• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 87
  • بازدیدها بازدیدها 3,398
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #61
- من... .
الای گوشه دامن محلی‌اش را بالا می‌گیرد و در حالی که کوزه‌اش را روی شانه‌اش می‌گذارد، قدمی به محسن نزدیک می‌شود.
- واسم من من نکن ببینم! تو اون شهر بی در و پیکر یه جو غیرت پیدا نمیشه که دنباله ناموس مردم راه میفتی؟
محسن تن خشک شده از تعجبش را تکان می‌دهد و شرم‌زده سرش را زیر می‌اندازد و سعی می‌کند دخترک را آرام کند.
- بذارین توضیح بدم.
اِلای انگشت اشاره‌اش را جلوی صورت محسن می‌گیرد‌ و تهدید وار تکان می‌دهد.
- واسم مهم نیست توی اون شهر بی‌قانون چه غلطی می‌کنین، ولی یادت باشه که اینجا رو با اونجا اشتباه نگیری که دریده شدنت به دست مرد‌های این روستا رو تضمین می‌کنم!
اِلای روسری دور صورتش را که اندکی کنار رفته‌بود محکم می‌بندد و با برداشتن کوزه‌اش با قدم‌هایی سریع از کنار محسن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #62
***
با صدای کوبیده شدن در که بین صدای برخورد قطرات باران به شیشه‌ گم شده‌است، پلک‌هایش را از هم فاصله می‌دهد و به اطراف نگاهی می‌اندازد. با بلند شدن دوباره‌ی صدا، بالاخره لحاف را از روی تنش کنار می‌زند و متعجب به عقربه‌های ساعت که دو صبح را نشان می‌دهند نگاهی می‌اندازد و حین پوشیدن ژاکتش به‌طرف در می‌رود. با شدیدتر شدن ضرباتی که بر در کوبیده می‌شود، قدم‌هایش را سرعت می‌بخشد. با باز کردن در، جسم خیس کدخدا و چند مرد را داخل حیاط خانه‌اش می‌بیند و متعجب به آن‌ها چشم می‌دوزد.
محسن:
- سلام، خیر باشه این وقت شب؟
کدخدا خجالت‌زده دست‌هایش را در هم می‌پیچد، قدمی از در فاصله می‌گیرد و به پایین پله‌ها اشاره می‌کند.
کدخدا:
- عفو کن جوون، قصد مزاحمت نداشتیم. هر چی زنگ زدیم صدایی نیومد، این شد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #63
با صدا زدن تیمور، بهادر خودش را جلو می‌کشد.
بهادر:
- می‌دونیم بد موقع اومدیم، ولی اگه لطف کنی و یه طوری این سقف‌ها رو تا بند اومدن بارون سرپا نگه‌داری تا آخر عمر دعاگوت می‌شیم.
محسن نگاهی به آسمان می‌اندازد و با دیدن وضعیت هوا، کلافه دستی به گردنش می‌کشد.
محسن:
- راستش... چشم... کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمی‌کنم ولی... ولی یه مشکلی هست.
کدخدا نگران به صورت محسن چشم می‌دوزد و دست محسن را بین دست‌هایش می‌گیرد و صدای خواهش گونه‌اش فضا را پر می‌کند.
کدخدا:
- هر چقدر پول بخوای بدون چون و چرا به روی چشم، قبول می‌کنیم، فقط قبل از آواره شدن سقف خونه‌ها و از دست رفتن زن و بچه‌هامون کمکمون کن.
محسن نگاهش را به زمین می‌دوزد.
محسن:
- استغفرالله حاجی مگه من اسمی از پول آوردم، بحث پول نیست، توی این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #64
با بلند شدن صدای رعدوبرق و ریزش شدیدتر باران، کد‌خدا قدمی به محسن نزدیک می‌شود و پچ می‌زند:
- مجبور نیستی جوون، خودمون یه فکری میکنی... .
محسن در حین پا زدن چکمه‌هایش که کنار در قرار دارند به کدخدا فرصت کامل کردن حرفش را نمی‌دهد:
- بارون هر لحظه داره شدیدتر میشه، موندن بیشترشون توی اون خونه‌ها خطرناکه، من هم به خواست خودم دارم میرم. سریع میارمشون نگران نباشین!
با پوشیدن چکمه‌هایش کلاه ژاکتش را روی سرش می‌کشد و پله‌ها را به سرعت پایین می‌آید.
خاقان:
- صبر کن... منم میام، شاید کمک بخوای.
محسن به عقب باز می‌گردد و چشم‌هایش بین آن‌ها در گردش است، باران خیلی سریع صورتش را خیس می‌کند و قطرات آن از روی پوستش پایین می‌چکند. کدخدا که گویا حرف محسن را از چشمانش خوانده باشد، بازوی خاقان را می‌گیرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #65
محسن نگاهی به ابرهای تیره می‌اندازد.
- الان نمی‌تونم توضیح بدم. فعلا باید بریم خونه‌ی من، مردها هم اونجان. سریع‌تر لطفاً! باید بقیه خونه‌ها رو هم بریم.
زن هول شده گره‌ی روسری پر نقش و نگارش را محکم می‌کند و قدمی عقب می‌رود.
- باشه باشه الان میایم، خانواده تیمور و خاقان هم اینجا و بقیه‌ام خونه‌ی کدخدا هستن.
زن از کنار شانه‌ی محسن به ماشین نگاهی سرشار از نگرانی می‌اندازد.
محسن که سؤال زن را از چشمانش می‌خواند، زودتر پاسخ می‌دهد:
- با چند بار اومدن می‌تونیم بقیه رو ببریم.
زن گوشه‌ی دامن محلیش را دست می‌گیرد و به داخل می‌‌رود.
- الان میایم.
خیلی زود خانه بهادر و کدخدا از اهالی خالی می‌شود و تنها اِلای و مادرش و چند کودک باقی می‌مانند.
ایلیم در ایوان مقابل محسن می‌ایستد.
ایلیم(مادرِ اِلای)...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #66
اندکی بعد، دقایقی انبوه از دلهره به اتمام می‌رسد و جلوی خانه کدخدا متوقف می‌شود، با شنیدن گریه‌های شدید دختر بچه‌ای خیالی که با رسیدنش به خانه اندکی آرام گرفته بود رنگ نگرانی می‌گیرد و گام‌هایش را سرعت می‌بخشد. پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌رود صدای کوبش بی امان قلبش را می‌تواند در مغزش بشنود. به محض رسیدن جلوی در ورودی زنی پا به ماه و دو کودکی را می‌بیند که صورتشان از اشک خیس و قرمز شده‌است تن خاکی پسر لرزانی که در آغوش مادرش قرار دارد ترسش را چند برابر می‌کند.
- گفتم نرو زلیل مرده خوب شد ها خوب شد.
پسرک با سیلی مادرش بیشتر هق می‌زند و می‌لرزد. صدای لرزان محسن میان قطراتی که بی‌امان بر زنین کوبیده می‌شوند به سختی به گوش زن می‌رسند.
- اِلای... اِلای چی شده؟ ک... کجاست پس؟ اِ... اِلای!
زن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #67
آیلار سرش را زیر می‌اندازد و بی تعادل عقب می‌رود، دست فرزندانش را می‌فشار و به‌طرف ماشین گام برمی‌دارند. محسن بدون توجه به ناخن‌های شکسته‌اش و از گوشت جدا شدن تکه‌هایی از آن‌ها و خونی که از میان بریدگی‌های دستانش سرازیر شده‌است به کندن ادامه می‌دهد که ناگاه نوک انگشتش به دست اِلای برخورد می‌کند و با حس سرمای غیرمعمولی آن خشکش می‌زند و به ثانیه‌ای فریادش حتی به گوش آیلاری که نگران در ماشین نشسته‌است هم می‌رسد که خودش را دوان‌دوان به خانه می‌رساند.
- اِلای... .
اشکش میان خاک‌ها می‌غلتد و بی‌وقفه زمین را می‌کند.
- چرا سردی؟ چرا؟ سردی؟ نه نباید... نباید... خواهش می‌کنم... نباید... .
آیلار با صورتی خیس از اشک خودش را به محسن می‌رساند و خاک‌ها را چنگ می‌زند و ثانیه‌ای بعد دست‌های کوچک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #68
انگار شر، رخت تیره‌اش را به آن خانه پوشانده‌است. محسن با پاهایی لرزان در حالی که اِلای را میان کتش قرار داده‌است، پله‌ها را پایین می‌آید. آیلار به همراه فرزندانش با صورتی خیس عقب‌تر گام برمی‌دارد و به آن‌ها نگاه می‌کند، به پسری که گویا دقایقی است که قلبش از کار افتاده‌است و سیاهی چشمانش چیزی جز مرگ را به یادت نمی‌آورد. محسن بی‌توجه به ریزش سیل‌آسای باران چون جسمی بی‌جان می‌ایستد و سرش را بالا می‌گیرد و با چشم‌هایی پر گلایه به آسمان نگاه می‌کند، آیلار با دیدن حالش به او نزدیک می‌شود و مقابلش می‌ایستد:
- آقا‌محسن... من... .
صدای گرفته‌ی محسن، قلبش را به درد می‌آورد:
- کاش من زیر آوار می‌موندم. کاش م... خیلی درد کشید؟
محسن بدون اینکه منتظر جوابی از سوی آیلار بماند به چهره‌ی اِلای که چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #69
- کاری نکردم کدخدا، وظیفه بود.
کدخدا شانه‌ی محسن را نوازش می‌کند و لب می‌زند:
- جونمرد بنظرت این بارون کی بند میاد که از دست ما خلاص شی؟
- اهالی باعث برکت این خونن قدمشون روی جفت چشمام جا داره، دو سه روز دیگه تمومه و به محض تموم شدن بارونم با چند نفر از دوستام برای ساختن خونه‌ها دست به‌ کار می‌شیم.
- نیازی نیست بیشتر از این زحم... .
محسن قدمی به کدخدا نزدیک می‌شود و پچ می‌زند:
- نه زحمت نه اجبار، خواست خودمونه، جز همراهی از مردم چیزی نمی‌خوایم، لطفاً نه نیارین!
چشم‌های کدخدا برق می‌زند و لبخندش چروک‌های صورتش را بیشتر نمایان می‌کند.
- تا یادم نرفته دخترم کارت داشت، اومدم صدات بزنم.
- به روی چشم الان میرم پیششون.
با رسیدن به جلوی اتاق، آیلار که مشغول تمیز کردن صورت اِلای است با دیدن آن‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
87
پسندها
268
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #70
محسن دست‌پاچه از روی صندلی بلند می‌شود.
- چطوری؟ چطوری نظرت عوض شد مگه تو از من بدت نمی‌اومد؟ ببین اِلای‌خانم واقعاً نیازی به این کارها نیست من برای اینکه با من ازدواج کنید اون کارها رو انجام ندا... .
- صبر کن! صبر کن! یه نفس بکش واسه چی داری خودت می‌بری و می‌دوزی؟ بنظرت من دختریم که اینقدر سریع نظرم عوض شه؟
- چی... یعنی از همون... اول شما... خب... .
اِلای پتو را بغل می‌گیرد و با لحنی مصمم حرف می‌زند:
- به زمان نیاز داشتم که مطمئن شم و الانم مطمئن شدم و من... .
با بالا پریدن و مشت در هوا کوبیدن ناگهانی محسن، اِلای حرفش را متعجب قطع می‌کند.
- وای خدایا شکرت! ببین تا آخر عمر نوکرتم دختر، خب؟ نوکرتم.
هیجان و دویدن محسن در اتاق و تلاشی که برای کنترل صدایش و بالا نرفتن‌ آن دارد اِلای را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا