• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تو پایان من بودی | ستاره شباهنگ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ستاره شباهنگ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 131
  • بازدیدها بازدیدها 8,804
  • کاربران تگ شده هیچ

ستاره شباهنگ

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
29/7/22
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,068
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #131
دلآرام یه قدم به جلو‌ برداشت و گفت:
ـ یعنی شما می‌خواهید بدون اینکه کاری براش بکنید مارو‌ بفرستین خونه؟ اون خیلی ضعیفه.
دامپزشک گفت:
ـ واقعا الان براش بهتره اینجا نباشه چون ضعیفه و ممکنه بیماری دیگه‌ای از بقیه حیوونا بگیره. من چکش کردم فعلا فقط گرسنه و سردشه.
وقتی از دامپزشک ناامید شدیم هر دو از درمانگاه خارج شدیم، دلآرام پکر بود و متاصل اون با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
ـ حالا چی میشه؟
دستمو دراز کردم و تا گربه رو ازش بگیرم و گفتم:
ـ بیا بریم خونه، نگرانش نباش من می‌برمش زیادم بی‌تجربه نیستم.
اون اما از دادنش به من خود داری کرد و گفت:
ـ نه... اصلا فکرشم نکن اینو‌ ببری خونه رامین، میلان و آرمان دوتا سگ ژرمن بزرگ دارن چطور ندیدیشون!
گفتن:
ـ خب مشکلش چیه؟
جواب داد:
ـ شوخیت گرفته؟ اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ستاره شباهنگ

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
29/7/22
ارسالی‌ها
173
پسندها
1,068
امتیازها
6,463
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #132
سکوت تو فضا طنین افکن شده بود، فقط صدای قطرات بارون بود که روی سقف ماشین می‌خورد. کمی گلومو‌ صاف کردم و گفتم:
ـ من به پدرت چیزی نگفتم!
نکاهش کردم تا واکنشش رو‌ ببینم اون تو سکوت به روبرو خیره مونده بود اما مشخصا دلخور بود، ادامه دادم:
ـ دلم‌نمی‌خواد فکر کنی من دهن لقم...
اما اون پرسید:
ـ پس از کجا فهمیده؟ نکنه بهش الهام شده.
گفتم:
ـ یه روز که سر مزار دخترمون داشتم گریه می‌کردم دیدم کنارم ایستاده.

دلآرام
با شنیدن کلمه دخترمون از دهانش انگار جریان برق از ستون فقراتم عبور کرد، ضربان قلبم بالا رفت و حس می‌کردم نمی‌تونم آب دهانم رو‌ قورت بدم. بغض نشست ته گلوم و سعی کردم با نگاه کردن به بچه گربه روی پاهام حواسم کمی پرت کنم تا گریه نکنم.
اون ادامه داد:
ـ فکر نمی‌کنم برای حدس زدنش باید خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا