- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 808
- پسندها
- 4,994
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #331
از موتور پیاده شد؛ لاستیکها هنوز از حرارت تعقیب میسوختند. آن را بیهیچ مکثی به دست یکی از افراد باند ایچینوسه سپرد. مرد کیف مشکی کوچکی را جلو آورد و تفنگی جمعوجور و سرد را روی آن گذاشت. صدایش پایین بود، اما هشدار در آن خودنمایی میکرد:
- سه دوزه... بیهوشکنندهاس اما برای انسان... مرگآوره.
میکایلا گوشهی لبش را با پوزخندی کوتاه و بیروح بالا کشید. کیف و تفنگ مخصوص را گرفت، وزنشان را در دست سنجید و گفت:
- منم قرار نیست روی آدم امتحانش کنم.
سرش را کمی کج کرد و با چانه به سمت خیابان اشاره زد؛ به رد خونِ کشیدهشده روی آسفالت، به ماشین مچالهشدهای که هنوز بخار از آن بلند میشد. صدای تهدیدآمیزش به جان افراد دیگر باند لرزه انداخت:
- تو بگو! یه آدم معمولی بعد از این تصادف فرار میکنه یا...
- سه دوزه... بیهوشکنندهاس اما برای انسان... مرگآوره.
میکایلا گوشهی لبش را با پوزخندی کوتاه و بیروح بالا کشید. کیف و تفنگ مخصوص را گرفت، وزنشان را در دست سنجید و گفت:
- منم قرار نیست روی آدم امتحانش کنم.
سرش را کمی کج کرد و با چانه به سمت خیابان اشاره زد؛ به رد خونِ کشیدهشده روی آسفالت، به ماشین مچالهشدهای که هنوز بخار از آن بلند میشد. صدای تهدیدآمیزش به جان افراد دیگر باند لرزه انداخت:
- تو بگو! یه آدم معمولی بعد از این تصادف فرار میکنه یا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.