• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ققنوس نبودیم اما از خاکسترمان زاده شدیم | سارینا.آ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sarina.a
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها بازدیدها 623
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    اجتماعی - عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

sarina.a

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
36
پسندها
30
امتیازها
53
  • نویسنده موضوع
  • #31
نمی‌توانم جلوی بالا رفتن گوشه ی لبم را بگیرم، مستقیم نگاهش می‌کنم. با همان پوزخند و نگاهی تیز شده نشانه‌اش می‌گیرم:
- شما که بدتون نمیاد، نه؟ فکر کردی نمی‌دونم، نصف چیزایی که به گوشم می‌رسه از طرف شما در میاد؟ همون مهرداد بعد شکست پرونده‌ش هرچی تونست به من بست. یه مشت آدم پوچی که هیچ عرضه‌ای جز پشت پا زدن به آدم ندارید.
فکش سفت و نبض‌دار شده بود.
- می‌فهمی چی می‌گی داوین؟ من آدمی‌ام که پشتت بزنم؟
همه آدم‌ها، آدمی‌اند که پشتت می‌زنند.
چوب را روی میز می‌اندازم و سیگار را میان لب‌هایم می‌گذارم:
- چون تو آدم بازی نیستی.
فاصله میان ابروهایش کم می‌شود:
- می‌فهمی داری چی می‌گی؟
فندک محبوبم را جلوی سیگار می‌گیرم و تیر نگاهم یک لحظه هم از رویش برداشته نمی‌شود.
مصنوعی می‌خندد و‌ چوب را رها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
36
پسندها
30
امتیازها
53
  • نویسنده موضوع
  • #32
((لیلی))
پتو را دور بدنم می‌پیچم. دمنوش‌های مادربزرگ کمی به جان‌وتنم گرما داد.
رفتنم به فرودگاه برایم دردسر درست کرد، سرما خوردم.
فکر کنم این انتظار تمامی نداشت. قرار نبود خبری دهد، قرار نبود بیاید، قرار نبود دیگر هیچ‌چیز مثل قبل شود.
گله‌ای نداشتم، واقعا نداشتم. شاید داشت برای کاری که کردم؛ تنبیهم می‌کرد.
شاید حقم بود! اما این بها برای من بیش از اندازه بود، سخت بود. تحمل این برای قلب شکسته‌ام طاقت فرسا بود.
در اتاق باز می‌شود. قدرت باز کردن پلک‌هایم را ندارم.
مهتاب هم تا توانست انگشت در چشم ذوقم کرد و کورش کرد.
گفت معلوم نیست برهم‌گردد همان آرازی باشد که تو فکر می‌کنی! معلوم نیست دو سال تنهایی در غربت چه کرده!
تشک تخت فرو می‌رود. لب های خشکم به هرتوانی است، از هم باز می‌کنم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
36
پسندها
30
امتیازها
53
  • نویسنده موضوع
  • #33
می‌خواهم حرکت کنم اما نمی‌توانم، خشک شده‌ام.
دستان بزرگ و گرمش محکم تر دستم را در برمی‌گیرد:
- لیلی؟ خوبی؟
بیشتر می‌لرزم. خوب؟ نه خوب نبودم. اصلا زنده نبودم که بخواهم خوب باشم.
آب دهانم را به گلوی خشک و تلخم می‌رانم و به هرتوانی است، خودم را از روی تخت بالا می‌کشم:
- آراز؟
آراز چراغ را روشن می‌کند. صورتش که واضح م‌شود، انگار قلب بی‌جنبه‌ام، با دیدنش تازه می‌فهمد که چه شده! این بار کوبنده و وحشتناک نبض می‌گیرد.
نگاهم روی اجزای صورتش می‌چرخد. روی موهای مرتب و قهوه‌ای روشنش و روی اجزای مردانه و هماهنگ صورتش!
با دیدنم لبخند می‌زند. از همان لبخندهایی که از پشت صفحه لپ تاپ پدر قلبم را در می‌آورد، چه برسد به این فاصله، با این نزدیکی!
آخرین بار کی حرف زده بودیم؟ یک ماه پیش؟ نه، دوماه! و دل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
36
پسندها
30
امتیازها
53
  • نویسنده موضوع
  • #34
ابرو بالا می‌برد:
- فکر کردم تو بهتر از پسرعموت استقبال کردن بلدی اما نه انگار!
آب دهانم را قورت می‌دهم. راست می‌گفت حتی نتوانست بودم خوش‌آمد بگویم. آن‌قدر که شوک و گیج بودم.
- خوش اومدی، خیلی خوشحال شدم از دیدنت.
من ناشی‌ترین سخنران در مقابل این مرد بودم. در مقابلش لال بودم.
قهوه‌ای‌های پر از خنده‌اش را از صورتم برمی‌دارد و از تخت بلند می‌شود.
- بریم بیرون، یه موقع مادربزرگت دلخور می‌شه تنها اینجاییم.
هنوز هم به فکر بود و هنوز هم همان آراز بود.
سر تکان می‌دهم. کاش کمی فرصت جمع کردن خودم را بدهد.
پاهای که می‌لرزیدند را بر زمین گذاشتم. اگر فرصت فرار داشتم، بی‌شک از موقعیتی که روزها منتظرش بودم، فرار می‌کردم.
چای‌ها را در لیوان می‌ریزم و کف دستانم را با لباسم خشک می‌کنم. آرام از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
36
پسندها
30
امتیازها
53
  • نویسنده موضوع
  • #35
((آراز))
باز هم به دختر رو‌به‌رويم نگاه می‌کنم. دختری که هیچ شباهتی به لیلی‌‌ای که من می‌شناختم نداشت.
دختری که چهره‌اش نحیف‌تر از قبل شده بود. چشمانش دیگر از شیطنت برق نمی‌زدند. دیگر مثل قبل نمی‌خندید. مثل من، مثل داوین.
کی همه‌ی ما این‌قدر ویران شدیم؟
اما هنوز هم چهره‌اش پر از زیبایی و ظرافت بود. چشمانش سرشار از معصوميت بودند و اين مرا بيشتر مي‌ترساند که چگونه "تنها" در این جامعه، در این وضع از پس خودش برآمده؟
یادآوری قیافه‌ی مات و مهبوتش، موقع دیدنم لبخند به لبم می‌آورد.
نگاهم را در خانه‌ی ساده‌ اما پررنگ و لعابي می‌چرخانم که مادربزرگش می‌گفت اجاره‌اش بردوش لیلی است و می‌دانستم اجاره ی همین خانه‌ی چند متری در این منطقه از شهر اجاره‌ی کمی ندارد.
زن بيچاره آنقدر گرفته بود كه از بطن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
36
پسندها
30
امتیازها
53
  • نویسنده موضوع
  • #36
لبخند غمگینی می‌زنم و نفس عمیقی می‌کشم تا شاید از سنگینی قفسه‌ی سینه‌ام کاسته شود.
دستانم را روی میز می‌گذارم و کمی به سمتش خم می‌شوم:
- تا غذا میاد، از خودت بگو.
دهان باز می‌کند اما انگشت اشاره‌ام را بالا می‌آورم. دیگر جواب‌های تکراری نمی‌خواستم. دیگر زجر کشیدن بیشتر این دختر را نمی‌خواستم.
- هیچی و مثل همیشه جواب من نمی‌شه. من به اندازه ی این مدتی که نبودم ازت جواب می‌خوام. درست چطور می‌گذره، با کارت تداخل داره؟ خسته نشدی؟
چشمان درشت و خرمایی‌اش از نگاهم فرار می‌کند:
- همه چیز خوب پیش می‌ره.
نیم وجبی! می‌خواست مرا گول بزند. هنوز هم دروغ گفتن بلد نبود.
فاصله‌ی میان ابروهایم کم می‌شود:
- این‌قدر برات غریبه‌ام لیلی؟
به طرز واضحی یکه می‌خورد. نگاهش از صورتم فراریست، بی قرار است.
به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
36
پسندها
30
امتیازها
53
  • نویسنده موضوع
  • #37
سعی می‌کنم، کمی آرام‌تر باشم. نفس عمیقی می‌کشم:
- فردا ساعت ده میام دنبالت، باید بریم جایی.
سرش را بالا می‌آورد. سینه‌اش آهسته حرکت می‌کند:
- کجا؟
می‌دانستم اگر بگویم کجا، نخواهد آمد! تکیه‌ام را به کاناپه می‌دهم و به ساعت روی مچم نگاه می‌کنم:
- دانشگاه چطور می‌گذره؟ با درسا راحتی؟
چشمکی می‌زنم:
- کی قراره همکار داوین شی؟
صدایی آب دهانی که به سختی قورت می‌دهد را می‌شنوم.
حرف زدن جلوی این دختر از داوین مثل حرف زدن از یک شبح بود!
نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم، بلند می‌خندم و او هم متوجه می‌شود که برمی‌خیزد و با آخرین سرعت بلند به آشپزخانه فرار می‌کند.
*******
دست در جيبم فرو مي‌برم و جرعه‌ای از چای داغ می‌خورم.
انگار چیزی بیخ گلویم گیر بود، نمی‌گذاشت راحت نفس بکشبیم.
فکر می‌کردم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا