• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول BDY مجموعه دلنوشته‌های بید بی‌مجنونی در من قدم می‌زند | فاطمه محمدی اصل کاربر یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #21
بخش دوم:
شرقی دیگر زبان ندارد، بلندتر می‌نویسد!


تو بلا بودی افتادی در رگ و پی‌ام،
آخرین نفس‌های حبس کرده در گلوگاهم را ارزان فروختم به بوسیدنت. اصلا برای جانم تو نباش، مگر آسمان قرمز می‌شود؟
فوقش ماه ابر را ر آغوش بکشد و بگریستد، اندکی باران ببارد، زمین بشکافد، دنیا ویران شود؛ اصلا تو دگر نباش، اینجا مگر بیدبی‌مجنونی دلتنگت می‌شود؟
فقط گاه به یادِ رقص لبخندت، اشک‌هایم بازی در می‌آوردند. این چشمانم گاه به عنایت تو محتاج شوند و گیس‌هایم بیمناک به دنبال انگشتانت می‌گردند تا لمسشان کنی. بدون تو می‌شود زندگی کرد، همانند همان روزها که نبودی. فقط کمی،من در میان این نوشته‌ها زیر بید بی‌مجنون خاک می‌شوم!
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #22
عزیز از دست رفته‌ام، اگر حالا بپرسند تو برایم شبیه چه هستی، می‌گویم وطن!
آری، تو مثل وطنی بودی که گاهی مرا زخم میزد؛ ولی باز هم دوستش داشتم... .
مثل وطن، مثل شهر؛ شهری که هرکوچه‌اش خاطرست، حتی اگر آسفالت دلش شکسته باشد!
می‌دانی عزیز از دست رفته‌ام؟
دلتنگی برایت هم مثال دلتنگی برای وطن است؛ نه می‌شود تعریفش کرد، نه می‌شود از دستش گریزان شد. فقط شب‌ها می‌شود رفت زیر درخت بیدمجنون و فکر کرد اگر فقط یک‌بار دیگر تورا ببینم، شاید این‌بار بلد باشم چطور در همان جایی که رنجم دادی،
برای خودم گوشه‌ای امن بسازم… .
با این‌حال، هنوز هم وقتی می‌گویم «خانه»،
اولین تصویری که در ذهنم می‌آید
چشمان توست.
ما آنقدرها هم بی‌وطن نیستم، عزیز از دسته‌ رفته‌ام.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #23
قلم و کاغذ برداشتم. می‌خواستم بنویسم؛ ولی هر واژه پس از تو گزاف بنظر می‌آمد. میدانی چرا عزیز رفته‌ام؟
چون بیدی که من باشم بیهوده برای شکوفه‌های عشقی که از قبل ریشه خشکانده بود، آب می‌ریختم. تو رفتی و همه چیز خاتمه یافت؛ خورشید را سرما گرفت، ماهی های حوض دیگر در بین آب نرقصیدند، میوه درخت انارمان دیگر سرخ نبود.
حتی گنجشک‌های سرخوش که روی پنجره می‌نشستند و بیدارم می‌کردند دیگر آواز صبح بخیر نخواندند. به چشم می‌بینم که تو و زندگی هر دو با هم ساک جمع کرده‌اید.
زیبای من به کجا رفتی که بعد از رفتنت
انگار اندوه یک روح سرگردان تمام خوشبختی‌ام را تسخیر کرده؟ حقیقت را به من بگو، قول میدهم سراغت نیایم.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #24
دستانم را بگیر و با من به خاطرات بیا
قدم بزن در بین دلدادگی‌هایمان پیش چشمان مردمان بی‌وفا پرست. با من بیا به حوالی اشک‌های یخ زده در شهر مردگان ، بیا آنجا که کنار رازقی‌ها زانو زدیم و تن یک دیگر را به آغوش کشیدم، ناغافل از فردایی که دیگر تپش‌های قلبت را نداشتم.
دستانم را محکم بچسب و به خاطرات بیا؛ بیا به آن‌جا که رفتنی نیست و حبس شدن حکم ابدیست. وای من، باز هم این سناریو منسوب به تناخس تکرار می‌شود، همان که من خواهانت بودم و تو رفتن آوازت... .
باید گفت عزیز رفته‌ام، ما افسانه‌هایمان بیشتر از شاهنامه گریستن داشت. اگر کلمات برای نوشتن از عشق ناتوان نبود، امروز چه حماسه‌ای رقم می‌زد بی‌وفاییت... .
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #25
من دیده بودمت که آمیخته به زیبایی بال‌های سنجاقک، مورد هجوم وحشیانه قورباغه‌های غم و درد برکه قرار می‌گیری.
می‌دانستم من هم بیشتر از قورباغه‌ای خطرناک برایت نیستم. هر هزاران بار از تو گریخته بودم. از تو دست کشیده بودم؛ اما دست‌هایم از من فرار می‌کردند تا راهی برای رسیدن به تو بیابند.
پاهایم بی‌اراده می‌دویدند تا تو را از غم قورباغه‌های کور نجات دهند و لبانم بی‌قرار‌تر از شاعرانه‌های یک شاعر نیمه جان در جست و جوی بال‌هایت برای بوسه زدن می‌گشتند‌. به خود که آمدم دیدم قورباغه‌های زشت تو را بلاخره بلعیدند. باخته بودم چون تمام من متعلق به تو بود.
عطوفتم بر این علت شکل گرفت که در چین گوشه چشمانت کاشته شود.
اشک‌هایم بر این علت باریدند که برای اندوه از دست رفتنت غزل شوند.
این تن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #26
میدانم فقط چند کتاب و پیراهن راه‌راه به جا گذاشته‌ای؛ اما من را از خاطر نبر.
گاه عاشقانه‌های شهریار را با صدای بلند بخوان.
همان کتاب شعری که برایت هدیه دادم و بردی را باز کن. نگاهت را دنبالم بچرخان و مرا که در بین کلمات سر به شانه چسباندم ببین.
نباید بگویم؛ اما لطفا اشک بریز، شاید از بین ادبیات غمگین نوشته‌ها ریشه‌‌ام دواندم و به تو رسیدم و گونه‌های مردانه شبنم‌زده‌ات را بوسیدم.
عهدی با من ببند، گاه ظهر‌های روز جمعه‌ات را روی آن نیمکت چوبی جمع‌وجور، در پارک کنار کودکان و درختان کهن سال به تصور خیال من بگذران! چشمانت را ببند و کتاب را سخت به سینه‌ات بچسبان. زیر لب یکی از این نامه‌ها که برایت می‌فرستم را زمزمه کن.
شاید از بین واژگان این دیوانه که منسوب تو شده است ناگهان در قلبت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #27
خیلی وقت است که دیگر جاسیگاری عزیز از دست رفته‌ام روی میز مقابل گلدان بابونه پر نمی‌شود. دیگر در این خانه بحث مرد‌کوه‌کن و دخترک نبات وسط کشیده نمی‌شود و هر صبح نسیم میان درخت بیدمجنون که کمر برای لیلی خم کرده رقص نمی‌کند. حالا هر روز قلمی شبیه خنجر به دست، در غروب‌های جمعه با فنجان چای لاهیجان یخ کرده روی میز دنبال زنده کردنت با کلمات می‌دوام. شب‌هایم بی‌ماه اشک می‌شود و اشک‌ها خودشان خشک!
از شما دوست من چه پنهان؟ من احمق هنوز به زخم‌هایم چسب زخم نمی‌زنم.
خیره راه آمدنش می‌مانم تا رفتنی‌ام بازگردد و خودش چسب زخمی برای زخم‌هایم شود.
می‌خواهم باز گردد تا این تن از بوی دلتنگی سر دلش را به سر دار نیاویزد... .

مرد کوه‌کن: فرهاد
دخترک نبات: شیرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #28
راستش را بخواهی دلم می‌خواهد مخاطب نامه‌های عاشقانه یک نویسنده باشم.
در حیاط کنار حوض آبی چشم دوخته به رقص ماهی‌های قرمز به انتظار پستچی بشینم تا نامه‌های او را برایم بیاورد.
آنگاه معشوقه‌ام از چشم‌هایم واژه به واژه بنویسد و دل دادگیمان را برای شمع‌‌های نمیه‌ سوخته شب‌هایش تعریف کند.
باران که بی‌هوا بارید خیس خیالم شود و باز دست به قلم برایم جمله هارا به صف بکشد.
من برای تو آنقدر غزل اشک نوشته‌ام که نویسنده شده‌ام،
حال میدانم دلدادگی‌های یک نویسنده به چه اندازه می‌تواند شبیه آفتاب فروردین بر گلبرگ های بوته باغچه یاس ارزشمند باشد!
در من، زنی هست که شب‌های منتهی به زمستان را در استکان ‌های کمر باریک چای می‌نوشد. نشسته کنار پنچره خانه قدیمی کوچه بن بست شقایق مقابل گرامافون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #29
به تماشای رقص مهیج واژگان نشسته‌ام که ببینم بلاخره کجای این قصه عقب می‌کشند و دست از وصف وجود تو در تمام جهانم بر می‌دارند.
با انگشتان خیس نور شبتاب‌ها را می‌گیرم.
این رقص تاب آور پایانی ندارد.
تو هیچ گاه فراموش نمی‌شوی،
آن چنان این استخوان‌های لعنتی تو را دوست دارند که از یاد برده‌اند متعلق به چه کسی هستند.
این منِ احمق تو را بیشتر از خودش باور دارد.
دوست داشتم باز هم بنویسم‌. افسوس از غزل‌ها که با دیدن آفتاب شرقی چشم‌هایت به لکنت افتادند.
تو قدم به قدم در وجود این آدم متلاشی، بوته‌‌های نرگس خانم جون اردیبهشت ماه را کاشتی. سبز شدی، در من روییدی؛ بهار خوش را مهمان روزگار دلمرده‌ام کردی.
با تو می‌شد تا لحظه آخرین روز زندگی در شهر تلکان زیر شلاق نرم باران، دستت را بگیرم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #30
کشور جانم، عزیزم رفته است... .
تمام ثانیه‌های امروز که مجنونم برای آخرین بار گل گلدان‌ سفید را آب داد و کلاف کاموا مقابل مخمل انداخت به یاد می‌سپرم!
احوالاتم مشابه ورق سفیدیست که مورد هجوم کلمات بیگانه و زشت قرار گرفته است، یا که روان نویس جوهر پس داده و من نمی‌دانم از حمله واژگان بگریستم یا از نا امیدی بمیرم.
از همه اسفناک‌تر می‌دانی چیست کشور جان؟
پیراهن راه راه جدید عزیزم کادو شده در کمد انتظارش را می‌کشد.
درست بعد از بستن در و رفتنش نامه‌‌رسان کتاب‌هایی که با هم قرار بود بخوانیم را آورد.
اصلا همین دیروز کیک گیلاس پختیم و با دستانش گیلاس‌ها را شبیه گوشواره به گوشم آویخت... .
گمان نکن که رفتی و همه چیز خاتمه یافت.
امشب در خوابم مرزها را برای بوسیدن سایه مژگانت زیر پا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا