- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 10,360
- پسندها
- 42,110
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 47
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
لحنش شکست و ادامه داد:
- خیلی خستهست. دیشب تا صبح بیدار بود. یه لحظه فکر کردم دیگه نمیخواد به زندگی ادامه بده.
آنسوی خط سکوتی کوتاه شکل گرفت. سپس صدای آرام و محکم کوهیار آمد.
- میفهمم. کار درستی کردی که پیشش موندی. الان شاید فقط حضور تو براش خوب باشه و معنی داشته باشه. بقیهش رو بذار برای وقتی که رسیدم. ببینم چیبهچیه.
و ماهان آرام به حرف آمد:
- ممنونم واقعاً.
- نگران نباش. عصر میبینمتون. فقط سعی کن تا اون موقع آرومش نگه داری. حتی اگه چیزی گفت که منطقی نبود، مخالفت نکن. فقط گوش بده.
تماس که قطع شد، ماهان لحظهای همانطور در سکوت ایستاد. موبایل هنوز در دستش بود. از پنجرهی باریک راهپله، نوری ملایم روی دیوار افتاده بود. انگار همه چیز در هوا معلق بود؛ حتی امید...
- خیلی خستهست. دیشب تا صبح بیدار بود. یه لحظه فکر کردم دیگه نمیخواد به زندگی ادامه بده.
آنسوی خط سکوتی کوتاه شکل گرفت. سپس صدای آرام و محکم کوهیار آمد.
- میفهمم. کار درستی کردی که پیشش موندی. الان شاید فقط حضور تو براش خوب باشه و معنی داشته باشه. بقیهش رو بذار برای وقتی که رسیدم. ببینم چیبهچیه.
و ماهان آرام به حرف آمد:
- ممنونم واقعاً.
- نگران نباش. عصر میبینمتون. فقط سعی کن تا اون موقع آرومش نگه داری. حتی اگه چیزی گفت که منطقی نبود، مخالفت نکن. فقط گوش بده.
تماس که قطع شد، ماهان لحظهای همانطور در سکوت ایستاد. موبایل هنوز در دستش بود. از پنجرهی باریک راهپله، نوری ملایم روی دیوار افتاده بود. انگار همه چیز در هوا معلق بود؛ حتی امید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش