ورود به ان اتاق دشوار و محال به نظر برسد. نمی‌داند اینکار را برای دل علیرضا می‌کند یا صرفا ماموریت! نگاهش را نا محسوس روی دوربین‌‌هایی که گوشه به گوشه‌ی عمارت کار گذاشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #112
***روزبه

روزبه کوبش‌های بی‌امان قلبش را در سینه حس می‌کند؛ ضربان‌هایی سنگین و سرکش که انگار می‌خواهند از میان استخوان‌هایش راهی به بیرون پیدا کنند. با این‌ حال، در ظاهر همان چهره‌ی بی‌تفاوت همیشگی را حفظ کرده چهره‌ای که سال‌ها تمرین کرده بود پشت آن، اضطراب و خشم و ترس را پنهان کند.

برزکار آخرین پک را به سیگارش می‌زند. نوک سرخ سیگار برای لحظه‌ای در تاریکی عصر می‌درخشد و بعد زیر پاشنه‌ی کفش چرمی و واکس‌خورده‌اش له می‌شود. دود نازکی در هوا پیچیده و محو می‌شود. برزکار نگاه نافذش را به روزبه دوخته و با لحن سردی می‌گوید:
ـ دلم نمی‌خواد یه حرف رو دوبار تکرار کنم. همین که صحبت‌هام با سارا عرب تموم شد، می‌گم بچه‌ها باهات تماس بگیرن. اون‌وقت خودت تنهایی محموله‌ای رو که جاساز کردیم می‌رسونی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #113
سریع شال نازکی برداشته و همانطور کج و کوله روی موهایش می‌اندازد. همزمان با بلند شدنش نور کم رمقی که از لای پرده های حریر به داخل می‌تابید هم کم جان تر می‌شود.
ـ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اصلا با اجازه کی اومدی داخل؟

لحنش تند است اما روزبه متوجه لرزش خفیف صدایش می‌شود. می‌تواند از دو دوی مردمک چشم‌هایش به راحتی ترس را بخواند. ترسی که پشت جسارت همیشگی‌اش پنهان کرده. روزبه نگاهش را از او گرفته و کاملا خونسرد جوابش را می‌دهد.
ـ با گندی که دیشب زدی انتظار داشتی نیام؟
صفحه‌ی موبایلش را یکبار خاموش و روشن می‌کند و نگاهی تیز به آن می‌اندازد. آه از نهادش بلند می‌شود، هنوز از رضا خبری نشده.
دریا اخم می‌کند.
ـ گند؟
روزبه قیافه‌ای حق به جانب بخ خود می‌گیرد.
ـ از هفت خان گذشتم تا بیام گندت رو درست کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #114
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته است. تنها نوار باریکی از نور عصرگاهی از میان پرده‌های ضخیم عبور می‌کند و روی کف‌پوش تیره‌ی اتاق می‌افتد. بوی چوب گران‌قیمت، عطر تلخ مردانه و هوای مانده‌ی اتاق در هم آمیخته و فضایی خفه و سنگین ساخته است. کوبش های بی‌امان قلبش تنها صدایی است که گوشش را پر کرده، چند لحظه در جا ایستاده و نگاهش را در فضای اتاق می‌چرخاند.هر ثانیه ارزش طلا دارد، نباید وقت را تلف کند. با قدم‌هایی نرم و سریع به سمت میز کار برزکار می‌رود. انگشتانش دستگیره‌ی کشوی اول را گرفته و آن را بیرون می‌کشد.پر از پرونده. لا به لای آنها را می‌گردد،کاغذ، قبض، مدارک بی‌اهمیت.هیچ! کشوی دوم را باز می‌کند.باز هم هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمی‌کند. فک‌هایش روی هم فشرده می‌شود.لعنتی! می‌داند محال است آدمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا