مردم از دین خروج می کردندما بی غمان م**س.ت دل از دست دادهایم
همراز عشق و همنفس جام بادهایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
میساخت چو صبح لاله گون رنگ هوامردم از دین خروج می کردند
تا تو سمت گنــاه می رفتی
شهر بی آبرو به هم می ریخت
در خیابان که راه می رفتی
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدنما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
چون فاصله ی بیت بُود فاصلهٔ ما
-صائب تبریزی
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهاییمنم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
من عاشقم و دلم بدو گشته تباهمي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست
آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود