• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناوالِد | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #31
و باز هم همان صدای تیک مانند را از گوشه‌ی لبانش تولید کرد و به نادیا که شبیه قطره‌ی آبی که در روغن داغ افتاده باشد شده بود، توجهی نشان نداد و پشت فرمان نشست. صدای موزیک ماشین را کمی افزایش داد، سرش را به طرف نادیا کج کرد و ابروهایش را بالا انداخت:
- بدم نمیاد بازم با هم همکاری داشته باشیم.
نادیا در حال جار و جنجال و شکایت کردن بود که دست نگاه داشت. به خاطر نشنیدن صدای مکس در هیاهوی صدای جیغ گیتار الکتریکِ آهنگ، پرسید:
- چی؟
مکس بدون تکرار کردن حرفش، چشمکی زد و ماشینش را از پارکینگ خارج کرد. بدون این‌که سر و صدا کند و قدرت ماشینش را به رخ او کشیده باشد، از آن‌جا فاصله گرفت و رفت. نادیا به خاطر گیج شدن از چیزی که رخ داد، اخم کرده بود و دو دستش را پشت کمرش گرفت.
- دیوونه، حتی به مسئولش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #32
اپراتوری به درخواستش جواب داد و نادیا درحالی‌که به فرمان خیره مانده بود، گفت:
- گزارش مأموریت محول شده، پسربچه‌ی نه ساله‌ای... .
صدا در گلویش شکست. ناچار شد سینه صاف کند و ادامه بدهد:
- عذر می‌خوام. پسربچه‌ی نه ساله‌ای با یک کارد آشپزخانه، اقدام به قتل پدر و مادرش کرده.
آن‌قدر وضعیت عجیبی به وجود آمده بود که اپراتور ناشناس پست خط، نتوانست بی‌تفاوت بماند و کار و لحن رسمی‌اش را فراموش کرد‌. به محض این‌که نادیا دکمه را رها کرد، تماس از سمت دیگر برقرار شد و اپراتور سریع پرسید:
- کشته شدن؟
ناخواسته، انگار که اپراتور توانایی دیدنش را داشته باشد، سرش را با افسوس تکان داد:
- پدر فوت شده و مادر راهی بیمارستان؛ وضعیتش وخیمه.
دکمه‌ی بی‌سیم را رها کرد و یاد حرف‌های دیشب مکس افتاد‌. «ما هر روز داریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #33
بعد از گذشت دقایقی طولانی، بالأخره جیسون توانست کارآگاه را به هر روشی که می‌توانست قانع کند؛ اما کارآگاه خیلی از این ماجرا راضی به نظر نمی‌رسید. چون نادیا دید که او در اتاق را با شدت باز کرد و ته‌مانده‌ی سیگارش را در راهروی خانه انداخت و با گام‌های پر نفرتی از آن‌جا فاصله گرفت. جیسون با نگاه خسته‌ای به نادیا نگاه کرد و پرسید:
- برای انتقال مجرم آماده‌ای؟
نادیا از تصورش به خودش لرزید و با غصه زیر لب گفت:
- ولی اون فقط یه بچه‌ست که حتی نوجوان هم محسوب نمی‌شه، نمی‌تونی بهش بگی مجرم!
چشمان تیره‌ی جیسون، کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید. دستی به کمربند چرمی‌اش گرفت و به بیرون از اتاق اشاره کرد:
- همین الان اون پیر‌ خرفت رو به زور قانع کردم، پس دیگه حوصله‌ی سر و کله زدن با همکار احساساتی خودم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #34
نادیا کمی دست نگه داشت تا شاید پسر چیزی بگوید؛ اما انتظارش به درازا کشید و آخر سر ناچار شد که خودش وارد عمل بشود. با ملایمت و بدون هیچ عجله‌ای، دستش را جلو برد تا پتوی رنگارنگ کودک را کنار بزند. هنوز دستش به پتو نرسیده بود که ‌پسر انگار‌ که تازه به خودش آمده باشد، به تکاپو افتاد و دست او را با شدت کنار زد. همین عکس‌العمل کافی بود تا هر دو افسر پلیس به حالت آماده‌باش، دستشان به طرف سلاح خوابیده در غلافشان برود. تا نادیا متوجه وضعیت پیش آمده شد، صاف ایستاد و بدون ملاحظه به آن‌ها غر زد:
- محض رضای خدا، این فقط یه پسربچه‌ی نه ساله‌ست! این کارای مسخره چه معنی داره؟!
همان افسر زن که پوزخند زده بود به حرف آمد:
- مأمور هفتاد و سه، این بچه با سنگدلی تمام پدر خودش رو کشته و مادرش رو تا مرز مرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #35
بعد از یک ربع ساعت، با بچه به طرف ماشین برگشت. می‌توانست چهره‌ی گرفته و درهم رفته‌ی جیسون را ببیند که آن‌ها را تماشا می‌کرد و با چشمانش برای نادیا خط و نشان می‌کشید. بدون گفتن حرفی، خودش و بچه سوار صندلی عقب شدند و نادیا دست کوچکش را در دستش نگه داشت. جیسون با نگاه خیره و رعب‌انگیزی، آینه‌ی ماشین را حرکت داد تا آن پشت را تماشا کند و با دیدن دستان آزاد بچه غرید:
- دستبندش کو؟
نادیا با غیظ دندان‌هایش را به هم فشرد و تا جایی که توان حرکت کردن داشت، با زانو به پشت صندلی راننده زد و گفت:
- نذار امروز کله‌خرابیم گل کنه و جلوی چهارتا پلیس از خودراضی با هم گلاویز بشیم!
جیسون با افسوس نفس عمیقی کشید و آینه را سر جایش برگرداند. ماشین را روشن کرد و گفت:
- تو کی روان سالمی داشتی که بار دومت باشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #36
و با گام‌های سریع‌تری خودش و آن پسر را به مقصد رساند تا کمتر مجبور به شنیدن حرف این و آن باشد. به سالن اصلی که رسید، بچه را با مهارت از بین همکارانش گذراند و به هیچ طعنه و حرفی گوش نداد. تا به اتاق بازجویی برسد، اعصابش بارها و بارها مورد هجوم دیگران قرار گرفت و وقتی همان بچه را داخل اتاق برد، سرانجام نفس راحتی کشید. رو به همان پسر کرد و پرسید:
- خب، اسمت چی بود؟
در ابتدا انتظار شنیدن هیچ جوابی را نداشت و می‌خواست اسم او را از همکارش، جیسون بپرسد؛ ولی پسرک بالأخره با صدای آرامی به حرف آمد:
- آدام.
نادیا با لبخند ملایمی او را تشویق به نشستن روی صندلی کرد و گفت:
- خیلی خب آدام، لطفاً همین‌جا بشین تا برگردم. باشه؟ لازم نیست نگران باشی. چیزی نیاز داری برات بیارم؟
آدام به آرامی و با دقت خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #37
مرد مسن نگاه خسته‌ای به نادیا انداخت و لب‌هایش را برای او غنچه کرد:
- منم همین رو میگم خوشگله؛ ولی این یارو نمی‌فهمه!
مکس بدون تعارف، مشت سریعی به گونه‌ی مرد کوفت که صورتش را با موج زیادی به سمت مخالفش پرتاب کرد. مکس با تهدید زمزمه کرد:
- هر وقت که گفتم از خودت دفاع کن، دهنت باز شه. حالا ساکت!
و دوباره به نادیا نگاه انداخت و گفت:
- چون اون خونه مرتبط با یه جرم گزارش شده‌ست. تو گزارش گفته شده اون خونه محل نگهداری بچه‌هایی با تولد غیر مجازه. الان هم باید ببرمش.
و مرد را در مقابل چشمان متحیر نادیا کشان‌کشان با خودش به اتاق بازجویی دوم برد. وقتی در را پشت سر خودش و متهمش بست، نادیا با کج‌خُلقی نُچی کشید و با این‌که ناچار به رفتن به پیش همکارش بود؛ ولی با کنجکاوی به پیش اتاق بازجویی دوم رفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Narges.sh

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #38
چیزی تا نعره کشیدن جیسون باقی نمانده بود که کسی از راه رسید و دستش را شانه‌ی نادیا زد:
- انقدر سربه‌سر همکارت نذار دختر!
نادیا با لبخندی سرش را برگرداند و با دیدن شوالیه‌ای که پشت سرش ایستاده بود، دست و پایش را گم کرد. مرد قبل از رسیدن به پیش آن‌ها، دستی به موهای قهوه‌ای روشن و پرپشتش کشید و با لبخندی، دست راستش را به طرفش دراز کرد:
- قرار بود دیگه با چهل و سه جر و بحث نداشته باشی. تو این چند روز که نبودم قولت یادت رفت؟
نادیا از دیدن شوالیه‌ی پنجاه و دو یا الکساندر، رنگ‌به‌رنگ میشد و با خجالت دستش را گرفت. همان‌طور که داشت با او دست می‌داد، جیسون به جای او به الکساندر جواب داد:
- حالت چطوره پسر؟ کی از ماموریت برگشتی؟
و الکساندر بعد از نادیا با او دست داد. نادیا داشت به مرحله‌ی غش کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #39
الکساندر دستش را از زیر کت به کمرش گرفت و با افسوسی حقیقی گفت:
- متأسفم عزیزم. اگه با هشتاد پارتنر نبودم، حتماً یه جوری دکتر مرلین رو قانع می‌کردم که با هم تو یه تیم باشیم. الان هم برو دنبال جیسون، حتماً منتظرت مونده.
نادیا شدیداً نیاز داشت که دستش را روی قلب ضربا‌ن‌دارش بگذارد و نفس عمیقی بکشد؛ ولی در آن لحظه امکانش وجود نداشت‌‌. با زبانی که تُپُق میزد جواب داد:
- از این‌که به فکرمی ممنونم.
و داشت لبخند‌ میزد که لبخندش با دیدن مکس که با کلافگی و با شتاب به سمتشان می‌آمد خشکید.
- هی پنجاه و دو! کی برگشتی؟ بیا که به مهارتای پلیسیت احتیاج دارم!
و مقابل چشمان نادیا، بدون این‌که تأییدی از کسی گرفته باشد، در کمال خونسردی دستش را روی شانه‌ی پنجاه و دو گذاشت و او را به همراه خودش برد. الکساندر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,268
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #40
این بار نگاه تیره‌ی جیسون به سمت نادیا چرخید:
- اسم اصلی کارکنان رو جلوی متهم به زبون نیار!
نادیا به طرزی عصبی خندید و با تمسخر پرسید:
- الان که متهمت، همین متهم نه ساله‌ت! اسم شوالیه‌ی پنجاه و دو رو فهمیده، می‌خواد بره تو خواب کارش رو بسازه یا چی؟ به خاطر خدا بس کن، این... .
جیسون بدون هشدار قبلی، دستش را صاف گرفت و انگشت اشاره‌اش را به سمت در آهنی اتاق نشانه رفت:
- بیرون. دیگه بهت اجازه نمیدم این‌جا بمونی.
نادیا چشمانش را باریک کرد و با دندان‌های به هم قفل شده به سمت همکارش هیس کشید:
- جرأتش رو نداری!
- اتفاقاً دارم و همین الان از روند بررسی پرونده کنار‌ می‌ذارمت و گزارشت رو با فیلم ضبط شده‌ی این‌جا تا آخر وقت اداری به رئیس تحویل میدم. برو بیرون.
نادیا لگد محکمی با کفشش به پایه‌ی میز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا