- تاریخ ثبتنام
- 15/12/24
- ارسالیها
- 171
- پسندها
- 744
- امتیازها
- 3,863
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #61
– خوبم، ممنون از لطفتون. بله… صبح رسیدم.
– چه عالی! راستش امشب منتظرتون هستیم؛ با کاوه تشریف بیارید. اگر مادرتون هم تشریف دارن، ایشون هم دعوتن.
– نه واقعاً، ممنونم… مزاحم نمیشیم. راستش برنامهم مشخص نیست، شاید عصر برگردم. پسرخالهم هم معلوم نیست شب خونه باشه یا نه، من که خبر ندارم کلاً…
نفسم داشت کم میاومد؛ خودم هم نفهمیدم اینهمه بهونه رو چطور سرهم کردم. بردیا چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
– آهان، یعنی با کاوه هماهنگ کنیم؟ اوکی، حله. خودم باهاش حرف میزنم. در هر صورت امشب شام اینجایید.
– واقعاً قول نمیدم آقا بردیا، نمیدونم چی میشه.
خندید.
– باشه، من هماهنگ میکنم. خوشحال شدم صداتون رو شنیدم. فعلاً.
– ممنونم، زحمت کشیدید. خداحافظ.
با شناختی که از کاوه داشتم میدونستم پاش رو اونجا...
– چه عالی! راستش امشب منتظرتون هستیم؛ با کاوه تشریف بیارید. اگر مادرتون هم تشریف دارن، ایشون هم دعوتن.
– نه واقعاً، ممنونم… مزاحم نمیشیم. راستش برنامهم مشخص نیست، شاید عصر برگردم. پسرخالهم هم معلوم نیست شب خونه باشه یا نه، من که خبر ندارم کلاً…
نفسم داشت کم میاومد؛ خودم هم نفهمیدم اینهمه بهونه رو چطور سرهم کردم. بردیا چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
– آهان، یعنی با کاوه هماهنگ کنیم؟ اوکی، حله. خودم باهاش حرف میزنم. در هر صورت امشب شام اینجایید.
– واقعاً قول نمیدم آقا بردیا، نمیدونم چی میشه.
خندید.
– باشه، من هماهنگ میکنم. خوشحال شدم صداتون رو شنیدم. فعلاً.
– ممنونم، زحمت کشیدید. خداحافظ.
با شناختی که از کاوه داشتم میدونستم پاش رو اونجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش