• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,644
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #141
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد.
- این بوی فسنجون رو تو راه انداختی؟
- بله! هرچند به خوبی دستپخت شما نیست.
- می‌دونم!
یه‌لحظه موندم چی بگم و درحالی‌که لبخندی رو لبم اومده بود پشت سرم رو آروم خاروندم که لبخند کمرنگی رو لبش اومد.
- بچه‌ها اومدن؟
- نه راستش مطمئن نیستم واسه ناهار برگردن یا نه گفتم خودمون... .
- به‌به! بوی فسنجون میاد! جون یعنی جون!
صدای نوید از پایین اومد و خنده‌ام گرفت.
- آقانوید هم برگشتن. من میز رو می‌چینم تا بیایید.
همین که سرم رو چرخوندم نوید از پله‌ها بالا اومد و سلام کرد. جوابش رو دادم و بهش گفتم:
- کاوه هم با شما اومد؟
- بهت نگفته؟
با سردرگمی نگاهش کردم که گفت:
- امروز رفت تهران. گفت چند روز برنمی‌گرده فکر کردم خودش بهت گفته باشه.
درحالی‌که دستم سمت موهام رفت گفتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #142
به اتاق ما غیر از یه سری رخت و لباس چیز دیگه‌ای نیاورده بود و همه وسایلش تو اتاق خودش بود. رفتم سمت میز کامپیوترش و سه تا کشوی بالاش رو با دقت گشتم. انگار چیز مشکوکی توش نبود اما دری که پایین‌تر از اونا بود و جای بیشتری داشت قفل بود. رفتم سراغ کشوهای لباس. دوتای اولی لباس و اکسسوری‌های زنونه توش بود و سریع و بدون دست زدن به چیزی بستمش. کشوهای پایین‌تر انگار وسایل کاوه بودن، خم شدم و سعی کردم کامل همه‌چی رو نگاه کنم. چشمم به یه کاغذ افتاد که توش یه سری پسورد نوشته شده بود، حس کردم شاید بعداً به دردم بخوره و برش داشتم. کشوی پایینی رو که باز کردم چشمم به یه دسته کلید افتاد. شاید کلید اون کشوی پایینی میز کامپیوتر هم بینشون باشه!
- اینجا چه غلطی می‌کنی؟
انقدر هول شدم که کلید رو با کاغذ پشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #143
سریع اومدم بیرون. با این‌که پنج دقیقه از تشکیل کلاس گذشته بود خودم رو بهش رسوندم. بعد از تموم شدن کلاس برای جلوگیری از برخورد با بردیا سریع و قبل از همه درحالی‌که دفتر نت‌برداریم رو هنوز داخل کوله‌م نذاشته بودم تو حیاط اموزشگاه اومدم و زدم بیرون که از شانس بد من دقیقاً جلوی در آموزشگاه محکم خوردم به بردیا و دفترم افتاد و بردیا واسم بلندش کرد.
- کجا با این عجله؟
درحالی‌که سرم پایین بود سریع گفتم:
- سلام ببخشید من باید زودتر برگردم خونه.
- سلام! صبر کن منم دارم برمی‌گردم، می‌رسونمت.
بی‌مکث جواب دادم:
- نه ممنونم خداحافظ.
راه افتادم که ناگهان بند کوله‌م از پشت کشیده شد.
- صورتت چی شده؟
- برگشتم و نگاهش کردم.
- ت... تصادف کردم.
- تصادف؟ واقعاً؟ کی؟ چرا بهم نگفتی؟ حالت خوبه الان؟
زبونم بند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #144
سرمو انداختم پایین و با انگشتم لبه‌ی لیوان قهوه رو نوازش می‌کردم. بردیا دیگه چیزی نگفت. ماشین رو روشن کرد و تا دم خونه، سکوت بین‌مون سنگین‌تر و سنگین‌تر شد. وقتی پیاده شدم، تازه تو تاریکی کوچه متوجه شدم چند نفر جلوی خونه ایستادن.
- فکر کنم آوین باشه.
صدای لیلا بود.
چند قدم جلوتر رفتم. با اینکه چراغ کوچه سوخته بود، اما کاوه رو دیدم؛ روبه‌روم ایستاده بود، با همون کت چرم مشکی و ته‌ریش همیشگی. ثریاخانوم هم جلوی در بود. یه لحظه انگار همه‌ی حس‌های دنیا با هم ریختن توی دلم؛ دلتنگی… دلخوری… غم… یه جور پوچی… و حتی، برخلاف میلم، حسادت. دستم ناخودآگاه رفت سمت موهام. سعی کردم طوری روی صورتم بریزمشون که زخم‌هام دیده نشن.
- آوین!
سرم رو سمت بردیا چرخوندم که از تو ماشین داشت صدام می‌زد و بلندتر گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #145
بردیا مؤدب جواب داد:
- ممنونم، به لطف شما. من دیگه مزاحم نشم. فقط نخواستم تعارفتون رو زمین بمونه.
- کجا؟ وایسا یه کم. کاوه هم بیاد.
لیلا گفت:
- آره بردیا بمون، با هم می‌ریم. منم ماشین ندارم.
ثریاخانوم رو به من آروم گفت:
- برو کاوه رو صدا کن بیاد تو، وقت هست وسایلشو بعداً میاره.
نمی‌خواستم برم اما با دیدن نگاه ذره‌بین وار لیلا و بردیا بلند شدم و سمت حیاط رفتم. هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که از اون‌طرف باز شد. کاوه بود. یک لحظه چشم تو چشم شدیم. سریع پشتم رو بهش کردم اما قبل از قدم برداشتن، مچ دستم را گرفت و به سمت خودش کشید.
- صورتت چی شده؟
نگاهش پر از کنجکاوی و عصبانیت رو صورتم می‌چرخید. خیلی بهش نزدیک بودم و برای همین نگاهمو ازش گرفتم.
- از پله‌ها افتادم.
- کدوم پله؟
- همین…...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #146
- عمدی نبود… عصبی شدم، خواستم سیلی بزنم، کلید تو دستم به صورتش کشیده شد.
کاوه تقریباً داد زد:
- خب یه میل اون‌ورتر، چشمشو کور کرده بودی!
ثریاخانوم ساکت شد. کاوه دکمه یقه‌اشو باز کرد، انگار نفسش بالا نمی‌اومد. نفسشو پوفی بیرون داد و بعد از چند ثانیه مکث سمتم اومد و درحالی‌که به چشم‌هام زل زده بود آروم مچ دستمو گرفت و گفت:
- بریم بالا.
ثریاخانوم با غصب نگاهم می‌کرد. نمی‌خواستم اونجا بمونم و دنبالش داخل اتاق رفتم. لبه تخت منو نشوند و رفت. بعد از دو دقیقه با جعبه تو دستش برگشت. کنارم نشست و آروم چونه‌امو سمت خودش چرخوند.
از مواد داخل اون جعبه روی یه گوش پاک‌کن زد و آروم سمت صورتم آورد. دستشو آروم پس زدم و خیلی سرد گفتم:
- لازم نیست.
با دست دیگه‌اش دستمو گرفت و آروم روی پاش گذاشت. لعنتی چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #147
لباسمو عوض کردم و می‌خواستم بخوابم که کاوه اومد تو اتاق و جلوم وایساد.
- مامان می‌گه از هیچی خبر نداره که؟
خشکم زد و باتعجب نگاهش کردم.
- ولی خودش به من گفت ازتون اجازه گرفته.
صداشو بالاتر برد.
- می‌گم خبر نداره!
عصبی نگاهش کردم.
- دلیلی نمی‌بینم در این مورد دروغ بگم!
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
- اصلا کلاس رفتن من به شما هم ربطی نداره که اگه اجازه نمی‌دادید هم من خودم می‌رفتم.
فکش سفت شد و آروم و عصبی گفت:
- آوین من تا حدی می‌تونم کارهات رو تحمل کنم قبلاً هم بهت گفته بودم اگه با این پسره‌ صنمی داری خودت راست و حسینی بهم بگو اما دروغ نگو! کار دست خودم و خودت میدم.
حالا منم صدام بالا رفت.
- اصلاً به چه حقی دارید من رو بازجویی می‌کنید؟
- به چه حقی؟
جوری داد زد که یک لحظه از ترس چشم‌هام بسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #148
- نه بیدار بودم.
نگاهش رو صورتم خشک شد.
- زن‌داداش من شرمندتم بخدا. دیشب کاوه که حرف زد نمی‌دونستم در این حد بوده!
تازه فهمیدم منظورش کبودی‌های صورتمه.
- مهم نیست. اتفاقیه که شده دیگه.
- داداشم حق داشت بخدا. من نمی‌دونستم در این حد بوده!
انقدر شرمندگی از صورتش پیدا بود که معذب شدم آخه نوید کاری نکرده بود که.
- شما چرا شرمنده باشید اخه؟ واقعاً مهم نیست دیگه گذشته.
- نه واقعاً موضوع بی‌اهمیتی نیست! راستی امروز یا فردا با مامان برمی‌گردیم تهران، خونه بابابزرگم. یه‌مدت از دستمون راحت می‌شید.
باتعجب گفتم:
- تهران؟ برگشتنتون به این مسئله ربط داره؟
درحالی‌که یه دستش رو داخل موهاش می‌کشید گفت:
- نه! بابابزرگ از وقتی فهمیده برگشتیم مدام بهمون زنگ می‌زنه دیگه گفتیم یه مدت رو بریم اونجا.
از اونجایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #149
فردای اون روز نوید و ثریاخانوم بدون خداحافظی رفتن حتی نمی‌دونم کی رفته بودن چون صبح وقتی بیدار شدم هیچ‌کدوم نبودن و چمدون‌هاشونم نبود. حالم خیلی گرفته شد. با این‌که من تو این درگیری‌ها زیاد مقصر نبودم اما عذاب وجدان بدی گرفتم. اینجا خونه پسرش بود و اگه به حق بود باید من می‌رفتم نه اونا اما چون کاوه خودش می‌دونه من جایی برای موندن ندارم احتمال زیاد دلسوزیش رو اولویت قرار داده!
صبح روز پنج‌شنبه طبق معمول برای کلاسم آماده شدم و سر ساعت اونجا بودم. انگار این کلاس تنها مکان فرارم از مشکلات زندگیم بود و با تمام وجودم براش سر وقت آماده می‌شدم.
استادمون آقای توتونچی و بسیار باسواد و محترم بود. اکثر سوال‌هایی که می‌پرسید رو من قبل از همه جواب می‌دادم و تو کلاس اسمم از زبون استاد و بقیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #150
اما اون صدا، صدای کی بود؟ خود بهروز بود؟ چرا صداش رو عوض کرده بود؟ نکنه کاوه بوده باشه! با فکر و خیال زیاد همون‌جا خوابم برد. نمی‌دونم چند ساعت گذشته بود که با تکونی که خوردم چشم‌هام رو باز کردم و کاوه رو کنارم رو تخت دیدم.
- چرا اینجوری خوابیدی؟ گردنت درد می‌گیره.
وقتی سکوتم رو دید گفت:
- حالت خوبه؟ ببرمت دکتر؟ نکنه سرماخوردی!
- نه! خوبم.
نگاهش کردم. یعنی ممکنه کاوه خودش زنگ زده باشه تا منو بترسونه که از خونه بیرون نرم؟ وقتی نگاه خیره من رو دید دستش رو سمت پیشونیم آورد و بعد از کمی مکث گفت:
- تبم که نداری!... اون پیاز نصف خورد شده و تکه‌های مرغی که تو آب ول کردیو دیدم...
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- ترسیدم...
یادم افتاد همین‌جوری آشپزخونه رو ول کردم. از کنارش آروم اومدم پایین از تخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا