• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 87
  • بازدیدها بازدیدها 3,398
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #41
چشم‌های براق پریچهر بین لباس و چهره‌ی شبدر در گردش است.
پریچهر:
- این... خیلی قشنگِ!
شبدر:
- برو بپوش، اینطوری زیاد معلوم نیست. همین‌جا منتظرم.
دقایقی بعد با پوشیدن لباس از اتاق پرو بیرون می‌آید و منتظر به آن‌ها نگاه می‌کند تا نظرشان را بشنود. لباس عروس سفید دانتل بدون پف و ژیپون، تا کمر جذب که بعد از آن کلوش می‌شد، یقه گرد بسته‌ای داشت و از زیر آسترش تا بالای سی*ن*ه‌اش می‌رسید با آستینش‌هایی که تا ساعد جذب و بعد کلوش می‌شد، شاید زیباترین لباسی بود که به عمرش دیده‌بود.
نغمه:
- مثل ماه شدی!
لادن:
- انگار همین الان از توی قصه‌ها اومدی بیرون. معرکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #42
پریچهر:
- خانم‌والا خاله‌ی بنده هستن.
سمیه:
- پس حق داشتن که لباس رو بهتون بدن. خیلی خب... اگه کاری با بنده ندارین که می‌تونین برین صندوق، البته قابلتون رو هم نداره.
پریچهر:
- ممنونم بابت کمک‌هاتون.
سمیه:
- خواهش می‌کنم گلم، پس میگم برای کمک بیان که لباس‌ها رو راحت عوض کنین.
لادن:
- نیازی نیست، خودمون می‌تونیم.
سمیه:
- هر طور راحتین. کاری با بنده داشتین صدام کنین، همین اطرافم.
نغمه:
- مرسی عزیزم، خسته نباشی.
با تعویض لباس‌ها از پرو بیرون می‌آیند و به‌طرف صندوق می‌روند.
لادن:
- پری، دیدی چقدر قشنگ بودن!
پریچهر:
- واقعاً معرکه بودن، اصلاً نمی‌شد چشم ازشون برداشت.
نغمه:
- اگه برمی‌گشتم عقب از همین‌جا لباسم رو می‌گرفتم. از طرح‌هاشون خیلی خوشم اومد.
لادن:
- پس خالت کجاست؟ کنار صندوق نیستش که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #43
خیلی زود ماشین جلوی خانه توقف می‌کند و نغمه و لادن جلوتر از پریچهر وارد می‌شوند و از شدت خستگی روی مبل کنار در ورودی می‌نشینند. پریزاد با شنیدن صدای در از آشپزخانه بیرون می‌آید.
پریزاد:
- سلام، خسته نباشین.
نغمه:
- سلام خاله. وای داریم می‌میریم.
لادن:
- آخ پام، فکر کنم دارم پیر میشم.
پریزاد:
- دور از جونتون، شما هنوز جونید، زوده برای این حرف‌ها. برین لباساتون رو عوض کنین بعد بیاین ناهار!
با تعویض لباس‌هایشان هر سه در حالی که دور میز نشسته‌اند، حرکات پریزاد را با چشم دنبال می‌کنند.
پریچهر:
- چه بوی خوبی، یعنی این مدت دلم لک زده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #44
لادن:
- نه خاله، شما که تاج‌ سرین، منظورم دختر‌های مامانبزرگمِ.
پریچهر:
- حالا نمی‌خواد خجالت بکشی و ساکت بشی.
لادن:
- کی؟ من و خجالت؟
نغمه:
- ساکت شدنش واسه‌ی خجالت نیست، داره با چشم تیکه‌های کیک رو اندازه می‌گیره که بزرگ‌تر رو برداره.
پریچهر با ابرویی بالا رفته به‌ لادن نگاه می‌کند.
پریچهر:
- لاد... گوشیم داره زنگ می‌زنه، جواب بدم برمی‌گردم.
پریزاد:
- برو مامان جان.
پریزاد با بسته شدن در اتاق از آن چشم می‌گیرد و به‌طرف دخترها بر‌می‌گردد.
پریزاد:
- عصر قرار چی‌کار کنین؟
نغمه:
- گیفت و کارت‌ها مونده، اما فکر نکنم طرحی رو انتخاب کرده باشه.
لادن:
- به من گفتش که چند جا رو میره و همون موقع هم انتخاب می‌کنه.
با خروج پریچهر از اتاق، به‌طرفش بر‌می‌گردند.
پریچهر:
- باشه من خودم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #45
پریزاد:
- خیلی خب، برو به سلامت!
با عجله لباس‌هایش را می‌پوشد و سریع از خانه خارج می‌شود، با رفتن پریچهر، لادن و نغمه نیز آماده برگشتن به خانه‌هایشان می‌شوند.
پریزاد:
- کجا دخترا؟ یه خرده استراحت کنین بعد برین.
نغمه:
- خیلی زحمت دادیم، ممنون خاله‌پریزاد.
پریزاد:
- شما رحمتین، این حرف‌ها چیه؟ می‌موندین خوشحال می‌شدم.
لادن:
- ما هم اینجا خیلی بهمون خوش می‌گذره، منتها الان کار داریم و مجبوریم بریم.
پریزاد:
- اتفاقاً چون کار دارین می‌ذارم برگردین.
پریزاد به در تکیه می‌دهد.
پریزاد:
- پسفردا شب منتظرتونم. با یاشار و حمید بیاین! خب؟
نغمه:
- زحمت نمی‌دیم، ایشا... یه وقت دیگه مزاحم می‌شیم.
پریزاد:
- شما مراحمین. فردا شب منتظرتونم، حرف اضافی نشنوم!
لادن:
- چشم! دستتون درد نکنه، با اجازه.
نغمه:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #46
- خب بعدش؟
- بغض کرد، حمید و داداشاش و آقاجونم توی حیاط بلال کباب می‌کردن، برگشتنی فکر کردن دعوامون شده، فکر کن طوری نقش بازی کرد اونا هم که می‌شناسنش باور کردن.
- حرص نخور قربونت برم! اون هم پیر شده و دل نازک.
- نمیگم خوب نیست، اتفاقاً خیلی هم مهربونه، همین ماه پیش دست تنها رب پخت، برای هر کدوممون جدا فرستاد، اما نمی‌دونم چرا یهو عوض میشه و اینطوری می‌کنه.
- به دل نگیر! تو که می‌دونی کارهاش از روی قصد نیست.
- می‌دونم. مرسی پریچهر، الان که حرف زدم آروم‌تر شدم.
- فدات شم عزیزم! برو بخواب که فردا خواب نمونی.
- برنمی‌گردی؟
- نه، مریضی که قرار بود چند روز دیگه بره واسه‌ی گرفتن اهدا، حالش خوب نیست، عملش افتاد فردا صبح، الان هم خودم روی سرش وایسم خیالم راحت‌تره.
- کاری داشتی بگو خودم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #47
- با سیوان حرف زدی؟
- حرف زدم، همین صبح همه‌ی این‌ها رو گفتم، میگه همین الان میام، خب اگه اون بیاد کی کارهای اون طرف رو درست می‌کنه؟ خونه از یه طرف، کارهای روستا و شرکت هم باید سامون بده، معلوم نیست وقتی بیاد چند روز کارها باز عقب میفته. خودمم می‌دونم رفتارهام درست نیست و این وضعیت تصمیم خودم بوده ولی... ولی نمی‌دونم بی‌قرارم، همش با خودم میگم اگه الان کنارم بود، اگه بود... .
لادن با لبخندی دلسوزانه به پریچهر نگاه می‌کند.
- همه‌ی این بهونه گرفتنا به‌خاطر این که دلت واسش تنگ شده.
- دلم خیلی تنگش شده!
لادن با دیدن چشم‌های تر شده‌ی پریچهر، او را در آغوش می‌کشد.
- قربون دل کوچیکت برم. غصه نخور عزیزم خیلی زود میاد و تموم دلتنگی‌هات رفع میشه.
با بلند شدن صدای زنگ، از هم فاصله می‌گیرند.
- ببی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #48
- خواب بودم، صدای پیامت بیدارم کرد.
لحن و فاصله‌ میان پیام‌های پریچهر، دلخوریش را جار می‌زند و سیوان این را خوب متوجه می‌شود.
- معذرت می‌خوام!
- می‌خوام بخوابم، کاری نداری سیوان؟
- چون جواب زنگم رو نمیدی پیام دادم، زنگ بزنم قبل خواب صدات رو بشنوم؟
- حوصله ندارم حرف بزنم، خستم، البته اگه بتونی درک کنی.
خودش نیز می‌دانست که دروغ می‌گوید و دلش برای صدای سیوان و ناز دادنش تنگ شده‌است، اما چه کند که دلخور بود و لجباز.
- درک می‌کنم. قول میدم خیلی زود میام پیشت و همه‌ چی رو جبران می‌کنم، باشه؟
آخرین بار که حرف زدیم گفتی چندتا از خریدهات مونده، چیزهایی که می‌خواستی رو گرفتی؟
- وقت نداشتم، تا الانم شیفت بودم؛ می‌دونی که، یه نفری باید همه‌ی کارها رو انجام بدم.
خودش نیز می‌دانست رفتارهایش بی‌منطق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #49
شلختگی موها و دکمه‌های نیمه باز پیراهنش خستگیش را به خوبی نشان می‌دهند و چشم‌های قرمزش نخوابیدن طولانی مدتش را جار می‌زنند. خیلی سریع از پشت میز کارش بلند می‌شود و به‌سمت کمد لباس‌هایش گام برمی‌دارد.
- خب، پس یه چند دقیقه باید وا... .
پریچهر روی تخت می‌نشیند و با تعجب به سیوان که با عجله ساکش را از کمد بیرون می‌آورد، نگاه می‌کند.
- داری چی‌کار می‌کنی سیوان؟
سیوان نگاهی به ساعت مچیش می‌اندازد.
- اگه الان حرکت کنم تا قبل ظهر می‌رسم، بعد می‌تونیم بریم چند جا رو ببینیم و چیزایی که می‌خوای رو بگیریم؛ فقط این شارژرم ک... .
پریچهر با دیدن حرکات سیوان عجیب دلتنگش می‌شود و خودش را بابت بی‌محلی این مدتش در دل سرزنش می‌کند.
- سیوان صبر کن! چی‌کار می‌کنی؟ من نگفتم که بیای، اون هم الان و با این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #50
- جانم مامان؟
- جونت سلامت باشه پسرم! برگشتنی‌ با یاشار بیاین، خب؟
- چشم مامان، حواسم هست!
- مثل همیشه دیر نکنین، یکیتون شب بیاد اون یکی نصفه شب، هر دوتاتون زود بیاین؛ دیگه یادآوری نکنم!
- چشم مامان‌! چیزی می‌خوای بگیرم؟
- نه، همه چی هست، منتظرتونم.
- باشه قربونت برم! من برم دیگه.
- خدانگهدارت.
- خداحافظ.
با قطع کردن تماس، تلفنش را کنار تلویزیون می‌گذارد و کنار پریچهر و دخترها روی مبل‌ می‌نشیند.
شاید بهترین روز هفته به زمانی تعلق داشت که به خانه‌ی پریزاد می‌آمدند و هر یک از آن‌ها برای رسیدن همان روز، لحظه شماری می‌کردند و هر بار هم پذیرایی پریزاد آن‌ها را خجالت‌زده می‌کرد.
نغمه:
- ببخشید خاله، زحمت دادیم.
لادن:
- خیلی زحمت کشیدین، باور کنین این همه تدارک نیاز نبود، ما که غریبه نیستیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا