- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 888
- پسندها
- 5,736
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #341
ایچیرو از کنار جسد رد شد، بیآنکه تغییری حتی در صورتش ایجاد شود. برای او این صحنات تازه نبود. راهروها و علائم را در پیش گرفت. نورهای اضطراری قرمز، مثل نبضی بیمار، دیوارها را روشن و خاموش میکردند. چراغهای قرمز روشن بودند اما تمام لامپهای آبی شکسته شده بودند. گویی آن موجود تنها با نور سرخ تخاصم نداشت. حتی سیمکشیهای بلندگوها دریده شده بودند تا آرامش شکارچی را در قلمرو جدیدش بر هم نزنند.
هر قدم ایچیرو حسابشده بود؛ پاها نرم روی فلز مینشستند، زانوها کمی خم، شانهها رها اما آماده. انگار بدنش پیش از ذهن، مسیر شکار را تشخیص میداد. در مسیر، اجساد بیشتر شدند. بعضیها تکهتکه، بعضی فقط رها شده؛ انگار قاتل در لحظهای تصمیم گرفته باشد ادامه ندهد. رد چنگالها روی دیوارها، سقفِ خطافتاده، و...
هر قدم ایچیرو حسابشده بود؛ پاها نرم روی فلز مینشستند، زانوها کمی خم، شانهها رها اما آماده. انگار بدنش پیش از ذهن، مسیر شکار را تشخیص میداد. در مسیر، اجساد بیشتر شدند. بعضیها تکهتکه، بعضی فقط رها شده؛ انگار قاتل در لحظهای تصمیم گرفته باشد ادامه ندهد. رد چنگالها روی دیوارها، سقفِ خطافتاده، و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.